گفت‌وگو با زنی که 11 سال قبل زندانی شد

هیچگاه نباید خدا را فراموش کرد

11 سال قبل وقتی «مهری ـ‌ م» دختری 25 ساله بود. به همراه برادرش روانه زندان شد و یک سال را پشت میله‌ها ماند. اتهام او سرقت و هم‌جرم برادرش بود. او بعد از آزادی سعی کرد زندگی تازه‌ای را شروع کند. البته سختی‌های زیادی را تحمل کرد تا این که بالاخره به قول خودش سر و سامان گرفت. گفت‌وگوی ما با مهری را بخوانید.
کد خبر: ۴۳۹۷۸۴

تو و برادرت با هم دستگیر شدید. ماجرا چه بود؟

در یک شرکت تزئینات داخلی، آبدارچی بودم. نقشه سرقت از آنجا را کشیدم و از کلیدها یدک ساختم. بعد هم یک شب با برادرم آنجا رفتیم و گاوصندوق را خالی کردیم. کمی هم خرت و پرت دزدیدیم، اما سر یک هفته دستگیر شدیم. من یک سال حبس گرفتم و برادرم یک سال و نیم. رد مال هم داشتیم که چون هنوز پول‌ها را خرج نکرده بودیم، مشکلی پیش نیامد.

کمی هم درباره دوران زندان حرف بزن چطور گذشت؟

جای خوبی نبود ولی آنقدرها هم که فکر می‌کردم وحشتناک نبود. شاید هم من شانس آوردم قبلا فکر می‌کردم همه یک سال را مثل دوران بازداشت باید در یک اتاق بمانم و اجازه ندارم بیرون بیایم ولی در زندان کارهای زیادی می‌شد، انجام داد. کلاس فرهنگی می‌رفتم و وقتم را این طوری می‌گذراندم. البته بگویم خوش هم نگذشت یعنی آنقدر سخت بود که در همان زندان توبه کردم و گفتم پشت دستم را داغ می‌کنم تا دیگر کار خلاف نکنم.

اولین قدم برای این که به زندگی سالم و عادی برگردی چه بود؟

باید از خانواده‌ام دور می‌شدم. برادرم که هم جرمم بود سابقه داشت. پدرم هم سابقه‌دار بود آن فضا باعث می‌شد آدم خواهی نخواهی فکرهای بد بکند. برای همین به پدرم گفتم می‌خواهم تنها زندگی کنم. او قبول نمی‌کرد ولی بالاخره آنقدر اصرار و لجبازی کردم که پول رهن یک اتاق در کرج را به من داد بعد هم خودم شروع کردم به گشتن دنبال کار.

سراغ چه شغلی رفتی؟ کار کردن برایت آسان بود؟

حرفه‌ای بلد نبودم فقط می‌توانستم باز هم نیروی خدماتی شوم، اما تعداد شرکت‌هایی که در کرج بودند کم بود. هیچ کدامشان هم نیروی زن نمی‌خواستند. تازه من که سابقه‌دار هم بودم کلی این در و آن در زدم تا این که بالاخره یک میوه‌فروشی من را قبول کرد. پشت دخل می‌ایستادم آن موقع این کار من غیرعادی بود و خیلی‌ها تعجب می‌کردند. حقوقم خیلی کم بود ولی پول اجاره اتاق و خورد و خوراکم درمی‌آمد. بعد از 4 ماه مجبور شدم آنجا را ترک کنم. راستش به خاطر رفتارهای صاحب مغازه بود. توقعات بدی داشت، من هم قبول نکردم و بیرون آمدم.

با خانواده‌ات کاملا قطع ارتباط کرده بودی؟

نه، هر دو سه هفته یک بار می‌رفتم و سری می‌زدم بیشتر به خاطر مادرم. وقتی برادرم آزاد شد خیلی سعی کرد در کارهای من دخالت کند. حتی یکی دو بار کار به کتک‌کاری کشید ولی من مقاومت کردم.

شغل بعدی چه بود و چطور این کار را پیدا کردی؟

چطور ندارد، نظافتچی شدم. شناسنامه‌ام را گرو گذاشتم و در یک خانه مشغول به کار شدم. یک روز در میان آنجا را تمیز می‌کردم. خانه یک زن و شوهر پولدار بود. زن باردار بود و خودش نمی‌توانست کار کند. من حرفی از سابقه‌ام نزدم، فقط شناسنامه‌ام را خواستند من هم دادم. بعد از آن خانه مادر و پدر آن زن و شوهر هم می‌رفتم و آنها مرا به چند نفر دیگر هم معرفی کردند. از آن به بعد تا 3 سال همین شغل را ادامه دادم تا این که ازدواج کردم.

با شوهرت چطور آشنا شدی؟

پسر همسایه‌‌ام بود. در بندرعباس کار می‌کرد. وقتی آمده بود کرج به مادرش سر بزند، با هم آشنا شدیم. البته آن موقع حرفی نزد و رفت. بعدا مادرش بحث را پیش کشید، من هم قبول کردم. پدرم هم مخالفتی نداشت. بعد از ازدواج من کارم را رها کردم و با شوهرم به بندرعباس رفتم. او در گمرک کارگر بود و دستش به دهانش می‌رسید.

چطور الان تهران زندگی می‌کنی؟

شوهرم فوت شد. 2 سال بعد از ازدواج‌مان وقتی پسرم تازه به دنیا آمده بود، شوهرم را در یک دعوا کشتند. ما دیه گرفتیم و با پول آن و حق و حقوق شوهرم از محل کارش یک خانه کوچک در تهران خریدم تا بچه‌ام آواره نشود. از آن به بعد هم خودم کار می‌کنم. یک مغازه سبزی‌خردکنی هست که آنجا کار می‌کنم. بالاخره زندگی بالا و پایین دارد و آدم نباید کم بیاورد همیشه باید امیدوار بود و خدا را نباید فراموش کرد.

‌ مریم عفتی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها