در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
یه چند سالی گذشت و ما رسیدیم به دورة راهنمایی. روزای اولِ مدرسه بود که معلم سر کلاس گفت: کی میدونه فیزیک چیه؟ منم دست بلند کردم و گفتم: آقا ما میدونیم، ما چند سالی هست فیزیک کار میکنیم! گفت: بهبه چه عالی! میتونی اسم چند تا از فیزیکدانای بزرگ رو بگی؟ گفتم: چرا که نه؟ پوستر همهشون رو تو اتاقم چسبوندهم. تازه فیلمهاشونم دیدهم: بروسلی و جکی چان و فرانکی و خشم اژدها! اینا بهترین فیزیکدانای دنیا هستن!
بزرگ که شدم، فیزیکدان که نشدم هیچ، دیگه اون بچههه هم نیستم!
(اصلاً فکرشُ نمیکردم آدمای [...] مثل تو وجود داشته باشن. آدمایی که راهنمایی و کمک به دیگران هنوز براشون با ارزشه. کمکی که نه تنها براشون صرف نداره، بلکه یه زحمتی هم براشون داره [...] خیلی خوشحال شدم. حرفات و این حرکتت خیلی بهم امید داد).امید، بچة 21 ساله از کرج
(با اینکه راسل، هم حرفای درست زده، هم حرفای نادرست، کتبسته مأمورش کردم بره بهت زنگ بزنه ببینه حرف حسابت چیه آخه. دیدم دست از پا درازتر اومده میگه: بابا این کی بود؟ من رفته بودم واسهش سخنرانی کنم، اون یکی رو گذاشته بود سخنرانی میکرد! دفعة بعد اگه خواستی همچی تعریف و تمجیدایی از این پاسخگوی بیسواد کنی، ابوالمعالی کیکاوس بن وشمگیر رو میفرستم سراغت تا با کمک بهرام گور دست و پات رو ببندن، تو دهنت فلفل بریزن! بچچة بد...! چی ببخشید: بچچة 21 ساله از کرج!)
صدای پا
[...]جلوی راهت را نمیگیرم، دستم را دراز نمیکنم، به دنبالت نمیآیم، فقط: بگذار برای آخرین بار چشمان معصوم تو را ببینم. بگذار برای چند لحظه هم که شده در سکوت ذهنم، سکوت جاری شود. نگذار که بعدها دستهایم کاسة گدایی عشق به دست بگیرند. نگذار که بعدها چشمهایم به دنبال یک سرپناه در چشمهای دیگری باشد. بگذار که پاهایم بعدها نای رفتن به دنبال آرزوی دیگر را از دست دهند، بگذار برای یک بار هم که شده از عمق وجودم تو را احساس کنم و آرزویم را ببینم ایستاده در جلوی چشمانم؛ ولی افسوس...
ای کاش کفشهایت را نپوشیده بودی و بیصدا رهایم میکردی. ای کاش گوشهایم نمیشنیدند صدای پای تو را. ای کاش گوشهایم نمیشنیدند صدای پای تو را...تنها
نگاهکنکه منکجا رسیدهام
چشمهای تو حادثهساز شد! و اصالت سکون روزهایم را بر اضطراب پرتحرّک لحظهها پیوند زد. بادها سازهای ویرانیام را در پردههای بالا کوک کردند و با نفوذ نفسهاشان، آوارگیام را نواختند. کنار جویبار آرامشم علفهای هرز روییدند و خُنَکای صبحگاه بهاریام به تشنج تبآلود آفتاب نیمهروز تابستان رسید.این کدام احساس است که میگوید من به این حادثه محتاجم؟ چرا میسوزم و کابوس ستارههای یخزده را میبینم؟ من از قافلة کدام اصالت جا ماندهام؟ و از تعادل کدام ریسمان به سقوط رسیدم؟!(نه! حالا واقعاً شما بگو؛ این کدام احساس است؟ هههههه!).
شبزدة عاشق
(اِهِکی! زرنگی؟ میخوای من بگم احساس پی بردنِ ناگهانیِ شخص مورد نظر به گذشتة بوووووق...بار خودش؟! عُمراً! اینم جواب خندهت: هووووه... هووووه... هاح...! وای مُردم!)
پُر تپشتر ازدلِ دریا
پرتو ماه، نیمهای از صورتم را روشن و تاریکی شب، نیمة دیگرم را تاریک ساخته است. دریا تصویرم را به چه زیبایی در خود جای داده است و هنگامی که به آن نگاه میاندازم، انگار در چشمهایش جز زلالی چیز دیگر نمیبینم.
کاش میشد آدمها نیز ذرهای از بیکرانی دریا میآموختند و همیشه نیمة تاریک زندگی را نمیدیدند.
نیمة روشنی هم وجود دارد. برای دیدنش تلاش کنیم.
سایهبانی از عشق
تو میرسی و آفتاب میشود
صبح آفتابیِ روز شنبه: امروز شنبهس. یه شنبه مث همة شنبههایی که اومدن و رفتن. مث همة اون هزار و خردهای شنبه که من بیدار شدم از خواب! امروز هم میتونه تکراری باشه ولی شاید امروز یه اتفاق خوب بیفته که این شنبه رو از همة اون شنبههای تکراری که من تو بایگانیِ ذهنم آرشیوشون کردهم متمایز کنه؛ [...این] یعنی منتظر باشم که اون اتفاق خوب شاید بیفته؟ نه! امروز صبح خودم تصمیم گرفتم کاری کنم که اون اتفاق خوب بیفته.
شبِ مهتابیِ شنبه: [...] امروز تصمیم گرفتم که روزم رو تکرارنشدنی کنم. امروز شاد بودم، بیدلیل! با دیدن یه گل تو پارک خندیدم. وقتی تو اتوبوس خانمی پامُ له کرد به جای عصبانیت همیشگی، با لبخند جواب عذرخواهیش رو دادم. امروز نشستم پای درد دل یه مادر و به گِلِههاش از بچههاش گوش دادم و شدم سنگ صبورش تا سبک شه. امروز شاد بودم و این شادی رو مث یه بیماری واگیردار سرایت دادم به همه.
امروز روز خیلی خوبی بود. یه شنبة متفاوت از همة اون هزار و خردهای شنبه که اومدن و با شب به خیر من رفتن تو بایگانی تاریخ زندگیم.
راستی، من روز شنبه متولد شدم!
طناز از اردبیل
خروسخونِ بارانیِ دوشنبه: امروز دوشنبهس (نه بااااباااا؟! چشبسته غیب میگه!) یکی به اسم «طناز»، همچی خیلی جدی، منُ یاد سوالی انداخت که قرار بود با جوابش تو صفحه چاپ کنم؛ ولی... جوابه اونقد طولانی شد که وعدة چاپش هم، عین جوابه شد و آبرو و حیثیتم رفت! کلّة ظهرش، دیگه اونقد به حال خودم گریه کردم که هیکلهم اجمعین رفتم تو بایگانی جغرافیای اداره و هی زدم توسسسسَرِ خودم! هی زدم توسسسسر خودممممم... تا آخرش آبدارچی اداره گفت: بابا یکی بیاد اینُ جمع کنه! (راستی، من روز دوشنبه زیر بار خجالت و شرمساری، مُردم و زنده شدم! خِلااااصصص!)
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: