ماجرای زندگی دختری که گرفتار اعتیاد شد

همیشه موجودی اضافی بودم

نام: لیلا ـ م، مجرد سن و تحصیلات: 25 سال ـ دبیرستان اتهام و مکان: موادمخدر ـ استان تهران وضعیت پرونده: در حال رسیدگی
کد خبر: ۴۴۰۹۴۹

خانواده آشفته و والدین نامهربان لیلا را از دختری آرام و موقر به فردی بزهکار تبدیل کرد. او که تک فرزند پدر و مادرش است درباره خانواده‌اش چیز زیادی نمی‌داند و می‌گوید: یک ساله بودم که پدر و مادرم از هم جدا شدند. مادرم زن دوم پدرم بود. پدرم در یک کشور عربی کار می‌کرد و وضع مالی‌اش خوب شده بود. برای همین دوباره با زن اولش ازدواج کرد. البته صیغه کردند. بعد مادرم فهمید و طلاق گرفت. من را هم نخواست. پدرم هم من را نمی‌خواست چون همیشه خارج بود من را به پدرش سپرد. من نه مادرم را یادم است و نه پدرم را البته هر دوشان را چند وقت قبل دیدم ولی من را قبول نکردند و از خانه بیرونم کردند.

لیلا در خانه پدربزرگ زندگی آرامی داشت هرچند جدایی از پدر و مادر برای او سخت بود، پدربزرگ سعی می‌کرد محیط خانه را برای نوه‌اش قابل تحمل کند اما پیرمرد بعد از چند سال دچار بیماری شد و دیگر نمی‌توانست از نوه‌اش مراقبت کند. لیلا می‌گوید: من را به خانه عمه‌ام بردند. او مجرد بود و در شهر دیگری درس می‌خواند و آنجا خانه داشت. عمه‌ام با من خوب رفتار نمی‌کرد. خیلی بداخلاق بود. کتکم می‌زد. حتی نگذاشت درس بخوانم. کلاس دوم دبیرستان بودم که ترک تحصیل کردم بعد هم عمه‌ام کاری کرد از خانه فرار کنم.

دختر نوجوان در سن بحران به تهران آمد تنها و غریب بود و فرصت برای لغزش مهیا. لیلا ادامه می‌دهد:کمی پول داشتم و کمی هم طلا. همه را با هم دادم و یک اتاق گرفتم. خانه به دختر مجرد نمی‌دادند. با بدبختی از یک زن و شوهر پیر یک اتاق کرایه کردم. بعد دنبال کار گشتم، اما کار پیدا کردن هم برای من خیلی سخت بود تا این‌که یک روز اتفاقی با زنی آشنا شدم و او من را به یک فروشگاه لباس زنانه برد.

لیلا در اتوبوس با آن زن درددل کرده و گفته بود دنبال کار می‌گردد. آن زن نیز که در فروشگاه پوشاک کار می‌کرد و می‌دانست در آنجا به فروشنده دیگری هم نیاز دارند لیلا را معرفی کرد و به این ترتیب دختر جوان مشغول به کار شد. متهم ادامه ماجرا را این‌طور تعریف می‌کند: چند ماه در آن فروشگاه بودم تا این‌که کار بهتری پیدا کردم و در یک تولیدی مانتو مشغول شدم. در آنجا مسیر زندگی‌ام عوض شد. با پسری به اسم امیر آشنا شدم که او من را از راه به در کرد.

دختر جوان در این مدت دنبال مادرش می‌گشت تا شاید بتواند به خانه او برود: از مادرم یک نشانی داشتم و می‌دانستم او شوهر کرده است. بعد از کلی گشتن خانه‌اش را پیدا کردم، ولی او گفت دختری ندارد و من را نمی‌خواهد. هیچ‌کس من را نمی‌خواست از همان وقتی که به دنیا آمدم یک موجود اضافی بودم.

همین احساس خلأ عاطفی سبب شد لیلا به پسری جوان دل ببندد. لیلا می‌گوید: در تولیدی با امیر دوست شدم او هم آنجا کار می‌کرد و پسر خوبی بود یعنی این طور فکر می‌کردم و دوستش داشتم. امیر من را با موادمخدر آشنا کرد. او که داستان زندگی‌ام را می‌دانست به من کراک داد و گفت این غم وغصه را از یادم می‌برد.

به این ترتیب لیلا بتدریج به یک معتاد تبدیل شد و بعد از مدتی فهمید امیر آن پسری نیست که او تصور می‌کرد. دختر جوان حرف‌‌هایش را این‌طور ادامه می‌دهد: یک روز به طور اتفاقی در کارگاه امیر را با دختری دیگر دیدم و فهمیدم او به من خیانت می‌کند بعد از آن سعی کردم رابطه‌ام را قطع کنم.

زندگی لیلا بر مدار رنج و سختی می‌چرخید تا این‌که او در پی یک اتفاق دستگیر شد. خودش ماجرا را به این شکل شرح می‌دهد: در خیابان پسری مزاحمم شد من هم به او سیلی زدم. همان موقع ماموران سر رسیدند و ما را به کلانتری بردند. شب بود و از من خواستند به پدرم تلفن بزنم تا دنبالم بیاید. من هم گفتم تنها زندگی می‌کنم. آنها هم فهمیدند دختر فراری هستم. بعد کیفم را گشتند و کراک پیدا کردند و این طوری دستگیر شدم و حالا هم نمی‌دانم چه اتفاقی برایم می‌افتد.

داوود ابوالحسنی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها