در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
او هر دو سه دقیقه یکبار به ساعت دیواری نگاه میکرد. انگار زمان خیلی سخت برایش میگذشت. ناگهان صدای زنگ در خانه به صدا درآمد. حسین از جاش پرید و سمت دربازکن دوید، گوشی را با ذوق و شوق برداشت و پرسید: «کیه؟!»
و بعد از یک ثانیه گفت: «وایستا اومدم.»
سپس خیلی سریع لُپ مامان را بوسید. از خانه زد بیرون. مامانِ حسین حتی فرصت نکرد حرفی بزند.
حسین از پلههای خانه با سرعت برق و باد آمد پایین و از حیاط قدیمیاشان که وسطش یک حوض قرار داشت و بتازگی رنگ شده بود و داخلش 2تا هندوانه تپل بود، گذشت و در حیاط را باز کرد و وارد کوچه شد.
بابک درحالی که توپ پلاستیکی جلد شدهاش را زده بود زیر بغل، به محض دیدن حسین گفت: «بیا بریم... زمین خاکی رو آسفالت کردند.»
بابک دوید و حسین هم پشت سرش. بعد از حدود 5 دقیقه به یک محوطه بزرگ رسیدند، محوطهای که معلوم بود بتازگی آسفالت شده است. تمیزی و تازگی آسفالت، آدم را وسوسه میکرد که رویش دراز بکشد و ده، بیست دقیقه به آسمان نگاه کند.
بابک لبخندزنان به حسین نگاه کرد و حسین به زمین تازه آسفالت شده و رو به بابک گفت: «اینجا حالا حال میده واسه فوتبال. خیلی روبهراه شده.»
بابک توپ پلاستیکی را از زیر بغلش زمین انداخت و تا جایی که میتوانست محکم زد زیرش و دنبال توپ تا وسط زمین دوید. بعد از حدود 5 دقیقه بقیه بچه محلهای حسین و بابک آمدند. یارکشی کردند و دروازهها را به وسیله آجر تعیین و یک بازی فوتبال جانانه شروع شد.
حسین بهترین بازیکن بین دوستانش بود. در همان حالی که آنها مشغول بازی بودند، ناگهان پای حسین روی یک تکه آسفالت که هنوز خشک نشده بود رفت و نصف کفشش سیاه و قیری شد.
حسین با افسوس به کفشی که پدرش با هزار خواهش و تمنا برای او خریده بود، نگاه کرد. کفشش نویی و تازگی خودش را از دست داد، اما بعد از چند دقیقه تصمیم گرفت بی خیال کفش شود و از بازی لذت ببرد، ولی خوب میدانست که وقتی به خانه برگردد پدر و مادرش حسابی او را سرزنش میکنند. در همان حین بازی بدون هیچ دلیلی ناگهان توپ پنچر شد. بچهها همه لب و لوچههایشان آویزان شد. بابک طبق معمول گفت: «بچهها هر کدوم 10 تومن بدین.»
بچهها همه 10 تومن به بابک دادند و بابک هم 10 تومن خودش را گذاشت و حسین رفت که یک توپ نو بخرد.
حسین دوید سمت سوپرمارکت نزدیک زمین بازی و یک توپ خرید. توپ را انداخت هوا تا از گرد بودنش مطمئن شود. سپس لبخندی زد و به سمت زمین فوتبال دوید. وقتی نزد دوستانش رسید، دید بابک دارد با کلید خانهاشان از توپ پنچر شده جلد درست میکند. حسین توپ را به بابک داد و بابک هم جلد را کشید سر توپ. حالا توپ 3 جلدی شده بود و سنگین، اما جلد سوم درست کیپ توپ نشده بود ولی بچهها آنقدر غرق در بازی بودند که اصلا به این موضوع توجهی نداشتند.
هنوز چند دقیقهای نگذشته بود که ناگهان جلد توپ زیر پای حسین گیر کرد و با صورت روی آسفالت داغ زمین خورد.
بچهها سریع حسین را بردند بیمارستان. حسین صورتش بشدت آسیبدیده بود.
حسین بعد از یک هفته که مرخص شد، یک راست به سوی زمین رفت و خواست سری به آنجا بزند.
خطوطی سفید با خط بابک وسط زمین خودنمایی میکرد که نوشته بود: همان زمین خاکی خودمان را میخواهیم!
سالار مبتکر
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: