دلنوشته

فقط برای تو می‌نویسم

کد خبر: ۴۴۱۹۶۳

دیگر به موهایم ژل نمی‌زنم. کم و بیش شبیه تو شدم.

تو هیچ وقت مثل من غضروف گوش‌هایت شبیه تیرک دروازه استادیوم آزادی نبود. تو پسر خوب‌تری بودی.

تو آقا بودی و من کسی که بین دو چیز مختلف که هر دو مرا به سمت خود می‌کشند، هی کش آمدم، هی کش آمدم و باز هم هی کش آمدم.

بین خودمان باشد. من هم پسر بدی نیستم.

بذار گلویم را تکان بدهم... .

در حلزون گوش‌هایشان جیغ بزنم تا فرشته‌بودن از یادشان برود.

و بگویم که تو خیلی خوب بودی.

آن روز روزِ بدی بود، بد. کاش شب قبل آن روز با میله بارفیکسی که برای تولدت خریده بودم تا سرشانه‌ات اندازه توپ بسکتبال شود به تاندون پای راستت می‌زدم تا از خانه پدریمان بیرون نروی. ولی من شب قبلش فقط بهت گفتم... و دیگر چیزی نگفتم. حتی نگاهت هم نکردم. چهره دوست‌داشتنی‌ات را به لودگی‌های «شیرفرهاد» و «نظام دوبرره» فروختم و چه معامله بدی بود.

چقدر سوختم.

یادت می‌آید به شعر‌های کودکانه‌ام در دلت می‌خندیدی، ولی با لبخند برادرانه‌ات یک پس به کله پوکم می‌زدی و می‌گفتی قشنگ بود و چقدر دروغگوی بدی بودی... .

راستی عکس شجریان بعد از رفتن تو روی دیوار اتاقت با دست‌هایش صورتش را پوشاند تا اتاق پر از خاطره تو را خالی از تو نبیند.

اتاقت خاک می‌خورد با سس کتاب و خاطره. مامان طاقت ندارد وارد اتاقت شود، فقط گاهی پدر، کمر شکسته‌اش را به کتاب‌های خاک گرفته اتاقت تکیه می‌زند و شعر می‌نویسد.

راستی از هات‌داگ متنفر شدم. خوب می‌دانی چرا.

دلم می‌لرزد وقتی کسی اسمش احسان است و مرا به فکر فرو می‌برد که آیا لیاقت دارد اسم برادر مرا در ثبت احوال یدک بکشد و به هر کس و ناکسی که برسد بگوید: «سلام. من احسانم».

امیدوارم آنجا فیلتر نباشد و حرف‌هایم راشنیده باشی، می‌دانم حرف‌هام قشنگ نبود ولی قبول کن... .

باید برم. سرت را بیار جلو. چیزی می‌خواهم در گوشت بگویم، فقط بین خودمان باشد. بیا جلوتر نمی‌خواهم حتی خدا صدایمان را بشنود.

«پدر بعد از رفتنت گریه کرد».

نیما اکرامی‌فر

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها