در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
***
وقتی مادرم از دنیا رفت، من به همراه همسرم، مایک به خانه پدریام برگشتم تا آنجا زندگی کنم. اما این مرتبه هم با اینکه پدر پیر شده بود، همان حس روزهای کودکی را داشتم؛ مادر چطور میتوانست این پیرمرد را تحمل کند؟ چطور این همه سال با او زندگی کرده بود؟
کمی در خانه چرخیدم تا آنجا را مرتب کنم. اتاق نشیمن حسابی به هم ریخته و کثیف بود؛ روی میز پر بود از فنجانها و لیوانهای قهوه، جعبههای خالی گوشهای افتاده بودند و همه جا پر از گرد و غبار بود. چندین جفت جوراب کثیف گوشه اتاق افتاده و سبد لباسهای کثیف هم پر از لباس و ملحفه بود. من و مایک دست به کار شدیم تا هر چه سریعتر خانه را مرتب و اتاقی را برای خودمان آماده کنیم.
وقتی خانه کمی مرتبتر شد و از آن وضعیت درآمد، آرام و با احتیاط نزدیک اتاق پدر و مادرم رفتم و از فاصله میان در که باز بود به داخل اتاق نگاه کردم. پدر لبه تخت نشسته بود و سعی میکرد دکمههای لباسش را ببندد.
آرام گفتم: «پدر کمک نمیخواهید؟ کاری هست که من انجام بدهم؟»
او حتی به من نگاه هم نکرد و همان طور که سرش پایین بود گفت: «این دکمههای لعنتی برای این جادکمهها مناسب نیست.»
آهی کشیدم و از اتاق خارج شدم. میدانستم از این به بعد وظیفه سختی دارم؛ باید به پدر کمک میکردم که بعد از 50 سال زندگی با مادر، خودش به تنهایی کارهایش را انجام دهد.
وقتی شرایط عادی شد، مایک به محل کارش برگشت؛ او بیشتر ساعات روز را همانجا میماند. اما من برعکس، تمام روز را با پدر تنها بودم. نمیدانستم چه مدتی میتوانم این وضعیت را ادامه دهم.
من و پدر هیچ وقت با هم رابطه موفقی نداشتیم؛ من از دوران دبیرستان از آن خانه بیرون آمده بودم و دیگر هیچ وقت صحبت خاصی با پدرم نداشتم. تنها موضوعی که باعث شده بود من کمی با او صحبت کنم، دفن مادرم و زندگی کردن دوباره با پدر بود.
من دومین دختر این خانواده بودم. برای همین پدر همیشه من را شماره 2 صدا میکرد؛ هیچ اسمی در کار نبود. وقتی در آن خانه بودم، همیشه احساس میکردم ما خواهرها فقط عدد و رقم هستیم، نه انسان. او به حدی با من و خواهرها خشن و بداخلاق بود که به محض مستقل شدن هیچ کاری با او نداشتیم و حتی به دیدنش هم نرفتیم. ولی بر عکس، عاشق مادرمان بودیم و همیشه هم رابطهمان را با او حفظ کردیم.
برای همین وقتی پس از مرگ مادر و بعد از این همه سال، پدرمان را دیدیم خیلی تعجب کردیم، او مثل گذشته نبود؛ پیر و مریض شده و بیماری آلزایمر به کلی او را تغییر داده بود. باغچهای که از بچگی همیشه ما را تنبیه میکرد که چرا مراقب گلهای آن نیستیم، حالا شبیه علفزار شده بود؛ پر از علف هرز و گل خشک. وقتی این صحنهها را دیدم، متوجه شدم که در تمام این چند سال اخیر مادرم از او مراقبت و نگهداری کرده است.
خواهرها که وضعیت پدر را دیدند تصمیم گرفتند او را به خانه سالمندان بفرستند. من هم بدم نمیآمد که با آنها موافقت کنم، اما میدانستم مادرم از این تصمیم راضی نخواهد بود. ولی بالاخره خداوند کاری کرد که من مجبور شوم همراه پدر زندگی کنم و او را به خانه سالمندان نفرستم.
کاری که من و مایک با هم شروع کرده بودیم، خوب پیش نرفت و ما همه داراییمان را از دست دادیم. برای همین فکر کردم اگر مدتی با پدر و در خانه او زندگی کنیم، شاید وضعیت مالی ما هم بهتر شود. اما نمیدانستم چطور میتوانم از کسی نگهداری کنم که واقعا دوستش ندارم.
من از کودکی از این مرد ترسیده بودم و حالا که او را ناتوان و ضعیف میدیدم دلم برایش میسوخت. در همین روزها بود که برای اولین بار حس کردم دوستش دارم و میخواهم به او کمک کنم.
برای همین از پزشک متخصصی وقت گرفتم و با پدر به مطبش رفتیم، برای پدرم یک صندلی چرخدار خریدم و سعی کردم تا میتوانم به او کمک کنم مستقل و راحت زندگی کند. مایک که رفتارهای من را میدید، میگفت: من مطمئنم پدرت تو را تحسین میکند.
من هم هر روز حس میکردم پدرم را بیشتر از قبل دوست دارم و کمکم توانستم او را ببخشم؛ دلم میخواست هر طور میتوانم به او کمک کنم.
یک روز وقتی داشتم توی آشپزخانه کار میکردم، شنیدم که پدر چیزی گفت. متوجه نشدم دقیقا چه میگوید. برای همین از او خواستم دوباره تکرار کند. اما وقتی پدر حرف زد، چیزی را که میشنیدم باور نمیکردم. پدر اسم من را صدا زد و از من تشکر کرد؛ برای اولین بار بود که اسم کوچکم را از زبان پیرمرد میشنیدم و میدیدم او از کسی تشکر میکند.
مترجم: زهره شعاع
guideposts.org
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: