در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
«من همیشه در زندگی تنها بودهام. با اینکه ازدواج کردم و صاحب 2 فرزند شدم، اما همواره احساس میکردم هیچکس را در زندگی ندارم و این خلاء همیشه همراه من ماند. آشنایی من با همسایه مسنی که به تنهایی زندگی میکرد از جایی شروع شد که یکبار هنگام خروج از خانهاش به او کمک کردم. برخورد خیلی خوبی داشت و احساس کردم میتواند همان زنی باشد که نقش مادر را برایم بازی کند و مرا از این احساس بد تنهایی که داشتم نجات دهد. او فرزندی نداشت و سالهای سال بود که خودش تنها زندگیاش را میگذراند. آنطور که تعریف میکرد سالها قبل همسرش را از دست داده و از آن زمان حتی نتوانسته بود پرستار روزانهای را برای رسیدگی به کارهایش استخدام کند. او میگفت به هیچ کس اعتماد ندارد و همسرش همواره به او تاکید میکرده که غریبهای را به خانه راه ندهد. آشنایی ما با ملاقاتهایی که من در خانهاش داشتم روز به روز بیشتر شد تا جایی که احساس کردم میتواند مثل اعضای خانواده برایم عزیز باشد. او زن خوبی بود و من هرگز فکرش را نمیکردم که مرا درگیر مسالهای کند که بشدت برایم سنگین تمام شود. میدانم اگر زنده بود حتما خودش هم از من دفاع میکرد و اتهاماتم را نمیپذیرفت. اما متاسفانه او جانش را از دست داده است.»
کارن ولش زن 46 سالهای است که به اتهام قتل همسایه 81 سالهاش دستگیر شده است. جسد بیجان مری فرانکلین در حالی که 8 دنده او شکسته و جراحات عمیقی به سرش وارده شده بود، توسط خدمتکاری که هفتهای یکبار برای نظافت به خانهاش میرفت کشف شد. تحقیقات پلیس نشان داد که از زمان کشته شدن این مادربزرگ تا زمان کشف جسدش حدود 3 روز سپری شده و در این مدت هیچکس متوجه قتل بیرحمانه این پیرزن نشده است. آثار جراحات عمیق روی سر و صورت و بدن خانم فرانکلین حاکی از درگیری شدید میان او و مهاجمی بود که به نظر میرسید با او آشنایی داشته است. تحقیقات ماموران 3 هفته پس از کشف جسد، آنها را به دستگیری زنی رساند که ادعا میکرد از مرگ همسایهاش بشدت ناراحت است و این پیرزن برای او حکم مادر را داشته است. خانم کارن ولش که مادر 2 فرزند است، به اتهام قتل عمد دستگیر شد و پس از دهها جلسه بازجویی به اقدام فجیعاش اعتراف کرد.
مثل مادر بود
«هرچه بیشتر با مری آشنا میشدم احساس میکردم علاقه میان ما عمیقتر میشود. او هم کسی را نداشت و مثل من دنبال آدمی بود که حرفهایش را گوش کند و احساس امنیت به او بدهد. من با اینکه شوهر و فرزندانم وقت زیادی در روز از من میگرفتند، اما در درون احساس خلاء میکردم. بچههایم 2 پسر نوجوان هستند که در دنیای خودشان سیر میکنند و بجز پدرشان هیچ کس دیگری را در زندگی قبول ندارند. من هرگز نتوانستم جای محکمی در زندگیشان داشته باشم هرچه بیشتر سعی کردم به آنها نزدیک شوم، ولی نتیجه بدتری گرفتم. آنها فکر میکردند من میخواهم در زندگیشان فضولی کنم و به همین خاطر حتی از کوچکترین مسائلشان بیخبر میماندم.
شوهرم که مردی پرمشغله بود، انگار من را زنی میدید که به ناچار باید با او زندگی کند و راه دیگری برایش وجود ندارد. رابطه ما آنقدر سرد و بیروح بود که هفتهها با هم حرفی به غیر از کار و زندگی روزمره نمیزدیم و علاقهای بینمان وجود نداشت که بخواهیم ابراز کنیم. در این میان همسایه پیر ما که هر روز منتظر من میماند که 15 دقیقه پیش او بروم و باهم چای بخوریم تنها امید من در زندگیام شده بود. فکر میکردم او همان مادری است که در سن 9 سالگی از دست دادهام و اکنون خداوند باز هم به من هدیهاش کرده است. رابطه عمیق میان ما مثالزدنی است و اتفاقی که افتاد فاجعهای غیر قابل بخشش است.»
قتل بیرحمانه مادربزرگ
زمانی که خدمتکار منزل خانم مری فرانکلین سراسیمه با ماموران پلیس تماس گرفت و خبر از مرگ دلخراش پیرزنی که سالها بود برای کمک به او گاهی اوقات به خانهاش میرفت داد، بلافاصله پرونده قتل این زن تنها تشکیل شد. تحقیقات اولیه حاکی از مرگ دلخراش این پیرزن با ضربات متعدد مجسمهای فلزی که کنار جسدش کشف شد، حکایت داشت و ماموران بلافاصله تلاش برای دستگیری قاتل بیرحمی که مادربزرگ تنها و بیدفاع را به شکل بسیار خشنی از پا درآورده بود، آغاز کردند.
هفتهها مطالعه روی زندگی این زن و بازجویی از تمامی افرادی که او را میشناختند ماموران را به زنی به نام کارن ولش مظنون کرد که بیشترین رابطه را با مقتول داشت و از مرگ او ابراز ناراحتی میکرد. گرچه این زن مدعی بود که آنها رابطهای همچون مادر و دختر داشتهاند اما حرفهای ضد و نقیض و اطلاعات نادرستی که او در مورد همسایهاش میداد سبب شد شک ماموران لحظه به لحظه به او بیشترشود و بالاخره او به اتهامش اعتراف کند.
او اعتراف کرد پس از درگیری لفظی با این زن که سعی داشته او را از خانهاش بیرون کند با مجسمهای که روی یکی از میزها قرار داشته به سمت مری حملهور شده و بدون اینکه متوجه رفتارش باشد ضرباتی را به سر و بدنش وارد کرده است. ولش که مدعی است بلافاصله پس از این اقدام پشیمان شده و سعی داشته با تنفس مصنوعی مادربزرگ ناتوان را نجات دهد بعد از اطمینان از مرگش فورا خانه را ترک کرده و بدون اطلاع به پلیس به زندگی روزمرهاش ادامه داده است. با توجه به اعترافات این زن که در یک داروخانه کار میکند، او به اتهام قتل عمد راهی دادگاه شده تا حکمش را دریافت کند.
دیوانه شده بودم
«روز آخری که خانه مری رفتم بشدت عصبی بودم. با یکی از مشتریان داروخانه دعوایم شده بود و او حرفهای رکیکی به من زده بود که هر لحظه یادش میافتادم، تنم میلرزید. وقتی مثل همیشه به خانه همسایهام رفتم تا با او چای بخورم بشدت تحت تاثیر دعوایی قرار داشتم که در محل کارم صورت گرفته بود. آن روز انگار مری هم حال و حوصله نداشت و از دیدنم اصلا خوشحال نشد. تنها چند دقیقه بعد از اینکه در خانهاش ماندم به من گفت که بهتر است از خانهاش خارج شوم چون احتیاج به استراحت دارد و از حرفهای همیشگی من خسته شده است. او گفت که از اینکه همیشه مشکلات و ناراحتیهای بیمورد زندگیام را نزد او میبرم کلافه شده و احتیاج دارد مدتی تنها باشد.
باور نمیکردم زنی که ادعا میکرد همچون مادر من است ناگهان به من پشت کرده باشد و حتی نخواهد دیگر حرفهایم را بشنود. عصبی بودم و خشونتی که از محل کار همراهم بود را با خودم به خانه مری آورده بودم. تنها چند کلمه دیگر حرف کافی بود تا ناگهان با مجسمهای فلزی که روی میزش قرار داشت به او حملهور شوم و ضرباتی را به سر و بدنش وارد کنم. نمیفهمیدم چکار میکنم. انگار عقدههای تمام سالهای زندگیام را روی این زن بیپناه خالی میکردم. به خودم که آمدم غرق درخون روی زمین افتاده بود و به سختی نفس میکشید.
سعی کردم با تنفس مصنوعی حالش را بهتر کنم، اما فهمیدم که جان سپرده و کاری از من ساخته نیست. چارهای نداشتم جز اینکه از خانهاش خارج شوم. لباسهای خونینم را آتش زدم و دیگر هرگز به خانه او نرفتم. میدانستم بالاخره کارگری که برای تمیز کردن خانهاش میآید متوجه جسد او میشود و تا آن زمان وقت داشتم داستانی را برای اثبات بیاطلاع بودنم از مرگ مری در ذهنم بسازم. مرگ او یک اتفاق بود که من از آن شرمسارم و هرگز نمیتوانم خودم را ببخشم.
مدام فکر میکنم اگر آن روز در حال عصبانیت به خانه این پیرزن نمیرفتم، شاید هرگز آن عکسالعمل خشن را هم از خودم نشان نمیدادم و اکنون تا این حد ناراحت و عصبی نبودم. دلم میخواهد همسر و فرزندانم بدانند که بیتوجهیهای آنها به من بود که سبب شد به غریبهای پناه ببرم تا به من عشق بورزد و سرانجام اتفاقی که نباید برایم رخ میداد، بیفتد. مرگ مری بیش از همه مرا عذاب میدهد چون تنها شدهام و میدانم که تا پایان عمر دیگر هیچ کس را ندارم که به من آرامش بدهد و به حرفها و درد دلهایم گوش دهد. از خدا میخواهم مرا ببخشد و از کار خطایی که انجام داده ام بگذرد. بهترین دوست من همان کسی بود که خودم با دستانم او را نقش بر زمین کردم و اکنون بزرگترین عذاب، تنها بودنم در این دنیای سخت است که هیچ کس در آن علاقه و توجهی به من نشان نمیدهد.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: