چی شد چادری شدم؟

وبلاگ «من و چادرم، خاطره‌ها» http://khaterechador.blogfa.com در فراخوانی از دیگر وبلاگ‌نویسان یا خوانندگان خود خواسته است خاطرات خود را از اولین بار که چادر پوشیده‌اند منتشر کنند.
کد خبر: ۴۳۹۸۲۰

در مقدمه این فراخوان آمده است:

دیدیم چادر را نشانه گرفته‌اند

دریغمان آمد نگوییم از لذت بی‌نهایت این انتخاب خدایی

دریغمان آمد نگوییم از زیبایی بی‌نهایت وقار

دریغمان آمد نگوییم که یک بار امتحان کنید لذت باخدا بودن را، برای خدا انتخاب کردن را، تیر چشم شیطان شدن را، مجاهد راه خدا بودن در جهاد اکبر را

ای‌کاش همه بگویند

همه آنها که حتی به خوب هم قناعت نکرده‌اند، به حداقل‌ها قانع نشدند و برتر را برگزیدند

خاطرات زیبای خود را از چادر و بخصوص لحظه انتخاب آن به عنوان پوشش بنویسید و در صورت تمایل به ما هم اجازه دهید آن را در این وبلاگ منتشر کنیم.

در این وبلاگ دست‌کم 40 خاطره نوشته شده که یکی از آنها چنین است:

در خانواده‌ای بزرگ شدم که حتی یک نفر هم چادری نبود. کلا حجاب اصلا اهمیتی نداشت. کسی از اهل خانواده جلوی نامحرم روسری سر نمی‌کرد چه برسد به چادر. تو دبیرستان مقنعه به زور سرم بود چه رسد به چادر. تمام دوستانم هم افراد غیرمحجبه بودند.

سال‌ها گذشت و قبول شدم دانشگاه، آن هم شیراز و دور از تهران. پدرم اصلا با خانه گرفتن موافق نبود و گفت باید بروم خوابگاه. از اتاق تک و راحت ناگهان رفتم به اتاق 4 نفره خوابگاه.

هر 3‌ هم‌اتاقی‌ام چادری بودند. اولا با آنها بودن برایم سخت بود و حتی سعی کردم اتاقم را عوض کنم، ولی نشد. مجبور شدم دوست بشوم و با یکی از آنها که اهل ساری بود به اسم لیلا، دوست صمیمی شدم.

من را خیلی دوست داشت و دائم تشویقم می‌کرد که مقنعه‌ام را جلوتر بیاورم و کمتر آرایش کنم.

گذشت و تولدم رسید. برایم یک چادر ملی خرید. خیلی اصرار می‌کرد سر کنم. ولی هرچه اصرار می‌کرد، من می‌گفتم خجالت می‌کشم با این قیافه یکدفعه چادری بشوم.

تا یک روز رفتیم آرامگاه حافظ. بهم گفت اونجا سرم کنم که کسی من را نمی‌شناسد. نمی‌دانم چه شد، ولی حس کردم اصلا سخت نیست چادر گذاشتن. اتفاقا کیف می‌داد.

خلاصه هر بار که می‌رفتیم بیرون، کلی من را تشویق می‌کرد که با چادر بیایم و بدم نمی‌‌آمد چادر سر کنم.

تا یک روز بهم پیشنهاد کرد در خوابگاه چادر بگذارم و عکس‌العمل بچه‌ها را ببینم. برخورد بچه‌ها اکثرا خوب بود. حتی غیرچادری‌ها هم می‌گفتند چادر بهم می‌آید. تصمیم گرفتم با چادر بروم دانشگاه و شدم یک دختر چادری.

ولی اگر می‌خواستم یک دختر واقعا چادری بشوم باید در شهرم و پیش آشنایانم هم چادری می‌شدم که خیلی سخت بود.

لیلا بهم پیشنهادی داد که خیلی جالب بود. وقتی مادرم از شهرمان آمد، من و لیلا با چادر رفتیم استقبالش.

مامانم واقعا متعجب بود. جلوی لیلا چیزی نگفت. فقط گفت از مراسم مذهبی آمده‌اید؟ اما لیلا گفت نه پوششمان این است.

در آن چند روزی که مادرم پیش من بود کلی با من صحبت کرد که منصرف شوم ولی من و لیلا با دلیل و استدلال گفتیم که چرا چادری هستیم و مادرم مجبور شد مرا این طوری قبول کند.

الان واقعا از تصمیمم راضی‌ام و فکر می‌کنم این خواست خدا بود که دانشگاه شیراز قبول شوم و بروم خوابگاه و بشوم یک دختر چادری.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها