جوان ثروتمند چرا سرقت می‌کرد

هیچ‌چیز برایم اهمیتی نداشت

نام: محسن ـ ص، مجرد سن و تحصیلات: 19سال-دیپلم اتهام و مکان: سرقت ـ استان تهران وضعیت پرونده: در حال رسیدگی
کد خبر: ۴۴۰۹۵۰

اتهام سرقت برای جوانی که در خانواده‌ای مرفه بزرگ شده و از نظر مالی کم و کسری نداشته اتهامی عجیب و غیرمعمول است اما محسن برای دزدی انگیزه‌ای غیر از نیاز مالی داشت. او می‌گوید: به خاطر هیجان این کار را می‌کردم عشق رانندگی هستم اما پدرم می‌گفت تا دانشگاه قبول نشوم یا سربازی نروم برایم ماشین نمی‌خرد. من هم ماشین‌ها را سرقت می‌کر‌دم و با آنها چرخی در خیابان‌ها می‌زدم و بعد هم یک گوشه ولشان می‌کردم. من دزد نیستم فقط دوست داشتم یک کمی تفریح کنم.

پدر محسن ساختمان‌سازی ثروتمند و مادرش دندانپزشکی موفق است. اما او هرگز با والدینش رابطه خوبی نداشت محسن که تک فرزند خانواده است می‌گوید: از بچگی همیشه تنها بودم. تا قبل از راهنمایی پرستار داشتم، اما بعدش دیگر تنهای تنها شدم. پدرم که اصلا وقت نداشت و گاهی پیش می‌آمد یک هفته هم او را نمی‌دیدم. شب‌ها وقتی به خانه می‌آمد که خواب بودم. صبح‌ها هم که من مدرسه می‌رفتم او هنوز بیدار نشده بود. مادرم هم 2 مطب دارد. یکی نزدیکی خانه‌مان و یکی هم در خیابان... یک روز در میان آنجا می‌رود و همیشه تا دیروقت کار می‌کند. سرش خیلی شلوغ است. من بیشتر روزها وقتی از مدرسه برمی‌گشتم غذای حاضری می‌خوردم. خیلی کم پیش می‌آمد مادرم غذا بپزد یا هر سه با هم دور یک میز غذا بخوریم. خانواده ما به قول یکی از دوستانم مثل لشکر شکست خورده است که هر کداممان به یک سمت می‌رویم و کسی حواسش به دیگری نیست. این وسط من بیشتر با دوستانم سرم را گرم می‌کردم. نیما بهترین دوست من است.

نیما همان جوانی است که در بیشتر سرقت‌ها همراه محسن بود. البته معمولا بعد از سرقت به او می‌پیوست. محسن توضیح می‌دهد: ماشین را که سرقت می‌کردم می‌رفتم دنبال نیما و با هم می‌رفتیم تفریح، بیشتر دربند می‌رفتیم. آنجا یک رستوران است که پاتوق‌مان بود. گاهی هم می‌رفتیم بام تهران با دختری هم دوست شده بودم اما زود ولم کرد. اصلا نفهمیدم چرا، شاید از قیافه‌ام خوشش نیامد.

محسن نمی‌دانست هیجان‌های دوران نوجوانی و جوانی را چطور باید هدایت کند و به همین خاطر هم دچار لغزش شد. او داستان زندگی‌اش را این طور ادامه می‌دهد: برای کنکور درس نمی‌خواندم. برایم مهم نبود. اصلا به چیزی اهمیت نمی‌دادم. وقتی آن دختر با من قهر کرد زندگی برایم بی‌معنی‌تر از قبل شد. روزی که دستگیرم کردند، پدرم آمد کلانتری و یک کشیده به من زد و گفت آبرویش را برده‌ام ولی این هم برایم مهم نبود. چرا باید به فکر آبروی پدرم باشم؟ مگر او برای من چه کار کرده است؟ هر وقت خواستم با او حرف بزنم به من پول داد تا دهانم را ببندم و روی مغزش راه نروم.

محسن فعلا بازداشت موقت است اما می‌داند زیاد در زندان نمی‌ماند. او می‌گوید: پدرم رضایت می‌گیرد و زود آزاد می‌شوم. بعدش نمی‌دانم چه پیش بیاید. می‌روم سربازی، فکر کنم این طوری بهتر باشد. شاید هم نرفتم، حالا فعلا نمی‌دانم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها