در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گرگشب درست بر عکس همه سرخپوستهای قهرمان، هیکل ریزی داشت، ولی شجاعتش از او یک قهرمان ساخت. گرگشب نوه رئیس قبیله بود و باید یکی از جنگجویان بزرگ قبیله میشد، ولی چون هیکل ظریف و کوچکی داشت، هیچ وقت او را جدی نمیگرفتند و پدرش همیشه از داشتن پسری مثل او بین هم قبیلهایها و برادرانش احساس حقارت میکرد. روزی به رئیس قبیله خبر دادند که مار افسانهای آنتکا از درون شیشه محافظ که در غاری در دل کوه نگه داشته میشد، فرار کرده است. مار آنتکا ماری است که طبق افسانههای سرخپوستی اگر از شیشه خود بیرون بیاید، روز به روز و ساعت به ساعت، بزرگ و بزرگتر میشود. مار آنتکا را به آسانی نمیتوان کشت و براساس افسانههای سرخپوستی، باید او را از درون بکشی. رمز موفقیت کار این است که باید بدون هیچ ترسی اجازه دهی مار تو را قورت دهد و تو از داخل او را بکشی و اگر بترسی مار با دندانهایش تو را میکشد.
اول از همه، گرگشب داوطلب این کار شد، ولی همه او را مسخره کردند و اجازه این کار را به او ندادند، ولی داوطلبان دیگر در لحظات آخر دچار ترس میشدند و کشته میشدند. تا اینکه تمام مردان قوی هیکل قبیله از بین رفتند و فقط امید رئیس قبیله به گرگشب بود. گرگشب که منتظر این فرصت بود تا لیاقتش را ثابت کند با یک شمشیر وارد شکم آنتکا شد و او را کشت و از آن به بعد، او قهرمان قبیله خود و تمام سرخپوستان شد و همه از او به عنوان شجاعترین سرخپوست یاد میکنند.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: