در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
خودش میگوید: «از بچگی عاشق موتورسواری بودم. شبها پدرم من را سوار موتور میکرد و این طرف و آن طرف میبرد. او موتورسواری را یادم داد. یک شب خودم تنهایی موتور را برداشتم که به یک زن زدم. آن زن باردار بودو بچهاش سقط شد.»
شیوا تا دوران محکومیتش تمام و پول دیه هم فراهم شود 2 سال در زندان ماند و بعد از آزادی دیگر نه سراغ موتورسیکلت رفت و نه هیچ وسیله نقلیه دیگری. او توضیح میدهد: «دیگر از هر ماشین و موتوری میترسیدم.
در تمام مدتی که در زندان بودم شبها کابوس میدیدم. من یک جنین را کشته بودم. درست است که هنوز به دنیا نیامده بود، اما پدر و مادرش منتظرش بودند. هنوز هم بعضی شبها خواب آن صحنه را میبینم و نمیتوانم خوب بخوابم. در زندان که بودم حال روحیام خیلی خراب بود. به من داروی اعصاب میدادند. خانوادهام سعی داشتند مراقبم باشند. برای همین هر هفته به ملاقاتم میآمدند، اما فایدهای نداشت. در زندان خیلیها از خلافکاران حرفهای بودند که حالم از همهشان به هم میخورد.»
روزهای سخت زندان بالاخره تمام شد و شیوا توانست طعم آزادی را بار دیگر بچشد. او روز آزادیاش را این طور شرح میدهد: «زمستان بود و وقتی از در زندان بیرون آمدم هوا سرد و تاریک، پدر و مادرم جلوی زندان منتظرم بودند. تا آنها را دیدم بیاختیار گریهام گرفت. میدانستم پدرم برای آزادیام خیلی سختی کشیده و به هزارنفر رو زده تا پول دیه را جور کند. احساس عجیبی داشتم. باورم نمیشد آن روزهای سخت تمام شده است.»
حقیقت داشت و شیوا دیگر میتوانست شب را در خانه بماند. او تا مدتی بعد از آزادی در افسردگی به سر میبرد و دارودرمانی میکرد تا اینکه با مشاوره روانپزشکش تصمیم گرفت ادامه تحصیل بدهد. او در زندان دیپلم گرفته بود و برای دانشگاه تلاش میکرد. زندانی سابق توضیح میدهد: «من حافظه خوبی داشتم. عاشق تاریخ هم بودم. برای همین رشته تاریخ را انتخاب کردم و همان سال اول در دانشگاه قبول شدم و یک سال بعد تصمیم گرفتم ازدواج
کنم.»
همسر شیوا همدانشکدهای او بود. البته ورودی 2 سال قبلتر و در آستانه فارغالتحصیلی. دختر جوان راز زندگیاش را با او در میان گذاشت و عباس هم قبول کرد و مراسم خواستگاری و عقد برگزار شد.زن 29 ساله میگوید: «حدود یک سال طول کشید تا با هم ازدواج کنیم. عباس درسش را تمام کرده و در روابط عمومی یک شرکت مشغول به کار شده بود. او کارمند ساده بود و حقوق زیادی نداشت، اما ما هم توقعمان پایین بود.»
شیوا درسش تمام شده بود که باردار شد. او میگوید: «روزهای سختی بود. دوباره کابوس آن تصادف برایم زنده شده بود. از طرفی خیلی از داروها را نمیتوانستم بخورم واقعا سخت بود، اما بالاخره پسرم به دنیا آمد و زندگی شیرین شد.»
زندانی سابق حالا مادر 2 فرزند است. او خانهدار است و شوهرش در شرکتی دیگر مدیر روابط عمومی شده و وضع مالیاش بهتر از قبل است. این خانواده در کمال آرامش و خوشبختی کنار هم زندگی میکنند و شیوا میگوید غیر از سلامتی خانوادهاش هیچ خواستهای ندارد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: