خانه بروبچه‌ها

فاصله‌ها

کد خبر: ۴۴۱۹۸۳

مردم اون موقع از کار و تلاش و سختیهاشون می‌گفتن و بحث می‌کردن، نه از جدیدترین ماشینها و آخرین مدل گوشیها. رابطه‌های اون موقع هم مثل خود آدما صاف و پاک و بی‌شیله‌پیله بودن! اون موقع چون همدیگه رو دیر به دیر می‌دیدند، [دیدار دوباره‌شون] با یه لذتی همراه بود که الان ازش خبری نیست. اون موقع شاید فاصله‌ها زیاد بود ولی بین دلها فاصله‌ای وجود نداشت.

امروزه پیشرفت علم و تکنولوژی در عرصة ارتباطات باعث از بین رفتن فاصلة دیداری و افزودن فاصله بین دلها شده. شما گذشته رو ترجیح می‌دین یا امروزه [رو]؟

حامد جاویدنیا، 22 ساله از برازجان

که علم و تکنولوژی باعثش شده هاااا؟! امشب صد بار جریمه از رو این درس می‌نویسی: «من تلفن همراهم را خاموش می‌کنم و زین پس با ارسال حلقه‌های دود به خانواده‌ام خبر می‌دهم کجا هستم و کی به خانه برمی‌گردم»!! آااای! بپّاااا... یه دایناسور درست پشت سرته... بدو برو تو غار اگه می‌خوای جون سالم به در ببری!

لیلی در تنگنا

من لیلی بی‌ماهی شبهای پر ابرم/ چیزی شبیه معجزه، چون عشق کم دارم/ با دستهای کوچک سرشار دلتنگی/ حالا چگونه ماه را از حوض بردارم؟// یک عمر در پاسخ به کام عشق تو گفتم:/ دیگر نیا... برگرد... چون، این‌جا زمستان است/ حالا ببین تابیده بر رؤیای من نورت/ دریا بدون نام تو درگیر توفان است// در این مدار رفته در رؤیای تکرارت/ من بینهایت تا تو تا خورشید شب دارم/ از ترسهای سرد بی‌نبض نگاه تو/ می‌لرزم و می‌سوزم و چون بید تب دارم// این کفشهای ساکن خاکستری از تو/ بیش از هزاران فاصله... نه... بیشتر دارد/ برگشتنم باشد برای خواب رؤیاها/ شاید خدا این ترس را از پیش بردارد.سمانه مالمیر از قم

به مجنون گفت حسامی: «هُو‌ی پسر! خیلی بلائی!/ چرا ماهیِ لیلی را نموده‌ای هوائی؟!/ ز دستت بر هوا هم در امان نیست ماه لیلی/ مگر یک تن به چند تن می‌کند این‌سان جفائی؟!( بابا جون ، نمی بینی لیلی ، همینطور با ید العین ، دربه در دنبال یه ماهی تو حوض می گرده ؟ خُ ناسلامتی تو در خیال مردم ،تمثیل عشقی! نکن همچی دیگه ! دِ!

[کلمه‌ها و ترکیبات تازه: یدالعین= هم دست، هم چشم! تحشیة آق‌مَلِّم بر حاشیة نسخة زیرخاکی «معریات جدیده فی احوالاتالقدیمه» نبـــشته به دستـخط مبارک خرچنگ‌قورباغه‌ای ف.حسام‌الملوک اول! (مکشوفه در بازار شام! آخر بازار، سمت چپ، یه کم اون ور تر!)]

مصلحت

جنس من از غرش موج توی این دریای آبی/ جنس تو غرور و سردی، وسط رؤیاها خوابی/ من به فکر آسمونم، تو اسیر گرد و خاکی/ توئی راضی از زمونه، من ولی همیشه شاکی/ مطمئنم کیک عشقُ ما با هم نمی‌بُریم/ چه جوری بگم بدونی؟ ما به هم نمی‌خوریم/ توئی زیرک و حسابگر، من ولی ساده و صادق/ توئی هر لحظه هوائی، من ولی همیشه عاشق/ شکل همبستگیِ ما یه معماس، نمی‌شه حل/ طالب آخر راهیم، باز سر خونة اول/ مطمئنم کیک عشقُ ما با هم نمی‌بُریم/ چه جوری بگم بدونی؟ ما به هم نمی‌خوریم/ توئی یه فضای سنگین، روحی که جنس بدن نیس/ توی لک رفتی قناری، خوندن تو مث من نیس/ دنیای تو مال امروز، دنیای من مال فرداس/ توی تقسیم غنائم، سهم من بیشتر از اینهاس/ مطمئنم کیک عشقُ ما با هم نمی‌بُریم/ چه جوری بگم بدونی ما به هم نمی‌خوریم/ اگه داغ حسرت تو شعره، تا ابد می‌خونم/ نمی‌شه فراموشت کرد، سخته اما من می‌تونم/ خاک کنیم این عاشقانه با همه خوب و بدش رو/ بهتره بِره تو این راه هر کسی راه خودش رو/ مطمئنم کیک عشقُ ما با هم نمی‌بُریم/ چه جوری بگم بدونی؟ ما به هم نمی‌خوریم.

علیرضا ماهری

پرنده

پرنده نشسته بود بر شاخة درختی بلند؛ همان جای همیشگی. تنها بود در این باغ، و دلش گرفته بود. شروع کرد به خواندن، و چه غمگین می‌خواند. پرنده به حال خودش بود، بیخبر بود از زمان و مکان، بیخبر بود از شکارچی تیزبینی که کمی آن‌طرفتر پنهان شده بود.

شکارچی تفنگش را آماده کرد. بال قشنگ پرنده را نشانه گرفت و ماشه را چکاند، و سکوتی چه تلخ باغ پائیزی را فرا گرفت.

میثم پورصفر

با لبخند وارد شوید

می‌دونی توی این دوره [و] زمونه چی حال می‌ده؟ این‌که وارد یه شهر که می‌خوای بشی، تو ورودیش نوشته باشن: ورودی شهر ما، لبخند زیبای شماست. کاش این رو تو ورودی همة شهرا بزنن و ما برای ورود کسی هم به قلبمون از این اصل پیروی کنیم.

کامران از بناب

دلم این‌طور می‌گوید

صد بار گفتم من همین‌طوری هستم که می‌بینی. انتظار نداشته باش حرفهای تو را گوش کنم و تغییر کنم و بشوم همان کسی که تو می‌خواهی. به نظر من که اگر این‌طور بود، تا به حال همه خوبِ خوب شده بودند.

هر کسی یک ایرادی دارد. این را که نمی‌شود انکار کرد. صد بار گفتم من از آن آدمهائی نیستم که صبح تا شب قربان‌صدقة زنشان می‌روند و بعد هزار تا کار دیگر می‌کنند. دست‌کم من هر چه دارم رو می‌کنم و اهل حرفهای الکی نیستم. دست خودم که نیست، نمی‌توانم هر جمله‌ای که به تو می‌گویم آخرش یک «عزیزم» هم اضافه کنم. مهمتر از همه این است که من دوستت دارم و این را با کارهائی که تا به حال انجام داده‌ام به تو ثابت کرده‌ام. حالا مشکل تو این است که من باید بگویم «عزیزم» و از این حرفها بزنم؟

با این حال، من چند بار سعی کردم که حرفت را گوش کنم اما آخرش به این نتیجه رسیدم که حرفهایم مصنوعی است و به من نمی‌چسبد. بزور که نیست، حرف باید از ته دل باشد. وقتی یک شاخه گل به تو می‌دهم یا وقتی برایت هدیه‌ای می‌خرم، با تمام وجودم چنین کاری می‌کنم، و نه به خاطر این‌که به یادت بیندازم که من دوستت دارم. به این قسمتش فکر نمی‌کنم؛ احساس من در آن لحظه این‌طور بوده که دلم می‌خواسته برای تو کاری بکنم یا چیزی بخرم؛ یعنی کاری را می‌کنم که دلم می‌گوید. منظورم را می‌فهمی؟

[اما] با همة این حرفها، تو مجبور نیستی با من بمانی. تصمیم با خودت است عزیزم!

فرید دانش‌فر

مسیر یکطرفه

لبانم را دوختم. خسته شدم از بس که کلامم را پشت چراغ «عبور ممنوعِ» نگاهشان نگه داشتم و مترسک ساختگی ابهتشان را کابوس‌وار در سراب دیدم.

یادت هست که یک بار خط تفکرشان را گذراندم؟ آخ که چه دردناک بود زیر گرفتن عقایدم...

ریحانه طالبی از چمگردان

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها