گفت‌وگو با مرد متهم به قتلی که اولیای دم اورا بخشیدند

قول می‌دهم انسان مفیدی باشم

سال‌ها زندان و در انتظار قصاص ماندن، برای حمید که زمان بازداشت بسیار جوان بود به سختی گذشت، او بارها تصمیم گرفت دیگر زندگی نکند اما هربار اتفاقی مانع این‌کار شد. حالا حمید به گفته خودش بهترین خبر زندگی‌اش را شنیده و می‌گوید که هرگز تصور نمی‌کرد این اتفاق برایش بیفتد. اولیای‌دم اعلام رضایت کرده‌اند و او برای محاکمه به لحاظ جنبه عمومی جرم به شعبه 74 دادگاه کیفری استان تهران آمده ‌است. حمید به سوالات خبرنگار ما در مورد پرونده‌اش پاسخ می‌دهد.
کد خبر: ۴۳۴۶۸۶

متهم به قتل بودی و در انتظارقصاص،توضیح می‌دهی ماجرا از چه قرار بود؟

خیلی سخت گذشت. اصلا فکر نمی‌کردم چنین روزهای سختی را در زندگی‌ام تجربه کنم. خیلی حال بدی داشتم و خدا را شکر که این روزها گذشت.

مقتول را می‌شناختی؟

ما هیچ آشنایی و دشمنی با هم نداشتیم، کاملا غریبه بودیم. نمی‌دانم چرا این اتفاق افتاد.

اما تو با او درگیر شدی، پس مشکلی بین شما بود؟

دعوا خیلی اتفاقی بود، ما داشتیم برای هم کری می‌خواندیم که دعوا شد.

شما که همدیگر را نمی‌شناختید، پس چطور برای هم کری می‌خواندید؟

مقتول و دوستانش جنوبی بودند، ما هم سربه‌سر آنها می‌گذاشتیم و می‌خندیدیم. اول همه‌چیز شوخی بود اما بعد جدی شد.

چرا چاقو درآوردی. می‌توانستی با مشت و لگد هم دعوا کنی؟

من چاقو نداشتم. چاقو مال دوستم بود. او چاقو را به من داد.

می‌توانستی نگیری یا این‌که نزنی؟

اما من چاقو را نزدم.

اگر تو نزده‌ بودی که محکوم نمی‌شدی؟

دوستانم برای این‌که خودشان گیر نیفتند مرا متهم کردند. در حالی که من اصلا به یاد ندارم که ضربه‌ای زده‌ باشم.

اما دوستان مقتول هم گفته‌اند که تو ضربه را زدی؟

نمی‌دانم فکر نمی‌کنم من ضربه را زده‌باشم.

تعریف کن حادثه چطور اتفاق افتاد؟

ما داشتیم رد می‌شدیم که چند جوان جنوبی را دیدیم. برای آنها کری خواندیم و دعوا شروع شد. آنها حمله کردند و ما هم حمله کردیم. بعد دوستم چاقو را به من داد و یادم نمی‌آید ضربه‌ای زده ‌باشم اما یکدفعه دیدم که همه فرار می‌کنند و می‌گویند کشته شد. من هم از ترس فرار کردم و بعد دوباره همه باهم برگشتیم.

مقتول را کمک کردی؟

دوستانش او را به بیمارستان بردند. شوکه شده‌ بودم و اصلا نمی‌دانستم که چطور باید رفتار کنم. به خانه رفتم و بعد پلیس آمد و من را بازداشت کرد.

تو در بازجویی‌ها به قتل اعتراف کردی. اگر قتل کار تو نبود پس چرا این‌کار را کردی؟

آن روزها خیلی اعصابم خراب بود. اصلا در حال خودم نبودم و هرچه ماموران می‌گفتند قبول می‌کردم. دوستانم هم علیه من حرف زده‌بودند.

فکر می‌کردم واقعا من این‌کار را کردم بعد که به خودم آمدم به بازپرس گفتم که من این‌کار را نکردم اما دیگر فایده‌ای نداشت.

در مدتی که زندانی بودی روزهایت را چطور می‌گذراندی؟

خیلی سخت می‌گذشت. انگار وارد دنیای دیگری شده‌ بودم. همه کسانی که اطرافم بودند کارهای خلاف کرده‌ بودند. از خانواده‌ام دور و خیلی ناامید بودم. اصلا نمی‌توانستم خودم را در آنجا تصور کنم. شرایط روحی‌ام خیلی بد بود. هر لحظه هم بدتر می‌شد.

مجرمان زیادی در زندان هستند، اما کمتر پیش می‌آید که کسی مثل تو تحت تاثیر قرار بگیرد.

بله درست است. خب تحمل آدم‌ها با هم فرق می‌کند. من حالم بد بود. مادرم همیشه از من مراقبت می‌کرد و در خانه هرچه من می‌گفتم همان بود و حالا وارد جایی شده‌ بودم که باید کارهایم را خودم انجام می‌دادم.همه اینها به کنار باید منتظر مرگ می‌ماندم.

از کجا می‌دانستی که تو محکوم به اعدام می‌شوی؟

در بندی که من بودم زندانی‌های باتجربه زیادی بودند و به من می‌گفتند که برای این‌کار حتما حکم قصاص می‌گیری. خیلی هم اذیتم می‌کردند.

چه‌کار می‌کردند؟

زندانی‌های قدیمی می‌گفتند که باید کارهایشان را بکنم. زندان خیلی جای بدی است. آدم بین آن خلافکارها نمی‌تواند زندگی کند و ترجیح می‌دهد که بمیرد. من هم از این وضعیت خسته شده ‌بودم و ترجیح می‌دادم که بمیرم. هیچ امیدی نداشتم.

تو که می‌دانستی خانواده‌ات برای رضایت اقدام کرده‌اند پس چرا ناامید بودی؟

از همان روزهای اول، پدرم گفت برای گرفتن رضایت اقدام کرده‌است و من را نجات می‌دهد اما آنقدر به من فشار می‌آمد که یک روز را هم نمی‌توانستم تحمل کنم. هر روز حالم بدتر از قبل می‌شد و بیشتر اذیت می‌شدم. نمی‌توانستم زندگی عادی داشته ‌باشم.

چه کردی که حالت بهتر شد؟

زندانی‌ها آنقدر ناامید هستند که می‌خواهند زندگی را به پایان برسانند من هم این‌کار را کردم. چندبار دست به خودکشی زدم اما موفق نبودم. هربار کسی پیدا می‌شد که نجاتم دهد. آخرین‌بار که خودکشی کردم پزشک زندان به من گفت تو در صورتی حالت بهتر می‌شود که به خدا نزدیک شوی. من هم توصیه‌اش را جدی گرفتم. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم آنقدر کارساز باشد.

با خودم گفتم چندباری به دارالقرآن می‌روم اگر آرام شدم، بازهم می‌روم. چند روزی که گذشت انگار زندگی برایم شکل دیگری شده‌بود. دعا و عبادت و توکل به خدا در بدترین شرایط، آدم را کمک می‌کند و به انسان آرامش می‌دهد.

می‌دانی خانواده‌ات چطور رضایت گرفتند؟

آنها خیلی تلاش کردند. تقریبا از اولین روزهایی که من بازداشت شدم آنها تلاش خود را برای گرفتن رضایت آغاز کردند. پدرم توانست یکی از بزرگان فامیل خانواده مقتول را پیدا کند و او خیلی به ما کمک کرد. او با پدر و مادر مقتول صحبت کرد. البته پدرم مرتب در رفت و آمد بود و خواهش و التماس می‌کرد که رضایت دهند و در نهایت موفق شد رضایت بگیرد.

پولی هم به اولیای‌دم دادید؟

پولی که آنها خواسته ‌بودند خیلی زیاد بود.آنقدر که اگر همه فامیل‌ ما دارایی‌شان را می‌فروختند بازهم نمی‌توانستند آن پول را تامین کنند.

در نهایت با مذاکرات فراوان که انجام شد پدر و مادرم آنها را راضی کردند تا دیه قانونی را بگیرند. البته برای همین دیه قانونی هم پدرم پول نداشت. او خانه‌مان را فروخت، مادربزرگ و پدربزرگم هم پول گذاشتند، پسرخاله‌ام هم کمک کرد تا این‌که پول جور شد و به اولیای‌دم دادند و توانستند رضایت بگیرند.

چندوقت طول کشید تا رضایت بگیرند؟

حدود 4 سال. البته برای من یک عمر بود. احساس می‌کنم پیر شده‌ام.

چرا آنقدر فشار روی تو زیاد بود؟

خیلی سخت بود وقتی می‌دیدم کسی را برای اعدام می‌برند، انگار برای خودم این اتفاق می‌افتاد. حالم خیلی بد می‌شد. وقتی کسی را به انفرادی می‌بردند تا حکمش را اجرا کنند آنقدر حالم بد می‌شد که نمی‌توانستم بخوابم و حتما آن شب را در درمانگاه می‌گذراندم.

از مرگ می‌ترسیدی؟

نمی‌دانم شاید به خاطر این بود که از مرگ می‌ترسیدم، اما خودم فکر می‌کردم. نباید با طناب‌دار بمیرم و می‌خواستم شرافتمندانه بمیرم.

حالا رضایت گرفتی و دوباره می‌توانی به زندگی بازگردی. برنامه‌ای برای آینده‌ات داری؟

بله، وقتی شنیدم پدر و مادرم رضایت گرفته‌اند خیلی خوشحال شدم و بعد از چند روز برای خودم برنامه‌ریزی کردم. اول می‌خواستم درس بخوانم، بعد پشیمان شدم و گفتم باید کار کنم تا خانواده‌ام را از این وضعیت نجات دهم.

آنها وضع خوبی ندارند. می‌خواهم کار کنم تا برای پدرم خانه‌ای بخرم، مادرم را از این بدبختی نجات دهم و بدهی‌های پدرم را بدهم. او مبلغ زیادی پول قرض گرفته تا بتواند پول دیه را بدهد. می‌خواهم از این به بعد زندگی خوبی داشته باشم و آدم خوبی باشم. امیدوارم دادگاه هم کمکم کند.

حرفی با اولیای دم داری؟

از آنها تشکر می‌کنم که رضایت دادند و کمکم کردند تا زندگی کنم. من خیلی از کارم پشیمان هستم و خیلی ممنونم که رضایت دادند و از خدا می‌خواهم به آنها صبر بدهد. می‌دانم بچه آنها دیگر زنده نمی‌شود با این‌که خودم مطمئن نیستم که ضربه‌ای زده‌ام اما از این‌که مرا بخشیدند تشکر می‌کنم و قول می‌دهم از این به بعد انسان مفید و خوبی باشم. برایشان سخت بود که من را ببخشند اما این‌کار را کردند که کار خیلی بزرگی بود. خداوند اجرشان بدهد و فرزندان دیگرشان را برایشان نگه‌دارد.

مرجان لقایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها