در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
هیچ وقت با حیوانات رابطه خوبی نداشت و این یکی از معدود نقاط اشتراک نظر او و ظهوری محسوب میشد. 2نفری با راهنمایی مردی که کت و شلوار سرمهای گرانقیمتی به تن داشت و به لطف قد بلندش خیلی تند راه میرفت، به نزدیکی دریاچه رسیدند و حالا باد بوی آب مانده را پخش میکرد. دور تا دور جسد چند نفری ایستاده بودند و داشتند برای خودشان فرضیهبافی میکردند. کارآگاه با کمک یکی از ماموران کلانتری راه را باز کرد و بالای سر جسد ایستاد.
متوفی، مردی حدودا 50 ساله بود. او لباسهای شیکی داشت، اما از آن مهمتر گچ پایش بود. پای راستش شکسته بود. جسد او را روی آب پیدا کرده بودند. مسوول غذای میمونها وقتی داشت کارش را تعطیل میکرد، آن را دیده بود. آن قسمت دریاچه حفاظ نداشت، اما زیاد هم عمیق نبود. کارآگاه قبل از این که بازجوییها را شروع کند نظر پزشک کشیک قانونی را پرسید. دکتر مطمئن نبود، اما این طور به نظرش میرسید که قطعا این ماجرا یک
قتل است.
ـ به نظرم حداقل دیروز مرده. خفه شده، اما نه در آب. فعلا نمیدانم چطور باید ریهاش را معاینه کنیم.
شهاب دیگر با جسد کاری نداشت. هیچ مدرک شناسایی همراهش نبود و به نظر میرسید شناسایی او به این راحتیها نباشد. کارآگاه مردی که جنازه را پیدا کرده بود به گوشهای کشید و چند سوال از او پرسید. مرد چیز زیادی نمیدانست، اما یکی از نگهبانان اطلاعات مفیدی داشت. او حدود ساعت 12 ظهر این مرد را دیده بود.
ـ به خاطر پای شکستهاش توجهم جلب شد. داشت طوطیها را نگاه میکرد. یک بار دیگر هم جلوی آکواریومها دیدمش. معرکه گرفته بود و داشت داستانی را درباره ماهیگیریهایش در خلیجفارس تعریف میکرد. ظهر خیلی شلوغ بود همیشه جمعهها همین طور است. او هم 10نفری را سرگرم کرده بود.
چرا مردی با پای شکسته باید تک و تنها به باغوحش بیاید و چرا باید با معرکهگیری توجه همه را جلب کند؟ حس کنجکاوی کارآگاه بدجوری تحریک شده بود. به خوبی حس میکرد این پرونده از آن چالشهای بزرگ برای او است. برای همین نمیخواست زمان را از دست بدهد و به جای این که به ستوان اجازه مرخصی بدهد او را مجبور کرد همراهش به اداره برگردد تا پرونده مردان ناپدیدشده را بررسی کنند و ببینند به کسی با مشخصات مقتول برمیخورند یا نه.
این کار تا ساعت 10 شب طول کشید. هر دو حسابی خسته شده بودند و سرگرد سردرد خفیفی را احساس میکرد. ستوان که دنبال آبجوش برای نسکافه رفته بود، وقتی برگشت دید شهاب هنوز چشم از صفحه نمایش رایانه برنداشته و زل زده بود به عکس مقتول. سام صفری، 49 ساله، متاهل، مدیر شرکت حسابداری «رقم». تاریخ مفقودیاش یک روز قبل از کشف جسد ثبت شده بود و میشد فهمید حدس دکتر پزشک قانونی درباره زمان قتل درست است. پس اگر او پنجشنبه کشته شده بود امروز صبح نگهبان باغ وحش چه کسی را در حال داستانسرایی در تونل ماهیها دیده بود؟
ستوان حاضر بود تمام 2 لیوان آب جوش را لاجرعه سر بکشد و سوختن زبان و گلو را تحمل کند ولی از زبان رئیساش، دستور تازهای نشوند.
ـ به همسر سام تلفن بزن، باید همین امشب با هم صحبتی داشته باشیم.
ظهوری با اخم و ناراحتی اطاعت کرد و در تمام مدتی که منتظر شیما بودند، سعی کرد با کارهای پیشپاافتاده خودش را سرگرم کند تا با شهاب رودررو نشود. او شب قبل را هم نخوابیده و هماهنگ کرده بود امشب کمی زودتر برود، اما کارآگاه میگفت کار، هماهنگی و اجازه و رخصت نمیشناسد.
از نیمهشب گذشته بود که3 مرد و یک زن شیونکنان وارد سالن اداره ویژه مبارزه با قتل شدند. سرباز وظیفهای که روی میز منشی نشسته بود، یکهو از جا جهید، معلوم بود سر پست خوابش برده است. او دور و اطراف را نگاه کرد، خبری از مافوق نبود. خیالش راحت شد و به سرگرد خبر داد با او کار دارند. کارآگاه فقط میخواست با شیما صحبت کند با بقیه کاری نداشت، برای همین همه را بیرون کرد و ستوان را صدا کرد تا دو نفری بازجویی را شروع کنند. شیما دیشب تقریبا همین موقعها بود که به اداره آگاهی آمده و خبر داده بود سام گم شده است او حالا شوکه از قتل همسرش باید باز همان ماجرا را تکرار میکرد. برایش سخت بود، اما غیرممکن نبود. به حرف آمد: هیچ وقت دیر نمیکرد. آدم مرتب و منظمی بود، سر ساعت میخوابید و سر ساعت بیدار میشد؛ عین آدم کوکی. برای همین دیشب وقتی دیر کرد نگرانش شدم مخصوصا که پایش شکسته بود. 2 هفتهای میشد که از خانه بیرون نرفته بود. گفت میخواهد بادی به کلهاش بخورد، من هم نه نگفتم. خودم دستم بند بود و نمیتوانستم همراهش بروم. گفتم تا جلوی در میرود و برمیگردد، اما بعد از چند ساعت از او خبری نشد، موبایلش هم جواب نمیداد، بالاخره آمدم اینجا و همه چیز را به همکارتان گفتم.
زن رنگ به رخسار نداشت و چیزی نمانده بود بیهوش شود. استرس زیادی را تحمل میکرد. حق هم داشت. کارآگاه درباره دشمنی و اختلاف قبلی و این جور مسائل چند سوال پرسید، اما شیما میگفت سام مرد آرامی بود و در زندگیاش هیچوقت با کسی به اختلاف برنخورده بود. حتی شغلش هم نمیتوانست برای او دردسری ایجاد کند چون 5حسابدار، یک منشی و یک آبدارچی برایش کار میکردند که همه راضی بودند. شرکتهای طرف قراردادش هم هیچ وقت گله و شکایتی نداشتند البته تا آنجا که شیما اطلاع داشت.
آن شب به هر سختیای که بود تمام شد و سرگرد به خانه رفت، اما ظهوری ترجیح داد در آسایشگاه چرتی بزند چون مطمئن بود اگر خانه برود فردا صبح نمیتواند به موقع خودش را به اداره برساند.
صبح روز بعد کارآگاه برخلاف انتظار دستیارش خیلی سرحال و قبراق بود. او برای پرونده یک اسم هم انتخاب کرده بود، اسمی که به نظر ستوان خیلی هم بیمزه بود، مردی با دو کالبد. شهاب داشت کارهایش را انجام میداد تا سری به شرکت رقم بزند که پزشک پرونده هم تلفن زد و خبر مهمی داد. در ریه مقتول آب نبود. پس او را جای دیگری کشته و جنازه را آنجا انداخته بودند البته نکته اصلی چیز دیگری بود. دکتر نمیدانست چطور منظورش را برساند.
ـ مقتول کسی نیست که دیشب دیدیم. خال گوشتی سمت چپ گونهاش مصنوعی است. ابروهایش هم همین طور. موهایش را رنگ کرده و پایش هم نشکسته است.
کارآگاه کاملا گیج شده بود. یعنی چه؟ کسی خودش را شبیه سام کرده و بعد کشته شده بود، خود سام هنوز زنده است؟ اگر اینطور است الان کجاست؟ شهاب روی صندلیاش ولو شد. رشتهافکارش مثل خطوط کج و معوج بود. شکی وجود نداشت کاسهای زیر نیم کاسه سام است و حتی زنش هم به احتمال زیاد در این ماجرا دست دارد. حالا باید 2 کار همزمان انجام میشد؛ هم هویت مقتول را میفهمیدند و هم جلوی فرار سام را میگرفتند. پس او آنقدرها هم که زنش میگفت صاف و ساده نبود.
سرگرد خودش به شرکت رقم رفت و ستوان را پای کامپیوتر نشاند تا اثر انگشت مقتول را بررسی کند. شاید طرف، سابقهدار بود و بخشی از معما حل میشد. بهترین کسی که میتوانست در شرکت به شهاب کمک کند ساحره بود. او از 3 سال قبل منشی سام بود و در جریان ریزترین امور کاری رئیساش قرار داشت، اما او که فکر میکرد سام کشته شده است، همان حرفهایی را میزد که قبلا شیما گفته بود.
ـ آقای صفری با همه خوب رفتار میکرد، با کسی هم مشکلی نداشت. نه طلبکار داشتیم و نه بدهکار. همه چیز روی روال بود، آقای صفری خیلی منظم و مرتب بود و هیچ وقت اجازه نمیداد مشکلی پیش بیاید.
دختر با این که پرحرف بود حتی یک کلمه بهدردبخور هم به زبان نیاورد. شهاب سری به اتاق مقتول قلابی زد و آنجا را وارسی کرد، اما هیچ چیز غیرطبیعی وجود نداشت. پاسپورت و شناسنامه سام در کشوی میزش بود. پس او فعلا نمیتوانست جایی برود. کارآگاه از در شرکت که بیرون آمد تلفنی دستور داد یک گروه آنجا را زیرنظر بگیرند. 24ساعته و تمام روزهای هفته. این کار باید آنقدر ادامه پیدا میکرد تا سر و کله سام پیدا میشد.
کارآگاه در مسیر بازگشت به اداره بود که ظهوری تلفن زد و خبر داد هویت مقتول را پیدا کرده است. محمود عیوضی از آن سابقهدارهای درست و حسابی بود؛ سرقت، آدمربایی، ضرب و جرح، جعل عنوان، مواد مخدر و... خلاصه از هیچ کاری کم نگذاشته بود. حالا باید ارتباط او با سام فاش میشد، کاری که به این راحتیها ممکن نبود.
علیرضا رحیمینژاد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: