گفت‌وگو با اسماعیل میرفخرایی

رسانه شمشیر دو لبه است

اسماعیل میرفخرایی که کار در رسانه را از سال‌های دور آغاز کرده در تلویزیون از برنامه‌سازی و تهیه‌کنندگی تا اجرا را به عهده داشته است و مخاطبان بیشتر او را در قالب برنامه‌هایی درباره طبیعت می‌شناسند. با او درباره تجربه‌ها یش گفت‌وگو کرده‌ایم که پیش‌روی شماست.
کد خبر: ۴۳۶۴۹۲

ما تعریف رسانه را در کتب کلاسیک و متون آکادمیک بارها خوانده‌ایم. شما رسانه را چگونه تعریف می‌کنید؟

قاطع ترین تعریفی که می‌توانم ارائه کنم این است: شمشیر دو لبه. چون اگر بد به کار رود، بیشترین صدمه‌ها را می‌تواند به صاحبان آن وارد کند.

وقتی می‌گویید شمشیر دو لبه، قاعدتا برای استفاده‌کنندگان از آن باید نوعی هراس و خوف وجود داشته باشد. شما خودتان آیا این خوف و هراس را دارید؟

صددرصد. این خوف و هراس از نوعی است که خلبان یک جنگنده دارد؛ خوف و هراسی نیست که او را از کار حرفه‌ای بازدارد. او به هدف می‌اندیشد و این‌که چگونه ابزار را برای اصابت تیر به هدف به کار گیرد، از خاک خودی برخاسته و ممکن است وارد خاک دشمن شود؛ چرا که وقتی در حال اجرای برنامه هستیم، بسیاری از دشمنان نیز برنامه را می‌بینند. دشمن در اینجا به معنی کسانی است که پیام تو را بعکس می‌گیرند و می‌خواهند با ضدهوایی، تو را بزنند. در نتیجه، خوف و هراسی که می‌گویید، از نوعی است که یک خلبان جنگنده دارد اما از جنس هنری و رسانه‌ای. این کار بسیار پرمسوولیت است و هراس و خوف از آن است که انسان نتواند کارش را بدرستی انجام دهد.

شما در گفتارتان از ادبیات جنگ استفاده می‌کنید. واقعا فکر می‌کنید کار رسانه‌ای نوعی نبرد است؟

صددرصد. این یک نبرد نرم است. شما و من هر دو در رسانه هستیم. شما می‌دانید این کار تا چه اندازه حساس است. این مانند جنگی است که اگر در آن اشتباهی هرچند کوچک صورت گیرد، ممکن است موشک بازگردد و به خود ما اصابت کند. درنتیجه در جهان امروز ما هرلحظه در حال نبردیم، بویژه در مدیاهای الکترونیکی یا رادیو و تلویزیون. اگر کسی پشت فرمان این هواپیما بنشیند که کاربلد نباشد، ممکن است رفیق خود را به عنوان دشمن مورد اصابت قرار می‌دهد. در نتیجه من هرلحظه چه در رسانه و چه وقتی در منزل استراحت می‌کنم، در حال نبرد هستم در جهانی که در آن ابزار رسانه‌ای مدام نیرومندتر می‌شود. منظور من، تهاجم رسانه‌ای نیست. تهاجم رسانه‌ای یعنی مشاهده تهاجمی که به شما صورت گرفته است، اما نبرد رسانه‌ای یعنی شما آنقدر همدستان و ارتش خود (در اینجا یعنی مخاطبان) را قوی کنید که مقابل تهاجم رسانه‌ای پیروز شوند. کاری که ما در بسیاری موارد در عدم کاربرد درست رسانه و بویژه در سیستم‌های جهان‌سوم که هنوز رسانه را در خدمت قدرت می‌بینند، انجام نداده‌ایم. در نتیجه نیروی ارتش (یعنی مخاطبان) ضعیف می‌شود و دشمن از پاشنه آشیل استفاده می‌کند و نیروی مقابل را نابود می‌سازد.

بنابراین وقتی برنامه اجرا می‌کنید در حال نیرورسانی و قدرت دهی به مخاطبان در این نبرد رسانه‌ای هستید؟

دقیقا. اما من از قدیم از وجه سیاسی رسانه فاصله گرفته و این قدرت را در وجه آموزشی دیده‌ام. (خواهش می‌کنم این بخش را حذف نکنید.) اسماعیل میرفخرایی این روزها آنقدر متالم و متاثراست که حد ندارد. احساس می‌کند هیچ کدام از آمال و آرزوهای او، امروز در جامعه جایی ندارد. شما به من می‌گویید من برنامه‌های تو را دیده‌ام و لذت برده‌ام. اما من بسیار ناراحتم وقتی می‌بینم این همه آموزش رسانه‌ای ما در حوزه محیط زیست به جایی رسیده که آدم‌هایی در کشور چنین قساوت‌هایی در مقابل دوربین موبایل علیه موجودات زنده می‌کنند. منظورم دقیقا مساله خرس‌هایی است که توسط 2 نفر مورد تهاجم قرار گرفتند. وقتی چنین اتفاقاتی می‌افتد یعنی اسماعیل میرفخرایی شکست خورده است. ما در اطلاع‌رسانی و آموزش دادن مردم شکست خورده‌ایم. چرا که پرده‌پوشی کرده‌ایم و نگذاشته‌ایم مردم در مقابل شقاوت‌ها آگاهی بیابند. همواره محتاط بوده‌ایم؛ به طوری که برنامه آموزشی و محیط زیستی ما نیز نتوانسته در دل مردم اثر کند. البته در فضاهای بزرگ همواره قاتل‌ها و آدم‌های شقی هستند. اما اتفاقی که در حوزه محیط زیست ما رخ می‌دهد، نشانه آشکار این است که میرفخرایی شکست خورده است. من شما را که می‌بینم این همه در کار رسانه‌ای جدی هستید یا آقایی را که در خیابان به من می‌گوید از برنامه‌های من الهام گرفته و فیزیک خوانده خوشحال می‌شوم. اما بسیار ناخرسندم وقتی می‌بینم جامعه به سمتی می‌رود که با محیط زیست و اموری که ما سال‌ها روی آن کار کرده‌ایم، این‌گونه برخورد می‌کند. این مساله نشان می‌دهد من در مرحله اول ارتباطی شکست خورده‌ام. شاید نسل بعد از ما کاری کند. اگر ما توانسته بودیم کاری بکنیم و رسانه هم از امثال میرفخرایی استفاده می‌کرد، وضع بهتراز این بود.

چرا گمان می‌کنید که در این حوزه دچار نوعی عدم موفقیت شده‌اید؟

ما چندسال است که تاکید داریم برای سلامت خودتان گوشت را پس از مرحله تاییدهای بهداشتی و کشتار قانونی مشخص استفاده کنید. این همه آرم گوسفند زنده در خیابان برای چیست؟ این یعنی جنایت! همین امروز که با شما قرار داشتم؛ در حالی که هنوز از حال و هوای توله خرس‌ها بیرون نیامده‌ام، جلوی چشم‌هایم در حیاط خانه یک گوسفند زنده را سربریدند. این یعنی شکست میرفخرایی. مدتی پیش در پارک قیطریه برای غذا دادن به گربه‌ها رفته بودیم. کسانی آمدند و حتی کسی برای گربه‌ای که مجروح شده بود وسایل التیام درد فراهم کرد. در آنجا من انگار که می‌خواستم انسان را کمی تمیز نشان بدهم، به مردم گفتم:«این گربه را گربه‌ای دیگر زخمی کرده!» آنجا جامعه‌ای همراه دیدم. اسماعیل میرفخرایی در آنجا احساس موفقیت کرد. اما اینها کم است. چون این رسانه‌ای بودن ما در محدوده‌های اندکی منحصر شده. باید این امر را تعمیم داد. این نگرش باید به گوشه گوشه ایران از طریق رادیو و تلویزیون برود. نه این‌که یک رسانه خارجی بیاید و موضوعی را علم کند و به دلیل کوتاهی ما در ایران از خوف این‌که مساله سیاسی نشود، به آن نگاه عمیق نشود. من یک ژنرال شکست خورده‌ام. چرا که ارتش، نظریات این ژنرال را قبول ندارد. رسانه که اختراع ما نیست. رسانه رادیو و تلویزیون از زمان جنگ دوم پیدا شده است. تلویزیون به قول مک‌لوهان مانند یک سیستم عصبی است که اگر کسانی ندانند از این سیستم چگونه استفاده کنند و بخواهند از قالب سخنرانی (به تنهایی که یکی از کارکردهای قدیمی رسانه است) استفاده کنند شکست خواهند خورد.

آیا در دیگر نقاط دنیا رسانه این فرهنگ را به این شکل و با این فراگیری گسترش داده است؟

بخش عمده‌ای از گسترش فرهنگ طبیعت‌دوستی از طریق رسانه صورت گرفته است، چرا که شبکه‌هایی برای این کار تعبیه شده‌اند. ولی وقتی رسانه‌ای همگانی است می‌توانیم این وجه را داشته باشیم.

در رسانه تصویری و ملی ما آیا در موارد مشابه دیگر چنین پروژه‌هایی به‌طور موفقیت‌آمیزی انجام شده؟ نمونه‌ای در ذهن دارید؟

بله، نمونه آن برنامه «با طبیعت» است.

یا حتی برنامه‌ای دیگر که شما اجرا می‌کردید با عنوان «جمعیت، حال آینده»!

بله، دقیقا. ما با دقیقه‌ای 4 هزار تومان و 40‌ شب، برنامه‌ای ساختیم که چون از دل من و اینانلو و آتش‌افروز برخاست، لاجرم بر دل نشست. چنین برنامه‌هایی باید تشویق شوند که البته این کار می‌شود. اما در برابر هزینه‌ای که صرف سرگرمی می‌کنیم امکانات مادی برای برنامه‌هایی از این دست، کم است. این مساله سرگرمی را با آموزش در رقابت قرار می‌دهد.

برنامه‌هایی که مدنظر دارید آیا با بخش‌های سرگرمی تلفیق و ترکیب شده یا این دو از هم مجزا هستند؟

صددرصد با هم ترکیب شده. چه اشکالی دارد وقتی ما از اکوسیستم و حیوان دوستی سخن می‌گوییم بتوانیم از آداب و رسوم محلی هم حرف بزنیم که خشک نباشد یا در قالب فیلم‌های داستانی. مثلا فرض کنید به جای آن‌که سوژه یک فیلم یا شخصیت‌های اصلی آن حول لات بازی و کتک‌کاری یا عقد و عروسی گردش کند، سریالی بسازیم که شخصیت محوری آن یک شکاربان باشد. اگر چنین می‌شد این اتفاق شوم نمی‌افتاد. در اینجا ما باید به محیط بان بیشتر اهمیت بدهیم.

اگر این اتفاق در رسانه‌های ما بیفتد و فیلم‌هایی از این دست ساخته شوند تاثیر آموزشی در جامعه می‌گذارد؟ یعنی می‌توان متوقع بود با گسترش چنین برنامه‌هایی، مردمی که مخاطب هستند به طور طبیعی غالب رفتارهای خود را با طبیعت تغییر دهند؟

بدون تردید. چطور وقتی ما برنامه‌ای درباره عقد و عروسی و خواستگاری و مبل و صندلی‌های آنچنانی پخش می‌کنیم برخی این مدل‌ها را تقلید می‌کنند. شک نکن در این‌که مردم به اشکال مختلف از رسانه تاثیر می‌پذیرند. این تاثیرات در 3 حوزه اطلاع رسانی، آموزش و تفریح است. این سه لزوما از هم جداشده نیستند. اگر اطلاع‌رسانی در این عصر به گونه‌ای نادرست صورت گیرد یا شکل ارائه و پخش خبر اشتباه باشد در زمینه سریال مردم از رسانه استفاده می‌کنند. یعنی می‌آیند و سریال را می‌بینند، ولی خبر را از رسانه‌ای دیگر می‌گیرند. بنابراین پول هدر می‌رود. در عرصه ایجاد اطمینان از طریق اطلاع‌رسانی ما باید همان قدر حساسیت داشته باشیم که هزینه‌ای را برای ساخت سریالی مانند مختارنامه صرف می‌کنیم.

برخی می‌گویند رسانه یا ژورنالیسم به هضم مطالب ثقیل کمک می‌کند. شما چه می‌گویید؟

امروز رسانه از این جلوتر است. امروز کار رسانه بندکشی بین آجر ساختمان هاست که اگر از سیمان نباشد آجرها از هم می‌پاشند. همان‌قدر که آجر‌ها مهم هستند جنس بندکشی هم مهم است. معمار باید جنس آجرها و بندکشی‌ها را به درستی بشناسد.

اهالی رسانه یکی از اجراکنندگان زبده برنامه‌های گفت‌وگو محور را اسماعیل میرفخرایی می‌دانند. من می‌خواهم کمی از تجربه‌های شخصی خودتان برایمان بگویید.

من معمولا همین‌طور طبیعی عمل می‌کنم. مهم‌تر از همه این است که هدف گفت‌وگو را فراموش نکنیم. آیا قرار است او را معرفی کنیم؟ او قرار است درباره چیزهایی به ما اطلاعات بدهد؟ یا آن‌که مسوولی دولتی است که باید با او چالش کرد؟ اگر قرار باشد مهمان را به عنوان یک استاد دانشگاه یا مطلع معرفی کنم به‌گونه‌ای فضاسازی خواهم کرد که با اخلاق او هماهنگ باشد. با استاد دانشگاهی که خود دارای نظریه است نمی‌توان چالش کرد. باید فضایی ایجاد کنیم که او به مصاحبه‌کننده اعتماد کند و سخن بگوید و بعد روی حرف‌های او به عنوان دانشجو گفت‌وگو را پیش ببریم. باید او را دوست داشته باشی و کاری کنی که او نیز تو را دوست داشته باشد. اگر گفت‌وگو بر محور شخص باشد به‌گونه‌ای است که الان شما با من مصاحبه می‌کنید. مرا با شخصیت خودم از دید روان‌شناسی درگیر می‌کنی و من برای معرفی خودم بخشی از شخصیت خودم را هم درگیر می‌کنم. بیشتر مصاحبه شوندگان از سنخی بوده‌اند که می‌خواسته‌ام از آنها اطلاعاتی بگیرم و به مردم منتقل کنم. در ضمن مراقب بوده‌ام اتفاقات درون استودیو به مهمان منتقل نشود و تمرکز او از بین نرود. این کار بسیار هم سخت است. من پشت صحنه را هم می‌توانم کنترل کنم. باید با آنان نیز رفیق باشم. در این‌گونه گفت‌وگو‌ها من زیر چشمی هوای پشت دوربین را هم دارم. یعنی اگر ببینم فیلمبردار در حال گوش دادن است می‌فهمم مخاطبان من نیز در حال گوش سپردن به این برنامه هستند. اگر مسوول دوربین خمیازه بکشد می‌فهمم در حال از دست دادن مشتری‌هایم هستم. پس من همزمان پشت صحنه و مهمان و موضوع را کنترل می‌کنم. در ضمن باید اجراکننده، نقش خودش را بازی کند. مردم باهوش هستند. اگر ادای فرد دیگری را دربیاوری مردم می‌فهمند. باید صادق بود.

گریزی هم به برخی برنامه‌های چالشی شما بزنیم. اخیرا در یک برنامه صبحگاهی از شما گفت‌وگویی دیدم با معماری که خانه‌ای قدیمی و در حال ریزش را در بازگشت از سفر خارج از کشور خریده و آن را ترمیم کرده و همان جا ساکن شده بود. در آنجا شما چند کار را همزمان انجام می‌دادید؛ ابتدا همان اطلاع‌رسانی و سپس ایجاد فضای نوستالژیک. ارتباط مصاحبه شونده هم با شما بسیار صمیمی و دوستانه بود، بنابراین بسیار راحت حرف می‌زد. روان‌شناسی مصاحبه را چگونه آموخته‌اید؟

کار مصاحبه هرگز به عنوان یک شغل نبوده است. من روزی با آقای بیژن صفوی معمار آشنا شدم و به دلیل ارتباطی که با بچه‌های برنامه طلوع داشتم به آنها پیشنهاد کردم. من از این کار نه پولی گرفته‌ام و نه خواهم گرفت. این احساسات بیشتر برای اطلاع رسانی بوده است. اگر ما در رسانه‌ای قرار بگیریم که امکان پایداری احساسات مثبت ما وجود داشته باشد گفت‌وگو و برنامه به همین منوال جلو می‌رود. احساسات را از خودم می‌گیرم. این خودم البته شامل فامیل و مادربزرگ و تمام تجربه‌ها و خاطرات کودکی تا امروز می‌شود، یعنی تصاویر دوران کودکی. من هنوز تصویری در ذهن دارم از روایتی که مادربزرگم تعریف می‌کرد درباره اتوبوسی که در راه کربلا منحرف شد و چپ کرد به این دلیل که در آن عرق و شراب بود. مادربزرگ من حرف می‌زد و با این کار تصویرسازی می‌کرد. در ذهن من این تصویر عرق و شراب در اتوبوسی که به راه کربلا می‌رود، خط خورده است و من این را از فامیلی گرفته‌ام که در راه کربلا در ضمن سفر برای زیارت، ماموریتی هم برای مبارزه با عرق و شراب برای خود قائل بوده‌اند. پس بیان بزرگ‌تر فامیل در زمان قبل از تلویزیون روی تفکر ما موثر بوده است. امروز تلویزیون جای این مساله را گرفته است. بنابراین بخشی از آن اکتسابی و بخشی هم آموزشی است. من از سال 1345 که هنوز امکانات امروز نبود و کار اجرا میان برنامه‌ها را در طول شب انجام می‌دادم، تجربه زیادی کسب کردم. در آمریکا و دانشگاه دانستم کارهایی را که از مادربزرگم آموختم با تئوری‌های ارتباطی همخوان است.

چند نمونه از چیزهایی را که می‌گویید از مادربزرگ آموختید و بعد با آخرین متدهای رسانه در دانشگاه‌های دنیا همخوانی داشت، بگویید؟

اول از همه این است که سخنور یا برنامه‌ساز باید خوشحال‌کننده باشد. کسی که نمی‌تواند مخاطب را درگیر کند، رسانه‌ای نیست. این کار در انتخاب اجراکننده بسیار مهم است. اولین قدم، رعایت هنجارهای جامعه است. اگر من با موهای سیخ سیخ وبا لباس عجیب و غریب در رسانه حاضر شوم تمام شده‌ام. در رسانه‌های ایران باید کسانی که به نوستالژی گذشته احترام می‌گذارند برنامه اجرا کنند. جوانی که با ابروهای برداشته آیات قرآن می‌خواند نمی‌تواند موجه باشد. مدل‌سازی از رسانه‌های فرنگی بدون در نظر داشتن محتوا غلط است. اولین گام در این زمینه ایجاد ارتباط است. یعنی همان کاری که مادربزرگ با من می‌کرد. من هرگز فکر نمی‌کردم مادربزرگ من دروغ می‌گوید. ممکن است حاشیه‌های جذاب به روایتش می‌افزود اما با روایت آن داستان به من یاد داد نباید در ماشینی که به راه کربلا می‌رود عرق و شراب باشد. در ضمن به‌گونه‌ای تصویرسازی کرد که من هنوز وارونه شدن بطری‌های شراب را در آن اتوبوس در تخیلاتم می‌بینم. اما جوانی که اینها را ندیده و نمی‌داند، نمی‌تواند اجرای جذابی داشته باشد. ما گمان می‌کنیم به دلیل موفقیت رسانه‌های خارجی می‌توانیم فرم را از آنها بگیریم و محتوای فرهنگی خودمان را در آن بریزیم. هرگز در این کار موفقیتی وجود ندارد.

تا به حال اتفاق افتاده هنگام برنامه مهمانی شما را عصبانی کند؟

بله. یک‌بار قبل از انقلاب مهمانی آمد و برگه‌ای به من داد و گفت این سوالاتی را که نوشته‌ام، بخوان. من هم روی آنتن سوالات را گرفتم و گفتم من سوالات شما را نمی‌خوانم و پرسش‌های خودم را مطرح می‌کنم. برخی مهمانان هم به صورت خشک و بی‌روح گمان کرده اند برای ارائه نوعی گزارش کاری به مقامات بالاتر آمده‌اند و مرا عصبانی کرده‌اند و به صورتی نرم به آنها متلک هم گفته‌ام. در رسانه‌هایی مانند رسانه ما که وجه ملی دارد عده‌ای می‌آیند و می‌خواهند سوءاستفاده کنند و به مقامات بالاتر گزارش بدهند و این مرا عصبی می‌کند.

سوی دیگر را هم بگویید. برنامه‌ای که خیلی از آن راضی باشید و سال‌ها آن را در ذهن داشته باشید.

برنامه جمعیت که اجرا کردیم، چنین بود. از این نظر که فضای سرگرم‌کننده خوبی داشت و توانست اطلاعات خوبی به مردم ارائه کند.

حاضرید با مجری دیگری برنامه اجرا کنید؟

نه. البته این از سر غرور نیست. از نظر تئوریک اعتقاد دارم 2 مجری نمی‌توانند برنامه خوبی داشته باشند، بویژه 2 مرد. مگر در برنامه‌های خانواده و آن هم یک مجری خانم و آقا. امروز در برخی برنامه‌ها این اشتباه را می‌بینید که درست هم نیست. من ترجیح می‌دهم مهمان آنها باشم.

از مجری‌های ایرانی فردی هست که اجرای او را بپسندید؟

البته کمی انتخاب و نام بردن برایم مشکل است. اما از آقای واحدی و شهیدی‌فر خوشم می‌آید، چون خودشان هستند. در برنامه‌های خبری نمی‌توانم کسی را نام ببرم، چرا که با برخی روش‌های اجرای برنامه‌های خبری موافق نیستم. ما گوینده‌های خوبی داریم، اما دوران گویندگی صرف در برنامه‌های خبری آن هم به این صورت به پایان رسیده است. این موضوع به محتوا و مدیریت برمی‌گردد. اما برخی کار اصلی شان اجرا نبوده اما کارشان مرا راضی کرده. واقعیت این است که من بتازگی زیاد برنامه‌ها را نمی‌بینم. اساسا می‌کوشم برنامه‌های تلویزیون را در وجه خبری دنبال کنم و بیشتر اینترنتی شده‌ام.

اگر مطلب خاصی مانده بگویید؟

سخن پایانی من این‌که ما باید رادیو و تلویزیون را یک کارخانه فرهنگی ببینیم. سیاست در فرهنگ خوب است، اما به این معنی که سیاست و مقاصد سیاسی مان را به دست آدم‌های فرهنگی بسپاریم نه این‌که فرهنگ را به دست سیاسیون بدهیم، این پیشنهاد من است.

مهدی نیاکی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها