قتل سرباز به دست جوان معتاد چطور رخ داد

چیزی از قتل به یادندارم

جثه نحیف، چشمانی پف کرده و فراموشی همه آن چیزی‌ بود که استعمال ماده مخدر شیشه به داریوش داد. 19 سال بیشتر ندارد، اما می‌گوید سال‌های زیادی‌ است که شیشه می‌کشد و قتلی که انجام داده ‌نیز تحت تاثیر مواد مخدر بوده‌ است. داریوش مدعی‌ است صحنه قتل را به یاد نمی‌‌آورد، اما برای ما از جزئیات فرارش، اعتیادش به شیشه و شرایطی که او را به یک قاتل تبدیل کرد، می‌گوید. این مرد جوان در شعبه 113 دادگاه کیفری ‌استان تهران محاکمه شد.
کد خبر: ۴۳۷۲۵۴

چند سال است که شیشه مصرف می‌کنی؟

از 14 سالگی معتاد شدم و چند ماه بعد از اعتیادم، شیشه‌ای شدم.

چرا به سمت مصرف مواد رفتی؟

نمی‌دانم، همین‌طوری بود، بچه‌ها به من تعارف کردند من هم قبول کردم. اول که کشیدم خیلی حال داد. انگار در فضا پرواز می‌کردم و بعد از چند بار مصرف، دیگر معتاد شدم و نتوانستم ترکش کنم.

می‌گویند شیشه اعتیاد نمی‌‌آورد، چطور تو معتاد شدی؟

هر ماده‌ای اعتیاد می‌‌آورد، مگر می‌شود اعتیاد نیاورد. بدن احساس نیاز می‌کند. البته شیشه و اکس و این‌ نوع مواد در ابتدای مصرف زیاد روی چهره و بدن تاثیر نمی‌گذارد، اما بعد از مدتی، تاثیرش را نشان می‌دهد. درواقع مصرف شیشه آدم را معتاد تابلو‌ که کنار خیابان بیفتد، نمی‌کند اما اثرات عمیق زیادی روی بدن می‌گذارد.

در خانواده کسی جلوی تو را نمی‌گرفت؟

چون من تک‌پسر بودم، خانواده‌ام خیلی هوایم را داشتند. اوایل که اصلا متوجه نمی‌شدند، اما بعد که متوجه‌ شدند، من کاملا معتاد شده‌ بودم و دیگر نمی‌توانستند کاری بکنند.

هیچ ‌وقت سعی نکردی، اعتیادت را ترک کنی؟

نه نتوانستم، البته اصلا به این موضوع فکر نمی‌کردم. چون در گروهی قرار گرفته‌ بودم که همگی به شیشه اعتیاد داشتند و من هم به مصرف مواد عادت کرده بودم.

چقدر شیشه مصرف می‌کردی؟

این اواخر مصرفم زیاد شده ‌بودم. ساعت‌ها با دوستانم می‌نشستم و شیشه مصرف می‌کردم.

چقدر درس خواندی؟

ابتدایی را تمام کردم به مادرم گفتم که دیگر نمی‌خواهم درس بخوانم او خیلی اصرار کرد ادامه تحصیل بدهم، اما بعد که دید من واقعا نمی‌خواهم درس بخوانم، دیگر اصرار نکرد و من هم ترک تحصیل کردم.

بعد از این‌که مدرسه را ترک کردی، چه کردی؟

مدتی بیکار بودم، برای خودم می‌چرخیدم بعد هم مدتی شاگرد مکانیک شدم، آنجا را هم ول کردم و با دوستانم معتاد شدم.

پول اعتیادت را از کجا می‌‌آوری؟

بیشتر از مادرم می‌گرفتم. پول توجیبی به من می‌داد، گاهی هم جنس می‌فروختم. وقتی خیلی به پیسی می‌خوردم و پولم تمام می‌شد مواد می‌فروختم.

تو متهم هستی یک سرباز نیروی انتظامی را کشتی، چرا این کار را کردی؟

من او را نکشتم، اصلا چنین چیزی یادم نمی‌‌آید. من فقط ماشین را برداشتم و فرار کردم برای این‌که بتوانم از دست پلیس فرار کنم، من کسی را نکشتم.

اما ماموران گفته‌اند که تو سربازی را کشته‌ای؟

نه نکشتم!

اما تو به قتل اعتراف کردی؟

هر چیزی که به من گفته ‌بودند را تکرار کردم.

توضیح بده چه چیز را تکرار کردی؟

من گفتم مامور پلیس به در ماشین آویزان شد و من هم چند بار او را به گارد ریل کوبیدم، در حالی که این کار را نکرده‌ بودم.

پس چطور ماشین پلیس را دزدیدی؟

من و دوستم، داشتیم از خانه او برمی‌گشتیم، در نزدیکی یکی از میدان‌های تهران بودیم، چند مامور آنجا ایستاده ‌بودند به راننده آژانسی که ما را به میدان آورده ‌بود، سر کرایه دعوا کردیم. ماموران نزدیک شدند و وقتی من و دوستم را دیدند که حال عادی نداریم ما را بازداشت کردند. آنها اول مرا بازرسی و وسایلم را بررسی کردند بعد سرباز وظیفه‌ای مرا به ون پلیس هدایت کرد، سوار ون شدم. سرباز پشت فرمان بود پیاده ‌شد و درهم باز بود، آنها داشتند دوستم را بازرسی بدنی می‌کردند که در یک لحظه از فرصت استفاده‌ کردم پشت فرمان نشستم و گاز دادم و رفتم. نزدیکی یک جنگل در همان اطراف توقف کردم. ون را هم همان‌جا گذاشتم و بعد پیش دوستانم رفتم.

تو تمام جزئیات را تعریف کردی، فقط قسمتی که مربوط به برخود سرباز پلیس با گاردریل بود را حذف کردی و می‌گویی یادت نمی‌‌آید، مگر ممکن است این نکته یادت نباشد؟

من شیشه مصرف کرده‌ بودم و حالت عادی نداشتم. شاید به همین خاطر است که فراموش کردم.

کسی که به خاطر مواد مخدر دچار فراموشی شود، همه اتفاق را فراموش می‌کند نه قسمتی از آن را، چطور ممکن است تو فقط آن یک قسمت از حادثه را به خاطر مصرف شیشه فراموش کرده‌ باشی؟

نمی‌دانم، اما اصلا به یاد ندارم این کار را کرده‌ باشم.

چرا ماشین پلیس را در کنار جنگل رها کردی؟

چون در آنجا کار داشتم، دوستان منتظرم بودند.

شما در جنگل چه کاری داشتید؟

من و دوستم که با من بازداشت شد، شیشه کشیده‌ بودیم. بعد با یکی از دوستانمان تماس گرفتیم که از او کمی شیشه بخریم، با او در جنگل قرار گذاشتیم، او گفت که می‌توانیم آنجا شیشه هم بکشیم. من هم به سمت جنگل رفتم تا با دوستانم شیشه بکشم.

مگر نمی‌دانستی پلیس تو را تعقیب می‌کند؟

برایم مهم نبود در آن لحظه فقط می‌خواستم به شیشه برسم، این‌که چه اتفاقی افتاده و حالا پلیس دنبال من است، برایم مهم نبود.

چند ساعت در جنگل بودی؟

حدود 3 ساعت آنجا بودیم و با هم شیشه ‌کشیدیم، بعد از آنجا رفتیم.

گفتی برای خرید مواد رفته ‌بودی، تو که می‌دانستی دوستانت مواد دارند، برای چه می‌خواستی بخری؟

برای خودم مواد نمی‌خواستم و قرار هم نبود که من مواد بخرم، دوستم که با من بازداشت شد مواد می‌خواست. او هم برای خودش نمی‌خواست برای دوست دخترش مواد می‌خواست.

آن‌طور که مشخص است تو و دوستانت همگی معتاد بودید؟

بله همه ما مواد مصرف می‌کردیم، هرچند وقت یک‌بار هم دوره‌ای در خانه یکی جمع می‌شدیم و مواد می‌کشیدیم.

پدر و مادر مقتول می‌گویند که حاضر نیستند رضایت بدهند و می‌خواهند تو را قصاص کنند فکر می‌کنی خانواده‌ات بتوانند آنها را راضی کنند تا تو را ببخشند؟

من اصلا یادم نمی‌‌آید پسر آنها را کشته ‌باشم. اگر این کار را کردم حق دارند از من شاکی و ناراحت باشند و توقع داشته ‌باشند که قصاص شوم. اما نکته دیگری هم که باید بگویم این است که واقعا خیلی ناراحت هستم، زندگی من به خاطر مشکلاتی که داشتم، نابود شد. فکر می‌کردم اگر مواد مصرف کنم فقط به خودم آسیب وارد می‌کنم، نمی‌دانستم توهم ناشی از این مواد زندگی خانواده دیگری را از بین می‌برد و باعث مرگ کس دیگری می‌شود. نادانی کردم، جوانی کردم آنها را قسم می‌دهم به هر چه می‌پرستند مرا ببخشند، من خیلی ناراحتم. خیلی در زندان عذاب می‌کشم. فقط 19 سال دارم، خواهش می‌کنم من را ببخشند.

اما تو حتی به قتل هم اعتراف نمی‌کنی و می‌گویی ماجرا را به یاد نداری، چطور توقع داری از کرده‌ات بگذرند؟

من که گفتم یادم نمی‌‌آید، واقعیت را می‌گویم اصلا یادم نمی‌‌آید، اگر به یاد داشتم می‌گفتم. من که می‌دانم این دفاعیاتم فایده‌ای ندارد، اگر یادم بود می‌گفتم. قبول دارم که مرتکب قتل شده‌ام، فقط یادم نمی‌‌آید که کی و چطور این کار را کردم.

تو سابقه داری؟

بله چند سابقه دارم که همگی مربوط به مصرف مواد است. ای کاش بار اولی که بازداشت شده‌ بودم، ترک می‌کردم.

از دوستت خبر داری؟

نه نمی‌دانم کجاست، بعد از این‌که فرار کردم به خانه رفتم و بعد از 2 روز هم بازداشت شدم، آن‌طور که بعدها متوجه شد او آدرس خانه ما را به ماموران داده‌ بود. بعد هم که بازداشت شدم و به طور کلی پرونده من چون قتل بود از او جدا شد. دیگر همدیگر را ندیدیم حالا هم نمی‌دانم کجاست و چه می‌کند.

در زندان، زندگی‌ات را چطور می‌گذارنی؟

کار خاصی نمی‌کنم. بیشتر در سلولم هستم و با داروهایی که دکتر داده، بیشتر وقتم را می‌خوابم.

چرا کار مفید نمی‌کنی، مثلا این‌که درس بخوانی. فکر نمی‌کنی با درس خواندن و یاد گرفتن حرفه‌ای، عقب‌افتادگی خودت را جبران کنی؟

دیگر نمی‌خواهم زندگی کنم. حالم بد است، خودم را باخته‌ام و دوست دارم بمیرم. از این‌که اعدام شوم می‌ترسم. دلم برای خانواده‌ام تنگ شده‌ است.

خانواده‌ات برای جلب رضایت اولیای ‌دم کاری کرده‌اند؟

نمی‌دانم هر بار که من از آنها می‌خواهم کاری بکنند، می‌گویند که خدا بزرگ است. نمی‌دانم چه کار می‌کنند. اما فکر می‌کنم هنوز نتوانسته‌اند کاری انجام دهند. اگر می‌توانستند حتما به من می‌گفتند.

حرفی با اولیای ‌دم داری؟

از آنها درخواست دارم مرا ببخشند. به خدا نمی‌خواستم این کار را بکنم و اصلا در حالت عادی نبودم. من آنقدر آدم ترسویی هستم که اگر متوجه رفتارم بودم این کار را نمی‌کردم. آنها را قسم می‌دهم به روح فرزندشان، مرا ببخشند.

مرجان لقایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها