به مناسبت 25 آذر، روز تکریم از بازنشستگان

بازنشستگی؛ زهر یا عسل

کد خبر: ۴۴۱۹۷۳

بی‌بی گفت من مراقب بچه هستم و گهواره را که روی آن پارچه سپیدی کشیده بودند تا نوزاد از گرمای آفتاب مصون بماند تکانی داد. زن و مرد جوان هم رفتند طرف کشتزار. شب، آنها کنار مزرعه آتش روشن کردند. همه دورش حلقه زدند. پدربزرگ و مادربزرگ از خاطره‌هایشان گفتند و زن و مرد جوان ذوق‌زده درباره جزئیات از آنها می‌پرسیدند.

«خدا بهتان طول عمر بده بابا! مادر خسته نباشید!» این را مرد وقتی گفت که داشت با شاخه درختی، خاکستر‌ها را به هم می‌زد و پشت‌بندش زن جوان هم لبخندی از سر رضایت زد و پیرمرد که هنوز چشمش به آتش بود جواب داد «ها... ما کنار هم، خوشبختیم...»

بهار امسال، خانه‌ای قدیمی‌ ‌‌ـ‌ زن و مرد مشغول هرس کردن باغچه خانه پدری بودند. مادربزرگ و پدربزرگ از روی ایوان، پله‌ها را یکی‌یکی تا حیاط پایین آمدند. بابابزرگ نفس عمیقی کشید که حرفی بزند، مرد جوان جلو آمد و با خشم ناله کرد «شما چرا بلند شدید پدرجان؟!» بابابزرگ گفت «آمدیم کمک کنیم...». مرد جوان، نگاهی به دست‌های لرزان پدرش کرد «ما به کمک نیاز نداریم...» و در همان لحظه، چشمش به مادرش افتاد و صدایش بلندتر شد «ای وای! مادر را هم که همراه خودتان آورده‌اید...». پیرزن گفت من مراقب بچه هستم.

زن جوان، خودش را به بچه رساند «نیندازیدش مادر! اصلا بدهیدش به خودم...». مرد گفت «چرا برنمی‌گردید داخل، استراحت کنید؟ ما به کمک‌تان نیازی نداریم...». پیرمرد گفت «اگر بخواهی می‌توانم چایی...» مرد گفت «نه! ممنون نیازی نیست.» پیرزن گفت «بگذار برای بچه لالایی بگویم تا...» زن شتابزده گفت «احتیاج نیست... خودش می‌خوابد...» پیرمرد گفت «شاید ما بتوانیم...» مرد نگذاشت حرفش تمام شود، صدایش بلندتر شد و با تحکم گفت «نه! فقط بروید خانه استراحت کنید...» اما پیرمرد به حرفش ادامه داد «شاید ما بتوانیم... بمیریم...» و بعد هر دو، دلشکسته و بی‌هیچ حرفی، راهشان را کج کردند طرف پله‌هایی که به اتاق می‌رسید. زن جوان رو به شوهرش گفت «این سن و سال که برای کار کردن نیست. چرا استراحت نمی‌کنند؟»

***

می‌دانید چرا این دو تصویر را کنار هم قرار داده‌ایم؟ قصدمان این بود که تفاوت نقش آدم‌ها را در سالمندی و از کار افتادگی‌شان، در 2 دوره زمانی مختلف با هم مقایسه کنیم.

سال‌ها پیش، سالمندی مترادف کنار گذاشته شدن از زندگی نبود. بسیاری از خانواده‌ها، خود به عنوان واحدهای تولیدی و اقتصادی فعالیت می‌کردند و به همین دلیل، بازنشستگی با معنای امروز وجود نداشت و سالمندی، تنها باعث می‌شد، مسوولیت‌های سبک‌تری به فرد سپرده شود و سلب وظایف و خانه‌نشین شدن در آن مفهومی ‌نداشت، اما جامعه امروز، دیگر مثل گذشته نیست.

خانواده‌ها واحدهای تولیدی اقتصادی به حساب نمی‌آیند، هر عضو خانواده شغلی جداگانه دارد و پس از طی دوره‌ای مشخص ناچار است آن را رها کند؛ این جدایی، مثل هر جدایی دیگری سخت و دردناک است چرا که بخش عمده‌ای از زندگی افراد شاغل در محیط کارشان می‌گذرد و بنابراین جدایی از آن به واسطه بازنشستگی برای برخی آدم‌ها، به معنی انواع محرومیت‌ها و لحظه‌شماری تا زمان مرگ است.

این وضعیت، خانواده‌های بازنشسته‌ها را نیز متاثر می‌کند و طبیعی است که احساس رخوت و اندوه عضو بازنشسته خانواده، به مرور زمان به آن‌ها هم منتقل می‌شود، اما شما قرار نیست جزو آن «برخی» که به واسطه بازنشستگی از همه جا مانده و رانده شده‌اند باشید، چون ما برای باشکوه گذراندن این مقطع زندگی‌تان، پیشنهادهایی داریم.

غم؟ چرا؟!

شما تا دیروز انسانی شاد و فعالی بودید که راس ساعتی مقرر از خواب بر می‌خواستید، لباس می‌پوشیدید و خود را می‌آراستید، به محل کارتان می‌رفتید، مسوولیت‌های اجتماعی را که به شما محول شده بود انجام می‌دادید، گاهی تشویق می‌شدید، گاهی تنبیه. گاهی ارتقا می‌گرفتید، گاهی هم پس رانده می‌شدید و باید از اول شروع می‌کردید. حساب و کتاب رفت و آمد و خورد و خوراک‌تان دست‌تان بود، دوستانی داشتید که دورتان را شلوغ کرده بودند، آخر هفته‌ها برای شما با روزهای دیگر هفته فرق داشت، عصر‌های چهارشنبه، از آغاز تعطیلات هیجان‌زده می‌شدید و غروب‌های جمعه، پکر می‌شدید که چرا تعطیلات آنقدر زود گذشته است.

شما نان‌آور خانه به حساب می‌آمدید، می‌توانستید ساعت‌ها با دوستان و آشنایان درباره بازار و شرایط کاریتان حرف بزنید و... در یک کلام، شما انسانی بود که به دلیل داشتن یک شغل و درآمد، از حقوق اجتماعی خاص برخوردار بودید.

اما بازنشستگی، برای خیلی از ما مثل پاک‌کنی است که تمام آن تصاویر طلایی و خاطرات خوش را از صفحه زندگی‌مان پاک می‌کند.

بازنشستگی، میز و صندلی و کمد شخصی‌تان را در اداره از شما می‌گیرد، دوستان محل کارتان را از شما دور می‌کند، کار و نقش اجتماعی‌تان را خط می‌زند، حتی دسته‌چک و کارت هویت‌تان را هم می‌دزدد و در این صورت چرا خیال می‌کنید که افسردگی، خشم، انزواطلبی و نارضایتی، احساساتی غریبه‌اند که به هیچ‌وجه نباید سراغ‌تان بیایند؟

هر تغییر و تحولی در زندگی آدم‌ها، چه مثبت و چه منفی ممکن است منجر به بروز احساساتی چون اضطراب و بخصوص افسردگی شود. یکی از آن رویدادهای مهم زندگی که امکان دارد هر انسانی را اسیر اندوه کند بازنشستگی است و در بسیاری از کسانی که بازنشسته می‌شوند و خودشان را برای بازنشسته شدن آماده نکرده‌اند، به عنوان نخستین واکنش فرد به محروم شدنش از بخشی از حقوق اجتماعی‌اش، محسوب می‌شود.

یادتان هست در مجله‌های هفتگی قدیمی، همیشه در صفحات مشاوره و سرنوشت، نامه‌هایی از آدم‌هایی چاپ می‌شد که خط اول همه‌شان مشترک بود و این‌گونه شروع می‌شد: «جوانی هستم بر سر دوراهی که...» هرکدام از آن افراد در مقطعی از زندگی به دوراهی رسیده بودند که مجبورشان می‌کرد دست به انتخاب بزنند. شما هم وقتی به بازنشستگی برسید مثل همه آن آدم‌ها بر سر دوراهی ایستاده‌اید و باید انتخاب کنید.

یک سر این دوراهی، به زندگی غم‌انگیز و رقت‌باری می‌رسد که در آن شما به انسانی بی‌حوصله، غمگین، ناراضی و بهانه‌گیر تبدیل می‌شوید که تنها کارش،
غر زدن به جان اطرافیان است.

اگر این راه را انتخاب کنید دیگر نه ساعت بیدار شدن‌تان برایتان اهمیت دارد، نه زمان خواب‌تان، بیشتر اوقات‌تان به چرت‌زدن و پرخاشگری یا آه کشیدن و اشک ریختن می‌گذرد. دیگر برایتان سایز و تناسب اندام و سر و وضع‌تان اهمیت ندارد. تنها و بی‌رفیق می‌شوید و اگر هم بتوانید کسانی را دورتان جمع کنید مشتی آدم‌های شبیه خودتان هستند یعنی همان‌هایی که از زمین و زمان گله دارند.

اما راه دوم به کجا می‌رسد؟ در راه دوم، بازنشستگی برای شما دروازه‌ای گشوده شده به سوی دنیایی تازه و پر از شگفتی است؛ دنیایی با روزها و شب‌هایی طولانی‌تر و فرصت‌هایی بیشتر برای پرداختن به اموری که در سال‌های اشتغال، فرصت نداشتید به آنها توجه کنید. در این مسیر شما همچنان خوش‌پوش، با سلیقه، جذاب، شاداب و اجتماعی می‌مانید. مسوولیت‌های اجتماعی جدیدی را پذیرا می‌شوید، دوستانی با نشاط مثل خودتان پیدا می‌کنید و خلاصه این که به جامعه‌تان ثابت می‌کنید، هنوز یک عضو مفید هستید و تجربه سال‌های دراز به آنها اجازه می‌دهد حتی بیشتر از گذشته، روی شما حساب کنند.

شما حالا انسانی بر سر دوراهی هستید؛ انتخاب با خودتان است. اگر راه دوم را انتخاب کرده‌اید، ما حاضریم به رسم رفاقت، چند قدمی‌ همراهی‌تان کنیم:

گام اول: فاجعه نیست، به آن فکر کنید

چند ماه پیش از آن که بازنشسته شوید، درباره‌اش با جزئیات فکر کنید. این تمرین باعث می‌شود ترس‌تان نسبت به بازنشستگی بریزد، ضمن آن که برای گام بعدی، آماده‌تر خواهید بود.

گام دوم: زندگی ادامه دارد، برای آینده برنامه‌ریزی کنید

شما پیش از بازنشسته شدن برنامه‌هایی برای آینده‌تان داشتید، حالا چه اتفاقی افتاده است که همه آنها را به گردباد فراموشی سپرده‌اید؟ برای خودتان اهداف بلندمدت و کوتاه‌مدت تعیین کنید. هدف کوتاه‌مدت یعنی هدفی که قرار نیست در آینده دور به آن برسید.

این هدف می‌تواند خرید هفتگی مایحتاج خانه از فروشگاه، تعمیر لوازمی ‌که خراب شده‌اند، برگزاری مهمانی خانوادگی یا سفری به مقصدی نزدیک با تور گردشگری باشد.

هدف بلندمدت هم هدفی است که بنا دارید در آینده‌ای دور، عملی‌اش کنید، مثلا شاید بخواهید امسال بیشتر پس‌انداز کنید و سال آینده، خانه را رنگ بزنید یا شاید لازم باشد در 6 ماهه اول سال آینده برای دیدن فرزندانتان به خارج از کشور سفر کنید و...

هدفمند زندگی کردن، راه افسردگی و احساس پوچی را بر شما می‌بندد و باعث می‌شود از برنامه‌ای منسجم برای زندگی تبعیت کنید.

البته توجه داشته باشید که هدف تعیین کردن با رویاپردازی فرق می‌کند. برای مثال اگر فقط بگویید کاش می‌شد هفته آینده سری به ابیانه می‌زدم یعنی مشغول رویاپردازی هستید، اما اگر همان وقت که فکر ابیانه رفتن به سرتان می‌زند، از دوستان و آشنایان سراغ یک تور گردشگری قابل اطمینان با قیمتی مناسب را بگیرید یعنی شما صاحب هدفی هستید و برای رسیدن به آن تلاش می‌کنید.

گام سوم: بیکار نمانید

خانه‌نشینی یعنی دلمردگی. بازنشستگی نباید خانه‌نشین‌تان کند. اگر شرایطش را دارید شغل تازه‌ای پیدا کنید. فراموش نکنید که معمولا شغل جدید یک بازنشسته نسبت به شغل پیشینش در جایگاه پایین‌تری قرار دارد. اگر این وضعیت را بپذیرید و مراحل انطباق با شغل تازه را بدرستی طی کنید پس از مدتی به آن هم عادت می‌کنید و حتی از آن لذت می‌برید. در این شرایط، باید به خانواده هم درباره شغل جدیدتان و این که شاید هم مرتبه شغل پیشین نباشد توضیح دهید.

اما اگر نمی‌خواهید سرکار بروید یا شرایطش برایتان مهیا نشده است، باز هم دلیلی برای در خانه ماندن ندارید. علایق خودتان و همسرتان را بشناسید و برنامه‌هایی مشترک برای پرداختن به آنها پیدا کنید.

من سالمندی را می‌شناسم که در 75 سالگی تصمیم گرفت کار با رایانه را یاد بگیرد، من سالمندی را می‌شناسم که در 80 سالگی، هنوز در دانشگاه درس می‌داد، سالمندی را می‌شناسم که در 60 سالگی به کلاس زبان، گل چینی و شیرینی‌پزی رفت و به این ترتیب نه‌تنها، هنر تازه‌ای یاد گرفت که فراغتش را پر می‌کردند، بلکه دوستانی صمیمی ‌در این کلاس‌ها پیدا کرد. با این اوصاف هنوز هم می‌خواهید بی‌تحرک و بی‌حوصله باقی بمانید؟

گام چهارم: ورزش کنید

تا دیروز که بازنشسته نبودید، معمولا وقت راه رفتن، شکم‌تان را تو می‌دادید، گردن را به سمت عقب مایل می‌کردید، سینه را جلو می‌دادید و قدم‌ها را محکم برمی‌داشتید! حالا چه اتفاقی افتاده است که با گذشت فقط چند ماه از بازنشستگی، گوژپشت و رنجور شده‌اید و شل و بی‌رمق قدم برمی‌دارید؟ برای جلوگیری از بحران بازنشستگی، ورزش کنید و حتی اعضای خانواده را هم به شکلی غیرمستقیم به همراهی با خودتان ترغیب کنید.

ورزش نه‌تنها در حفظ سلامتی‌تان موثر است بلکه انجام آن در فضای باز باعث می‌شود دوستانی مثبت‌نگر از جنس خودتان پیدا کنید.

گام پنجم: جیب‌تان را بپایید!

آدم‌های زیادی وجود دارند که خیال می‌کنند بازنشسته‌ها کمتر فشار مالی را تحمل می‌کنند، اما این باور درست نیست. بر خلاف تصور عمومی، بازنشستگی معمولا با افزایش هزینه‌های زندگی همراه است.

ورود به بازنشستگی یعنی ورود به دوره‌ای که شما نیاز به پس‌اندازی برای درمان بیماری‌های احتمالی خود و همسرتان دارید. از سویی دیگر، فرزندانتان به سنی رسیده‌اند که باید سروسامان‌شان دهید، آنها که پیشتر، سروسامان‌شان داده‌اید هم حق دارند هر از گاهی به شما سر بزنند، مهمان‌تان شوند و...

این مخارج گرچه در ظاهر ناچیز به نظر می‌رسند، ولی وقتی با هم جمع‌شان می‌کنید رقمی ‌بزرگ می‌شوند و این عدد، همان عددی است که پس از گذشت چند ماه از بازنشستگی افراد، ذهن‌شان را مشغول می‌کند و به دغدغه‌شان تبدیل می‌شود.

بهتر نیست حتی پیش از رسیدن به این شرایط، پس‌انداز کردن و برنامه‌ریزی اقتصادی را یاد بگیرید و ریخت و پاش را کنار بگذارید؟

علی یوشی‌زاده

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها