گفت‌وگو با مردی که به خاطر مهریه به زندان افتاد

ما از دو فرهنگ متفاوت بودیم

سال‌ها قبل با بررسی آمار زندانیان می‌شد بخوبی این موضوع را تشخیص داد که تعداد زیادی از زندانیان مالی به خاطر ناتوانی در پرداخت مهریه به زندان افتاده‌اند. «خلیل ـ ف» نیز یکی از همین مردان است. او 19 سال قبل ساکش را به مقصد زندان بست و 2 سال بعد بیرون آمد. خلیل آن زمان 27 سال داشت و می‌گوید 2 سال از بهترین سال‌های زندگی‌اش در زندان‌ تلف شد. گفت‌وگو با او را بخوانید.
کد خبر: ۴۳۸۶۴۲

چون زندانی شدنت به زندگی خصوصی‌ات ربط پیدا می‌کند چاره‌ای نداری جز این ‌که کمی در این باره توضیح بدهی.

مشکلی ندارم. من اشتباه کردم. گول خوردم. من تئاتر خوانده‌ام. در دانشکده عاشق دختری به اسم نیلوفر شدم. او از طبقه پولدار بود و من یک بچه شهرستانی فقیر، اما حالی‌ام نبود، عشق کورم کرده بود. هر چه پدر و مادر من و او گفتند گروه خونمان به هم نمی‌خورد گوش ندادیم و ازدواج کردیم 2 سال بعد هم کارمان به طلاق کشید. نیلوفر خواسته‌هایی داشت که از عهده‌اش برنمی‌آمدم. نوع روابط او با دیگران با چیزی که من یاد گرفته بودم خیلی فرق داشت. فرهنگ‌هایمان اصلا شبیه به هم نبود. هر دویمان اذیت شدیم، البته من بیشتر چون وقتی کار به لج و لجبازی کشید نیلوفر با این ‌که نیاز مالی نداشت مهریه‌اش را اجرا گذاشت و من به زندان افتادم.

زندان برایت چه طور گذشت؟

این‌که پرسیدن ندارد. جوابش معلوم است سخت، خیلی سخت. عین مرگ بود. 2 سال تمام رنگ خیابان‌ها را ندیدم. پدر و مادرم ماهی یک بار از کاشان می‌کوبیدند و می‌آمدند تهران ملاقات من. این تنها دلخوشی‌ام در آن 2 سال بود. پدرم یک خانه قدیمی داشت که با هزار زحمت خریده بود می‌خواست آن را بفروشد و بابت مهریه بدهد ولی من نگذاشتم، او نباید سر پیری اجاره‌نشین می‌شد. در تمام آن 2 سال افسرده شده بودم. گوشه‌ای کز می‌کردم و در فکر فرو می‌رفتم. اگر حال و حوصله داشتم کتابی هم می‌خواندم.

چطور آزاد شدی؟ مهریه را دادی؟

نه خود نیلوفر رضایت داد. می‌خواست ازدواج مجدد کند. قبلش رضایت داد تا دیگر ردی از من در زندگی‌اش نماند. او پول نمی‌خواست فقط می‌خواست اذیتم کند. می‌خواست تلافی کند. می‌گفت من زندگی را برایش زهر کردم.

تو تئاتر خوانده بودی، اما بعد از آزادی چرا سراغ شغل دیگری رفتی؟

دیگر برایم حوصله‌ای نمانده بود که بخواهم کار هنری بکنم. بعد هم این ‌که دیگر از آن فضا دور شده بودم. همان شبی که آزاد شدم برگشتم شهر خودمان و تا یک ماه دست به سیاه و سفید نزدم. اعصابم خراب بود. حال و حوصله هیچ کاری را نداشتم. بعد از یک ماه تازه به خودم آمدم و گفتم بهتر است یک کاری را شروع کنم. برادرم آن موقع تاکسی داشت و در خط تهران ـ‌ قم کار می‌کرد، قرار شد من شب کار بکنم. یک سال این طوری کار کردم ولی دمار از روزگارم درآمد. زندگی‌ام دیگر شبیه آدمیزاد نبود. وقتی همه خواب بودند من در جاده می‌راندم و وقتی همه بیدار بودند من خواب بودم. همیشه کابوس می‌دیدم. بالاخره تصمیم گرفتم شب‌کاری را ول کنم.

بعد از آن سراغ چه شغلی رفتی؟

آمدم تهران. در کاشان کار کم است، اما اینجا اوضاع فرق می‌کرد. در همان دوران دانشجویی قبل از این‌که موضوع نیلوفر جدی بشود برای این ‌که خرج و مخارجم را دربیاورم در یک آجیل‌فروشی که برای دوست عمویم بود کار می‌کردم. وقتی برگشتم دوباره به همان مغازه رفتم و اتفاقا صاحب مغازه که همیشه از من راضی بود نه نگفت. مشکل اصلی‌ام خانه بود، چون دیگر نه از خوابگاه دانشجویی خبری بود و نه این ‌که پولم می‌رسید جایی را رهن کنم. مغازه سقف کاذب داشت و از آنجا بیشتر به عنوان انباری استفاده می‌شد اجازه گرفتم و به اندازه یک نفر جا باز کردم تا شب‌ها آنجا بخوابم، اما بعد از 3 ماه دیوانه شدم از این ‌که تمام 24 ساعت را در مغازه بودم و هیچ‌ جایی نمی‌رفتم اعصابم خرد شده بود. با ضمانت صاحبکارم وام گرفتم و خانه‌ای اجاره کردم.

از آن زمان سال‌های زیادی گذشته و تو حالا مردی 46 ساله هستی. الان اوضاعت چطور است؟

هنوز شاگرد مغازه هستم نه در آجیل‌فروشی، در یک بنگاه معاملات املاک کار می‌کنم. صاحب بنگاه از دوستان قدیمی برادرم است. درآمدم نه زیاد است نه کم یعنی اموراتم می‌گذرد. مجرد هم هستم. دیگر حوصله زندگی مشترک را ندارم. همان یک انتخاب اشتباه باعث شد مسیر زندگی‌ام عوض شود و حالا دیگر برای این‌ که بخواهم زندگی تازه‌ای را شروع کنم دیر شده است.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها