در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
کمیسر با سرعت به طرف محل کشف جسد حرکت کرد. ساعت 45/8 بود که کمیسر در محل حاضر شد و تحقیقات خود را شروع کرد. در انتهای خیابان ویلارد در داخل کانال آبی که در حال ساخت بود جسد مرد جوان ناشناسی در حالی که لباس خانگی بهتن داشت کشف شده بود. ماموران کلانتری و تشخیص هویت جسد را از داخل کانال بیرون کشیده بودند. اطراف کانال پر از ماموران پلیس و رهگذران کنجکاوی بود که میخواستند بدانند چه اتفاقی رخ داده است. کمیسر از لابهلای جمعیت گذشت و خود را به جسد مرد جوان که در کنار کانال قرار داشت و روی آن را پوشانده بودند، رساند.
سروان برکلی، معاون کلانتری منطقه در حال تحقیق و بررسی بود با دیدن کمیسر جلو آمد و گزارش داد: ساعت 30/6 صبح ماموران شهرداری که برای کار به این جا آمدند با جسد این مرد جوان ـ که هنوز موفق به شناسایی هویت او نشدهایم، مواجه و بلافاصله ما را در جریان قرار دادند. ما بلافاصله در محل حاضر و محل را تحت کنترل درآوردیم. متاسفانه هیچ گونه مدرکی که دال بر شناسایی هویت مقتول باشد، پیدا نکردیم. شواهد امر نشان میدهد که او با ضربات چاقو که به سینه و گلویش وارد آمده به قتل رسیده است و براساس نظر کارآگاهان پلیس جنایی بیش از 10 ساعت از زمان وقوع مرگ او نمیگذرد که بر همین اساس قتل بین ساعت 10تا 12شب رخ داده است. بررسیهای اولیه ما حکایت از آن دارد که مقتول در مکان دیگری به قتل رسیده و سپس به این جا انتقال داده شده است. در واقع محل وقوع قتل مکان دیگری بوده و پس از ارتکاب جنایت به این محل انتقال یافته است. تا این لحظه ما هیچ سرنخی از این جنایت به دست نیاوردیم و هنوز قتل مرد جوان در هالهای از ابهام است، ضمن این که در تحقیقاتی که در اطراف محل جنایت انجام دادیم هیچ کس مورد خاص و مشکوکی را مشاهده نکرده است.
سروان برکلی ادامه داد: جای بیش از 6 ضربه چاقو در بدن مقتول کاملا مشهود است، ضمن این که آثار کبودی بر گلوی او نیز دیده میشود که این امر نشان میدهد قاتل یا قاتــلان قبل از ضـــربات چاقو او را خفه کردهاند.
وی افزود: تحقیقات ماموران برای شناسایی هویت مقتول ادامه دارد و امیدواریم بتوانیم با تحقیقات گسترده در محدوده جغرافیایی منطقه موفق به شناسایی هویت واقعی مرد جوان شویم.
کمیسر پس از شنیدن گزارش سروان برکلی ملحفه سفیدی که روی جسد مرد جوان انداخته بودند را کنار زد و به بررسی جسد پرداخت. او یک عرقگیر آبیرنگ، شلوار کوتاه خاکستری و دمپایی ابری به پا داشت. بدنش غرق در خون و آثار کبودی روی گلویش کاملا مشهود بود. همچنین آثار خراشیدگی روی سینه و صورتش دیده میشد. کمیسر پس از این که به دقت جسد مرد جوان را وارسی کرد همراه سروان برکلی وارد کانال آب که مقدار کمی آب گلآلود در کف آن وجود داشت شد و در داخل کانال آب به وارسی پرداخت. پس از چند دقیقه از کانال خارج شد و دستور انتقال جسد را برای بررسیهای بیشتر به پزشکی قانونی صادر کرد.
در حالی که جسد در حال انتقال به آمبولانس بود، مرد جوانی سراسیمه و وحشتزده از لابهلای جمعیت خود را به جسد رساند و از مامورانی که در حال انتقال برانکارد حامل جسد بودند درخواست کرد که روی جسد را ببیند. او اصرار داشت که نگاهی به جسد بیندازد. ماموران با اجازه کمیسر با درخواست مرد جوان موافقت کردند. وقتی مرد جوان روپوش سفید روی صورت جسد را کنار زد و نگاهش به صورت خونآلود مقتول افتاد، وحشتزده فریادش بلند شد.
مرد جوان در حالی که با تمام وجود اشک میریخت رو به ماموران گفت: او دوستم استفان است. او استفان است، دوست و همکار عزیزم. آخر چه بلایی سرش آمده است. کدام آدم بیرحمی او را به چنین روزی انداخته است. کدام حیوان وحشی او را با کارد سوراخ سوراخ کرده است ... آه خدای من ... .
نگاه ماموران و رهگذران که در اطراف کانال بودند به سوی مرد جوان برگشت. کمیسر بلافاصله مرد جوان را کنار کشید و به ماموران اشاره کرد که جسد را به آمبولانس انتقال دهند. پس از انتقال جسد به آمبولانس، ماموران به متفرق کردن رهگذران پرداختند و کمیسر نیز همان جا به بازجویی از مرد جوان که هنوز هم وحشتزده و سراسیمه بود، پرداخت. دقایقی طول کشید تا مرد جوان توانست بر خودش مسلط شود. سپس با صدای دورگهای خودش را بیل لیرد 21 ساله معرفی کرد و گفت: من و استفان و چارلز با هم زندگی میکنیم. هرسه ما نقاش ساختمان هستیم و در یک مجتمع بزرگ در خیابان واوکلند کار میکنیم. هرسه نفرمان همشهری هستیم و 6 ماه پیش وقتی در مجتمع کار پیدا کردیم، تصمیم گرفتیم آپارتمانی اجاره کنیم و با هم باشیم که همین کار را کردیم.
هرسه ما در یک جا کار میکردیم و با هم بسیار صمیمی بودیم و هیچ مشکلی نداشتیم.
وی توضیح داد: دیشب ساعت 10 بود که استفان به خانه آمد. سابقه نداشت که آنقدر دیر کند. وقتی قدم به داخل گذاشت، بیحوصله و عصبی بود. بدون اینکه لباسش را عوض کند روی کاناپه لم داد. وقتی چارلز از او پرسید کجا بودی، استفان با عصبانیت جواب داد حتما کار داشتم، باید برات توضیح بدهم؟ بعد هم مشغول سیگارکشیدن شد. حتی شام هم نخورد. بسیار بیحوصله بود و دائم به ساعتش نگاه میکرد و به تلفن همراهش خیره میشد. ظاهرا منتظر کسی بود.
چند بار خواستیم با او صحبت کنیم اما با فریاد گفت: فعلا حوصله ندارم. ما هم سر به سرش نگذاشتیم. ساعت حدود 30/11 شب بود که تلفن همراهش زنگ زد. ما فقط شنیدیم که گفت آمدم.
بعد هم با عجله خانه را ترک کرد. وقتی از پنجره به خیابان نگاه کردم، دیدم ترک یک موتور نشست و با عجله در میان تاریکی ناپدید شدند. دیگر هم خبری از او نداشتم تا اینکه صبح شنیدم جسد مرد جوانی در داخل کانال آب کشف شده است. چون تمام مدت شب منتظر استفان بودیم و او نیامد خیلی نگرانش بودیم. زمانیکه خبردار شدیم جسد مرد جوانی در محدوده محل کشف شده است به اینجا آمدیم و متوجه شدیم که استفان بیچاره به قتل رسیده است. واقعا صحنه دردناکی است. او یک دوست خوب برای من و چارلز بود و تحمل جای خالی او برای ما بسیار سخت است. حالا نمیدانیم چگونه این خبر را به خانوادهاش بدهیم.
بیل توضیح داد که استفان هنگام خروجش از خانه گفت زود برمیگردم؛ اما هرچه منتظر شدیم خبری از او نشد. من و چارلز تمام شب منتظر او بودیم؛ اما نیامد و صبح هم آنقدر نگرانش شدیم که من در خانه ماندم و او سر کار رفت. قرارمان این بود که وقتی استفان آمد، با او به سر کار برویم که باز هم خبری از او نشد تا اینکه شنیدم جسد مردی در داخل کانال آب کشف شده است. یکلحظه تنم لرزید. حس غریبی مرا به اینجا کشاند و وقتی خودم را رساندم و روپوش سفید را از صورت جسد کنار زدم، پی بردم که جسد کشف شده متعلق به استفان بیچاره است که اینچنین بیرحمانه به قتل رسیده است.
بیل در ادامه سخنان خود گفت: استفان این اواخر رفتوآمدهای مشکوکی داشت. بعد از پایان کار ما را ترک میکرد و به جایی میرفت که ما خبر نداشتیم. در این مورد هم چیزی به ما نمیگفت. خیلی تلاش کردیم که او را با خود همراه کنیم؛ اما موفق نشدیم. استفان دنبال چیزی بود که ما از آن خبر نداشتیم و خودش هم چیزی را بروز نمیداد. البته او مرد بسیار صادق و درستی بود؛ اما نمیدانم این اواخر چه شده بود که مشکوک میزد و کارهایش غیرعادی بود، ضمن اینکه روزبهروز هم عصبیتر و بیحوصلهتر میشد و حتی گاهی اوقات از سر کار هم درمیرفت. او واقعا رفتار عجیبی داشت که باعث نگرانی ما شده بود.
بیل در پاسخ این سوال کمیسر که دوستان او چه کسانی بودند، جواب داد: تا آنجا که من میدانم او رفقای زیادی نداشت؛ اما همان طور که گفتم این اواخر با چند نفر که رفتار مشکوکی داشتند، رفتوآمد میکرد. یکی از آنها را دو سه بار دیدم، البته از فاصله بسیار دور و الان حضور ذهنی از تصویر او ندارم. فقط میتوانم بگویم قد بلندی داشت و قیافهاش مشکوک بود. متاسفانه این رفتوآمدهای مشکوک استفان کار دستش داد و این سرنوشت تلخ را برایش رقم زد.
کمیسر حدود یک ساعت از بیل بازجویی کرد، آنگاه از سروان برکلی خواست او را به کلانتری انتقال دهند، ضمن اینکه دستور دستگیری چارلز دوست دیگر و همخانهای مقتول را هم صادر کرد.
ساعت 12 ظهر بود که چارلز به کلانتری آمد. او در حضور بیل توضیحاتی درخصوص مقتول استفان داد و مشابه صحبتهای بیل را تکرار کرد. چارلز توضیح داد که استفان این اواخر بسیار عصبی و بیحوصله شده بود و با افراد مشکوکی رفت و آمد میکرد و عاقبت هم قربانی همین رفت و آمدها شد و جانش را در این راه از دست داد.
وی گفت: امروز صبح وقتی دیدم خبری از استفان نشد، رفتم سر کار و بیل هم خانه منتظر استفان ماند. من سر کار بودم که ماموران آمدند و مرا در جریان قتل استفان گذاشتند. بعد هم مرا به اینجا منتقل کردند. مطمئنم که استفان بیچاره قربانی رفت و آمدهای مشکوک خود شده است. او با آدمهایی نشست و برخاست میکرد که کاملا مسالهدار بودند و متاسفانه به ما هم اجازه دخالت در این مورد را نمیداد.
کمیسر ساعتی هم از او بازجویی کرد و آنگاه رو به سروان برکلی دستور دستگیری بیل و چارلز را به جرم قتل عمد استفان صادر کرد.
شما خواننده عزیز حدس بزنید کمیسر از کجا فهمید این دو نفر قاتل هستند. کمیسر حداقل 3 دلیل داشت. اگر داستان را به دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.
حمید موفق
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: