در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اول درباره جرمت توضیح بده. تو متهم به قتل بودی؟
معاونت در قتل.قاتل اصلی شوهرم بود که اعدام شد. من آن موقع تازه یک سال بود که ازدواج کرده بودم. شوهرم کار درست و حسابی نداشت. من هم درخانههای مردم کارگری میکردم. به خانه یک پیرمرد پولدار هم میرفتم. محبت مجبورم کرد از آن خانه دزدی کنم. محبت شوهرم بود. او آن روز با من به خانه پیرمرد آمد. قرار نبود قتلی اتفاق بیفتد، اما پیرمرد را خفه کرد. بعد از دزدی فرار کردیم، اما بعد از 3 روز دستگیرمان کردند. به من 8 سال زندان دادند که 6سالش را کشیدم و عفو خوردم، اما محبت به قصاص محکوم شد و اولیای دم هم رضایت ندادند.
پدر و مادرت وقتی فهمیدند تو چه کردهای چه واکنشی نشان دادند؟
مادرم آن موقع مرده بود. پدرم هم نمیدانست باید چه کار کند. از یک طرف کارهایم را پیگیری میکرد و از طرف دیگر با من دعوا میکرد و میگفت این چه کاری بود دست خودت دادی. گیج شده بود. من فکر نمیکردم به خاطر قتل دستگیر شوم، ولی قاضی گفت جرمت معاونت است. هرچقدر از دوران زندان گذشت رفتار پدرم بهتر شد. شاید دیگر عادت کرده بود.
زندان برایت چطور گذشت؟ در آن 6 سال چه کار کردی؟
اوایل که خیلی وحشتناک بود. نمیدانستم چه حکمی برایم مینویسند. بچههای بند میگفتند خیالت نباشد، به تو کاری ندارند، ولی آخر سر 8 سال بریدند. البته تا حکم صادر شود و ما اعتراض کنیم 2 سال طول کشید. در آن 2 سال کار خاصی نکردم. وقتم را با گلدوزی و از این جور کارها پر میکردم، ولی بیشتر وقتها یک گوشه کز میکردم. خیلی حالم بد بود. صورت آن پیرمرد همیشه جلوی چشمم بود. بعد از آن که حکم را دادند پیش خودم گفتم حالا دیگر خانه من زندان است. باید کاری بکنم. درسم را خواندم و دیپلم گرفتم. من تا قبل از آن اهل نماز و روزه نبودم، اما در کلاسهای فرهنگی زندان خیلی چیزها یاد گرفتم.
حالا که به گذشته برمیگردی درباره کاری که کردهای چه احساسی داری؟
از همان اول هم پشیمان بودم. تا قبل از آن هیچ جرمی نداشتم. مثل آدم زندگی کرده بودم. همان بار هم محبت خیلی اصرار کرد. گول او را خوردم و عمرم را تلف کردم. زندگیام خراب شد و رفت. حالا هر کاری کنم دیگر گذشته جبران نمیشود، مثل روغنی که ریخته و دیگر نمیشود جمعاش کرد.
روز آزادیات را یادت است؟
خیلی خوب. وقتی از داخل زندان پایم را آن طرف گذاشتم اصلا باور نمیکردم آن همه سختی و بدبختی تمام شده است. البته تمام هم نشده بود، ولی خب آزادی لذتی دارد که آدم تا وقتی از دستش ندهد معنیاش را نمیفهمد. پدرم و یکی از برادرانم آمده بودند جلوی زندان. وقتی دستگیر شدم آن برادرم کلاس چهارم دبیرستان بود، ولی حالا زن و بچه داشت و یک پیکان هم خریده بود. من را بردند خانه خواهرم چون شوهرش ماموریت بود و پدرم شبها خانه او میماند. آن شب تا صبح بیدار ماندیم و حرف زدیم و گریه کردیم. شب عجیبی بود.
وقتی آزاد شدی شوهرت هنوز در زندان بود یا حکم را اجرا کرده بودند؟
حکم یک ماه قبل از آزادیام اجرا شد. در زندان خبردار شدم. خیلی التماس کرده بود، اما رضایت نداده بودند.
روزهای اول آزادی چطور گذشت؟
چند روز اول را کاری نکردم فقط به خواهر و برادرانم سر زدم. بعد پیگیر کارهای شناسنامهام شدم تا مردن محبت را ثبت کنم. بعدش به خودم گفتم دوباره باید کار کنم. من از بچگی کار میکردم و بیکار نمیتوانستم بنشینم. در شهر خودمان برایم کار نبود، چون مشتریان قدیمی را از دست داده بودم و تازه خیلیها من را میشناختند. من شمالی هستم و آنجا شهرها کنار هم است. برای همین میرفتم یک شهر دیگر و شبها برمیگشتم. خیلی این در و آن در زدم تا اینکه در یک آلاچیق مشغول شدم. آش و باقلا میپختم و میدادم دست مشتری.
چند وقت در این کار بودی و حالا چه کار میکنی؟
تا فوت پدرم آنجا بودم. حدود 2 سال شد. بعد با برادرم آمدم تهران. او در کار ساختمان بود و در تهران کار گیر آورده بود. من را هم آورد تهران و در یک شرکت خدماتی مشغول شدم. هنوز هم کارم همین است. الان تنها زندگی میکنم. سنم بالا رفته و کار کردن برایم سخت شده است. استخوانهایم درد میکند، ولی چاره چیست. آدم تا زنده است باید کار کند تا لنگ نماند. اگر محبت آن موقع آن کار را نکرده بود حالا زندگیمان خیلی فرق میکرد و داماد و عروس هم داشتیم.
مریم عفتی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: