مادربزرگ و راز‌ جاودانگی

کد خبر: ۴۳۶۸۹۵

مادربزرگ در حالی که روبه‌روی آینه نشسته بود و به شباهت خودش و مریم کوچولو نگاه می‌کرد لبخند زد. لبخندی به زیبایی کودکی که توی بغلش نشسته بود. انگار دوباره 5 ساله شده و با آن موهای بور فرفری توی بغل مادر نشسته بود.همانطور که لبخند به لب داشت چشمانش از اشک پر و دلتنگ‌تر شد. مادر مادربزرگ سال پیش فوت کرده بود و هروقت که مادربزرگ دلش برای او تنگ می‌شد مریم را در آغوش می‌گرفت.

آخر دیگر مادر نبود که او را در آغوش بگیرد و جز مرور خاطرات کاری نمی‌شد کرد. از وقتی او رفته بود هر روز و هر ساعت خاطرات او در آینه ذهنش منعکس می‌شد و اکنون نیز کودک دلتنگی که به آن شیرینی از درون مادربزرگ تا آینه خود را بالا می‌کشید و لبخند می‌زد یاد مادرش را کرده بود و مادربزرگ حالا باید آرام می‌بود و صبور و خود را با نوه‌هایش سرگرم می‌کرد.

به یاد سال‌های برگشت‌ناپذیر، مریم کوچولو را به آغوش کشید و آنطور که دلش می‌خواست مادرش او را فقط یک بار دیگر به آغوش بکشد به خود فشرد...

و از مریم کوچولو پرسید:

مریمی! مگه تو بلدی موهاتو ببافی؟

مریم گفت: آره مامانی من موهای تورو می‌بافم تا یاد بگیری.

مادربزرگ گفت: باشد اما به شرطی که وقتی یاد گرفتم من هم موهای تورو ببافم.

مریم کوچولو گفت باشه و فرز پرید پشت مامان بزرگ و برس را به دست گرفت.

موهای مادربزرگ نرم و بور بود و چند سانتیمتر از ریشه‌های سفید موهاش بیرون زده بود.

مریم همینطور که موهای مادربزرگ را شانه می‌کرد پرسید: مادربزرگ چرا موهای تو رنگارنگ است؟

مادربزرگ گفت: آدم هرچی بزرگتر می‌شه فکرهای جورواجور توی سرش می‌آد و هر فکری یک رنگی داره، اما بیشترشون رنگ موهای آدمو می‌پرونه و وقتی به سن من می‌رسی می‌بینی موهات سفید شده. آنوقت هر رنگی که دلت خواست می‌تونی به موهات بزنی، ولی وقتی موهات بلندتر بشه دوباره رنگ وارنگ میشه؛ یک کمی سفید، قهوه‌ای و یک کمی هم بور.

مریم کوچولو که از شانه‌کردن موهای مامان‌بزرگ فارغ شده بود آن را دو قسمت کرد و همانطوری که همیشه ماماش براش دم موشی درست می‌کرد آن را در دوطرف سر مامان‌بزرگ با ناشیگری پیچاند و با کلیپس قرمز خودش آن را شل و ول بست و گفت: دیدی چقدر خوشگل شدی مامانی؟ حالا یاد گرفتی؟

مامان‌بزرگ، ‌مریم را بغل کرد بوسید و موهای او را همانطور که یاد گرفته بود، دم موشی درست کرد و بافت و دو تاکش قرمز کوچک هم پایین موهاش بست. بعد مریم کوچولو را بغل کرد و گفت:

حالا بیا توی آینه نگاه کن ببین مریم کوچولو کدومه؟

وقتی به آینه نگاه کردند با آن لبخند شیطنت‌آمیز و برق کودکانه‌ای که توی چشم هر دو بود و موهای دم موشی دو تا مریم کوچولو توی آینه دیدند که انگار هم سن و سال بودند. مریم کوچولوهایی که هر دو دلشان برای مادرشان تنگ ‌شده بود.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها