دختر سفره را روی میز پهن کرد. از آن سفرههای نازک یکبار مصرفی که این روزها جای سفرههای پارچهای و خوشرنگ قدیم را گرفته و میگویند کارها را آسانتر کرده است. چشم مرد که به کاسه بزرگ ماست افتاد نگاهش به سمت آشپزخانه چرخید.
چند نفس عمیق کشید شاید قبل از آمدن غذا متوجه بوی آن بشود.دختر با دیس گردی به اتاق آمد که مرغ سرخکردهای در آن بود. دورش هم با گوجهفرنگی، سیبزمینی و جعفری تزئین شده بود.
مرد که از صبح به یاد دمپختک بود و حالا نگاهش به دنبال آن میگشت، چیزی نگفت.
نزدیک تعطیلات عید بود. زن گفت اگر موافقی امسال اول به خانه مادرم برویم. . شهر هم که دیدنیست. همه مردم دنبال یک اتاق خالی میگردند. ما که جای به آن خوبی داریم چرا نرویم؟
چند روزی شیراز میمانیم و بعد میرویم شمال منزل پدر تو... چطور است؟
مرد شانهای بالا انداخت و فقط لبخند زد .
3ماه از ماجرای دمپختک نخوردن مرد گذشته بود. اما او آن را فراموش نمیکرد. مثل اینکه دنبال فرصتی برای تلافی بود و حالا بهترین وقت بود.به نظر مرد نرفتن به شیراز معنی انتقام نمیداد. مرد فکر میکرد زن باید یاد بگیرد. باید بفهمد جواب های هوی است.همین هم شد. به هر بهانهای بود تعطیلات عید به شیراز نرفتند. مرد گفت مرخصی کافی ندارد. شیراز هم خیلی دور است.فقط 2 روز به شمال رفتند. قرار بود 3 روز بمانند، اما وقتی اخمهای زن از هم باز نشد، مرد مجبور شد روز دوم بهانهای بتراشد و برگردند.این لجبازیها نه دل مرد را آرام میکرد نه دل زن را. نه زن خوشحال میشد و نه مرد. هر دو یکدنده بودند. حرف حرف خودشان بود ودنبال فرصتی برای تلافی میگشتند.اما آن که در میان این دو سنگ سخت، آرام آرام و بیصدا خرد و له میشد دختری بود که هر دو میگفتند او را از همه دنیا بیشتر دوست دارند!
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم