کتاب کوچولو

شاهزاده خانم و نخود

کد خبر: ۴۳۸۲۹۰

شاهدخت‌های زیادی بودند، ولی هیچ‌کدام به نظر شاهزاده یک شاهدخت واقعی نبودند. همیشه چیزی در مورد آنها بود که آن‌طور که باید باشد نبود. به همین دلیل او دوباره به خانه آمد و این دفعه غمگین، چون خیلی دوست داشت که شاهدخت مورد نظرش را پیدا کند.یک شب، توفانی وحشتناک شد و رعد و برق‌هایی را به وجود آورد. باران سهمگینی بارید. ناگهان ضربه‌ای به در دروازه شهر وارد شد و شاهزاده رفت و در را باز کرد.

روبه‌روی دروازه یک شاهدخت بسیار زیبا ایستاده بود. توفان، باران و باد چهره پریشانی به او داده بود.آب باران از موها و لباس‌هایش می‌چکید و وارد کفش‌هایش شده بود، به‌گونه‌ای که با فشار پا، آب از کفش‌های پاره‌اش بیرون می‌زد، درحالی که او هنوز یک شاهدخت واقعی بود و به دل شاهزاده ما نشست، ولی شاهزاده شک داشت که او یک شاهدخت باشد.شاهزاده گفت: آیا تو از طرف ملکه پیشین هستی؟! اما شاهدخت هیچی نگفت. پادشاه به او اجازه ورود داد. او را به اتاق بردند؛ شاهزاده یک نخود سحرآمیز داشت که اگر یک فرد از خانواده سلطنتی روی آن دراز می‌کشید، نخود به سرعت رشد می‌کرد.

شاهزاده دستور داد که نخود را در بستر شاهدخت بگذارند.شاهدخت شب در بسترش خوابید. شاهزاده آرزو می‌کرد که نخود رشد کند. تمام شب را شاهزاده منتظر خبری از شاهدخت بود، ولی خبری نشد تا این‌که شاهزاده از خستگی به خواب رفت. ناگهان صدای جیغ یک زن،شاهزاده و کل شهر را بیدار کرد. شاهزاده بلافاصله به سمت صدا رفت و دید که شاهدخت بین پیچک‌های نخود گیر کرده است. شاهزاده بی‌اختیار لبخندی زد و بعد بلافاصله شاهدخت را از دست پیچک‌های نخود نجات داد.

بعد از آن شب ، شاهزاده و شاهدخت باهم ازدواج کردند و تا آخر عمر باهم زندگی خوشی را ادامه دادند.

هانس کریستین اندرسن / ترجمه: نیما اکرامی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها