احمد زمانی دوست داشت خلبان شود، اما رویای پرواز حالا برای او رنگ باخته و به اتهام سرقت پشت میلههاست. او بیشتر از هر چیز قربانی تفکرات نادرست خودش است. شاید به این خاطر که از آموزش صحیح و تربیت صحیح محروم بوده و هرگز نتوانسته برنامه درستی برای زندگیاش داشته باشد. او میگوید: «3 برادر دارم یکی از خودم بزرگتر و 2تای دیگر کوچکتر، پدر و مادرم همیشه بین من و برادر بزرگترم فرق میگذارند. انگار او فقط بچهشان است. خواسته او مهم است و من اهمیتی ندارم.»
وضع مالی خانواده احمد مناسب است و والدین او هم اختلافی با هم ندارند، اما رفتارهای تبعیضآمیز آنها ضربه بزرگی به این جوان وارد کرده است و ذهن او سرشار از چنین خاطراتی است. مرد زندانی داستان زندگیاش را اینطور ادامه میدهد: «با اینکه درسم خوب بود. مدرسه را رها کردم. فقط تا دوم دبیرستان خواندم. میخواستم با پدر و مادرم لج کنم، آن موقع برادرم دانشجو بود و همه از او تعریف میکردند. من هم بیخیال مدرسه شدم، وقتی پدرم گیر داد گفتم میخواهم کار کنم. او هم بالاخره ناچار شد قبول کند.»
احمد در یک شیرینیپزی مشغول به کار شد، اما خیلی زود این شغل را از دست داد. او توضیح میدهد: «گفتند نیروی مازاد هستم» با اینکه کارم خوب بود بدون هیچ دلیلی اخراجم کردند من آن موقعها کمتر خانه میرفتم بیشتر با رفقا میپلکیدم. اهل مواد نیستم ولی سیگار و مشروب چرا. اینها برایم یک جوری تفریح بود با بچهها گردش هم زیاد میرفتیم، چند بار رفتیم شمال که خیلی خوش گذشت، آنها همیشه من را مهمان میکردند. چون خودم پول زیادی نداشتم. آن موقعها همه امکانات خانه برای برادر بزرگم بود. او اذیتم میکرد و زور میگفت، فکر میکرد چون دانشگاه رفته حق دارد برایم بزرگتری کند و به من دستور بدهد. از اینکه کسی به من دستور بدهد متنفر هستم، برای همین هم همیشه با هم دعوا داشتیم و پدر و مادرم هم حق را به او میدادند.»
احمد یک بار دیگر هم کار پیدا کرد ولی باز هم نه برای طولانیمدت، او میگوید: خودم آن شرکت را ترک کردم آن موقع کامپیوتر میخواستم چون برادر بزرگم گفت به دردم نمیخورد، پدرم برایم نخرید، من هم لج کرده و کارم را ول کردم. بعد از آن دیگر علاف بودم تا اینکه تصمیم گرفتم با سرقت پول دربیاورم ولی همان روز اول گیر افتادم.
یک ساختمان نیمهکاره پیدا کردم و داخل رفتم، شلوار یکی از کارگران آویزان بود، یواشکی جیبش را زدم 60 هزار تومان گیرم آمد بعد به ساختمان دیگری رفتم، اما ظاهرا نگهبان من را دیده و پلیس را خبر کرده بود، این طوری بود که گیر افتادم و حالا نمیدانم چه پیش میآید.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم