همیشه بالا را نگاه می کنم

کد خبر: ۴۴۳۳۴۱

پدرم برای ماشین و خانه و سرویس و مدرسه‌ام یک عالمه پول داده است اما: من تنها به لحظة بی‌پولی‌اش می‌نگرم.

در دستم پنج انگشت توانا وجود دارد اما: من تنها به زخم کوچکـ[ـی روی انگشتم] می‌نگرم...

همیشه بالا را می‌نگرم [اما]... نیمة پُر لیوان که بالا نمی‌آید؛ این منم که باید سرم را کمی به پایین خم کنم!

سید علی‌محمد رضازاده، 14 ساله از شیراز

فراموشی

هر روز ساعتم را با لبخند اطلسی‌ها تنظیم می‌کنم و دوباره عاشقِ نمِ باران می‌شوم. یادم می‌رود جیبهایم از دلتنگی پُر شده‌اند و انگشتهایم را روی خودکارم جا گذاشته‌ام. یادم می‌رود شیشه‌های پنجره‌ای که ساخته‌ام و گوشة اتاقم گذاشته‌ام، بغضم را گریه کرده و طول و عرض اتاقم از ارتفاعش بالا می‌رود.

هر روز میان آفتابگردان‌ها بساطِ خورشید‌فروشی پهن می‌کنم و آسمان را با یک بادبادک به دست بچه‌ها می‌دهم. یادم می‌رود دیشب در پیاده‌رو، خوابهای عروسکم را می‌فروختم و دیوارها به من تکیه می‌دادند. یادم می‌رود جوهرهایم هی دنبال خودکارهایم می‌دوند و کاغذهایم هی پاره می‌شوند، ناخنهایم پوست می‌اندازند و چروک می‌شوند. یادم می‌رود استخوانهایم بوی خون می‌دهند و زنبقهای خشکیده، شکنجه‌گر زخمهایم شده‌اند!

من هر روز یک بار فراموش می‌شوم و تمام خودم را یادم می‌رود. لعنت به این آئینه‌ها که هر شب مرا به من یاد می‌دهند!

نرگس، عاشقترین ستاره

آاااففریییین! به‌به! ای‌ول! پیام تشکرت رو به لحظه‌هام رسوندم؛ یک آن گفتن: جا موندن کلماتِ ناقابلمون رو ریل جملاتت اصاً قابلمند نبوووود! باعث شرمساری که کار دیگری از دست و زبان که برآید... برنمی‌آمد! متقابلاً هم از این‌که به درخواست یه بیسوادی چون من گوش و حلق و بینی داده بودی و لباس استعداد شطح‌نویسیت رو دور ننداختی تشکر ویژه کردن. حق اضافه‌کاریِ قلمت محفوظ (بدان و آگاه باش: آئینه‌های این‌جا کارشون طوری نیس که هر روز حتی یک بار فراموشت کنن!).

انتظار

براش نامه اومده بود، همه می‌دونستن سالهاست منتظر نامه است. نامه رو بهش دادن، نخونده [...] مچاله‌اش کرد و بلند خندید که من منتظر هیچی نیستم، من یه آدم رها و آزادم و غم و غصۀ هیچی رو ندارم و از این سوسول‌بازیها هم خوشم نمی‌یاد.

همه دور و برش رو خالی کردن و تنهاش گذاشتن. فوراً نامه رو باز کرد. نخونده داشت اشک می‌ریخت. انگاری می‌دونست چی توش نوشته. توی اون نامه فقط نوشته بود: «سلام... بیخود منتظر نباش... من یه زندگی جدید دارم که تو اصلاً توش جایی نداری».

بهاره عاطفی از اهواز

ویراژ آزاد

تا حالا به جادة زندگیتون و تابلوهای کنار جاده دقت کردین؟

تا وقتی که بچه‌ایم که تابلویی کنار جاده نیست ولی وقتی به جوونی می‌رسیم، جاده دو مسیر می‌شه با دو تا تابلو: تابلوی مسیر سمت راست ‌ مسیر عقل و منطق رو نشون می‌ده و سمت چپ، مسیر دل! مسیر دل مثل همیشه راحت و با یه لذتی همراه است که می‌رسه به پشیمونی ولی مسیر عقل یه راه سخت و دشوار هست که می‌رسه به خوشبختی و آینده‌ای لذتبخش؛ لذتی که باید جوونیت رو براش بذاری تا بهش برسی.

امیدوارم از اون جوونایی نباشیم که پی حرف دلمون به سمت چپ بریم.

حامد جاویدنیا، 22 ساله از برازجان

‌حامد جان، مااادر... جاوید باشی و پایداااار. تابلوهای جادة زندگی، این‌جوری‌یام که می‌گی، نیستناااا...! اینا که می‌گی، شاید تو کتابای قوانین و علائم راهنمایی و رانندگی در سطح زندگی باشن؛ ولی رانندگی در عمق، قوانین خاص خودش رو داره و علائمشم کلهم اجمعیییین با اینا که تو می‌گی فرق دارن! می‌خوای یه بار دیگه با مطالعه و آمادگی بیشتری تو امتحاناش شرکت کن، شاید متوجه تفاوت علائم جدید و قدیم (قدیمم،یعنی؛ زمون غارنشینی ما!) شدیییی! هووووم؟

اوج

در دنیا در بند هیچ چیز و هیچ کس نباش. رها شو... بال پرواز اگر نبود، بر شانه باد بنشین؛ و برو... قاصدک‌گون! به هر کجا که بخواهی. باید یا نباید! تمامیِ تو اگر پرواز نتواند، ذره‌ذره شو! چون قاصدک، شوق زیستنت را به آبیِ آسمان بفروش...

تجربه عجیبی‌ست این اوج: تلاقیِ سلولهای زندگی، با ذره‌ذرة وجود!

شبنم باش. شبنم باش و زنگار بشوی از رخ یار! با خورشید همآغوش شو و ستاره ببار بر چشم رهگذران. شبنم باش و ببار بر تن خشک خاک... تمام شو، ولی عطش بنشان. حتی اگر سیراب نتوانی کرد!

شبنم اطهری از بروجن

من بمیرم، تو بمیری!

در راهروی ساختمان، دو نفر کنار هم ایستاده‌اند و منتظر آسانسور هستند. چند لحظه بعد، آسانسور، روبرویشان می‌ایستد. نفر اول: «آقا بفرمایید». نفر دوم: «نه آقا، خواهش می‌کنم». نفر اول: «این چه حرفیه؟ شما اول». نفر دوم: «به جان عزیزت امکان نداره اصلاً. شما بفرمایید».

در تاکسی، کسی که روی صندلی جلو نشسته، کیف پولش را درمی‌آورد و اسکناسی به راننده می‌دهد. مسافر: «آقا بفرمائید». راننده: «باشه آقا! مهمون باش». مسافر: «خیلی ممنون». راننده: «قابل نداره». مسافر: «خواهش می‌کنم».

[در] یک گفت‌وگوی تلفنی [هم این مکالمات رد و بدل می‌شود:] «آقا امشب شام تشریف بیارید منزل ما». «خیلی ممنون، مزاحم نمی‌شیم». «ای آقا! این چه حرفیه؟ شما مراحمید». «شما لطف دارید... تو زحمت می‌افتید». «نه آقا... چه زحمتی؟ امشب در خدمتتون هستیم». «قربانِ شما؛ این‌جا هم که هستیم متعلق به شماست. باشه یه روز دیگه». «اصلاً حرفشم نزن! به جان شما نمی‌شه. حتماً تشریف بیارید».

فرید دانش‌فر

اگه گفتی اون‌جایی که (فقط و فقطم همین یه جاست!!) به جای «من بمیرم تو بمیری»، همه می‌گن: «من می‌رم، تو نمی‌ری!! ...عمراًم بذارم که بری!» کجااااس؟ تاااازه... فک کن...! هوا بارونی... یا از اون بدتر... برفی هم باشه! (اصولاً انگار، مردمان باحالی هستیم بعضی از ما: بر اِشکال خویش، واقف و بر انجامش، مُصّر!)

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها