در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اما این تنها نکته پرونده نبود، دختر جوان مادرش را هم با چاقو زده بود و پسرش زن بیچاره را به بیمارستان رسانده بود. این دختر بعد از یک هفته فرار بازداشت شده و به اداره آگاهی برده شده بود.آنطور که مدارک موجود در پرونده نشان میداد، اولیایدم 2 برادر متهم بودند که بلافاصله بعد از بازداشت خواهرشان، اعلام رضایت کرده بودند.
جرمی که اتفاق افتاده بود، جرمی دردناک و تلخ بود و مسلما من و همکارانم با توجه به ابعاد جنایت نباید هیچ مماشاتی میکردیم.
روز دادگاه فرا رسید و دخترک را آوردند. در پرونده قید شده بود که او معتاد است، وقتی دیدمش، متوجه شدم اعتیاد در او آنقدر شدید است که توان ایستادن ندارد. با اینکه دختر جوان چند ماه بود که در زندان به سر میبرد، اما نتوانسته بود دوباره به زندگی برگردد.
از دخترک خواستیم به طور کامل همه چیز را توضیح دهد. عذاب وجدان شدیدی داشت، این را میشد از گریههایش فهمید. وقتی داشت ماجرا را تعریف میکرد، در میان جملاتش میگفت که پدرش را خیلی دوست داشته است.
دختر جوان که هنوز به 20 سال نرسیده بود، میگفت: پدرم مرا خیلی دوست داشت و ما ارتباط خوبی داشتیم، نمیدانم چرا معتاد شدم و زندگیام از بین رفت. من و پدرم خیلی با هم خوب بودیم، او سعی کرد کاری کند که من اعتیادم را ترک کنم، اما نشد. هر بار که به مرکز ترک اعتیاد میرفتم و دوباره برمیگشتم، از بار قبل بیشتر برای کشیدن مواد حریص بودم. من خانوادهام را به خاطر این اعتیاد آزار دادم و خیلی ناراحت هستم. آنها نباید مرا میبخشیدند و باید اجازه میدادند که من بمیرم.برادران این دختر که در تمام مدت محاکمه در حال گریه کردن بودند، میگفتند بجز این دختر، خواهر دیگری نداشتند و به همین خاطر هم نمیخواستند او را از دست بدهند. آنها تحصیلکرده بودند و میگفتند که خانواده آبرومندی دارند، اما خواهرشان باعث شده تا انگشتنمای شهر شوند.
دلم برای آن دو جوان میسوخت، خیلی بچههای خوبی به نظر میرسیدند و از مرگ پدرشان هم خیلی متاسف بودند. بعد از جلسه محاکمه، ما متهم را به 10 سال حبس محکوم کردیم. رای نوشته شد و زمانی که برای ابلاغ به زندان فرستاده شد، خبر رسید که دختر جوان در زندان خودکشی کرده است.
چند روز بعد یکی از برادرانش آمد تا نامهای از دادگاه بگیرد و کارهای اداری را انجام دهد. او میگفت: خواهرم به شیشه معتاد بود و توجه بیش از حد پدرم به او باعث شد تا خواهرم در زندگی، فردی ناموفق باشد. او هر چه میخواست پدرم برایش تهیه میکرد و هر کاری میخواست، میکرد؛ پدرم هم در برابرش سکوت میکرد. زمانی پدرم به فکر افتاد دخترش را نجات دهد که دیر شده بود. روز حادثه هم خواهرم میخواست مواد بخرد که با پدرم درگیر شد و این اتفاق افتاد.
مرد جوان، خواهرش را کنار قبر پدرش دفن کرده بود. چون میگفت که آنها خیلی به هم علاقه داشتند. پرونده دختر جوان بسته شد بدون اینکه مجازات شود. البته عذاب درونی که او دچارش بود، بزرگترین مجازات برای او بود، به همین خاطر هم نتوانست تحمل کند و خودکشی کرد.
والدین رابطه بسیار خاصی با فرزندانشان دارند و حاضرند خودشان را فدای آنها کنند، اما گاهی محبت بیش از حد و افراط در آن چون سمی برای فرزندان عمل میکند؛ همان قدر که کمبود محبت و سختگیری میتواند مخرب باشد. یادآوری نکردن اشتباهات فرزند و تن دادن به این اشتباهات میتواند برای او نابودکننده باشد. درست همین اتفاق در مورد دختر جوان افتاده بود. اگر پدرش در محبت به او افراط نمیکرد و دخترش را درست تربیت میکرد و وقتی فهمید او راه کج رفته، جلوگیری میکرد، میتوانست از او دختری موفق و سالم بسازد.
غلامرضا بومی
قاضی بازنشسته
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: