مهربان‌ترین مردم دنیا هستیم

کد خبر: ۴۳۴۲۹۵

آن روزها که هنوز کودک بودم و به مدرسه می‌رفتم، فکر می‌کردم پدرم همه دنیا را گشته و جایی نیست که او ندیده باشد. فکر می‌کردم این حرف‌هایش از روی تجربه و مشاهده حال و احوال مردم کشورهای دیگر است.

کم‌کم که بزرگ‌تر شدم فهمیدم پدرم به جز دو سه تا شهر نزدیک شهرستان خودمان هیچ جایی را ندیده و مثل همه مردم، بیشتر به شنیده‌هایش تکیه دارد. شنیده‌هایی که از کسانی مانند خودش شنیده بود.

آن روزها عموی بزرگ خدا بیامرزم زنده بود؛ همه او را عالم‌ترین و دنیا دیده‌ترین فرد فامیل می‌دانستند. یک روز دلم را به دریا زدم و بلند شدم و رفتم خانه عمو؛ پس از سلام و احوالپرسی سر حرف را باز کردم که آمده‌ام از تجربیاتش استفاده کنم و قدری با دنیا و مردمش آشنا شوم. عمو هم که کلی کیف کرده بود، دستی بر پشتم زد و گفت: آفرین، از اول می‌دانستم که تو چیز دیگری هستی و در پیشانیت می‌خواندم با خواهر و برادرهایت تومانی صنار توفیر داری... .

سرتان را درد نیاورم،‌ رفتن همان و مجبور شدن به شنیدن قصه‌های جورواجور عموجان آن هم 3 روز در هفته همان.

آنچه هم از آن حرف‌ها دستگیرم شد این‌که عموجان یک بار به پابوس آقا امام رضا رفته و یک‌بار هم پیاده به کربلا، اما همین‌ها عموجان را بر مسند دنیا‌دیده‌ترین مرد فامیل نشانده بود.

البته عموجان هم ایده پدرم را بارها تکرار کرد که در همه دنیا! کسی را به مهربانی ایرانی‌ها ندیده است.

2. پنجشنبه هفته پیش سری به پارک نیاوران تهران زدم؛ پاییز که می‌شود، پارک‌ها خلوت‌تر می‌شوند و من این آرامش را دوست دارم.

بیشتر آنها که به پارک آمده بودند، مردان و زنانی بودند که بیش از نیم قرن از سن‌شان می‌گذشت. زن‌ها آرام‌تر از مردها حرف می‌زدند. انگار هنوز هم دوست داشتند آرام‌آرام در گوش هم نجوا کنند.

مردها اما سر‌زنده‌تر به نظر می‌رسیدند؛ گاهی هم چند نفری ترانه‌ای از دوران جوانی را زمزمه می‌کردند یا یکی در میان جمع‌شان بلند می‌شد و شعری می‌خواند که دست زدن دوستان، پاداشش بود.

با خودم فکر می‌کردم حتما در این میان هستند زن و شوهرهایی که می‌توانند با هم به پارک بیایند، اما چرا در این سن‌وسال و حتی قبل از این دوران، آنها بیشتر دوست دارند ساعات فراغت را با دوستان بگذرانند؟

نمی‌دانم شاید من هنوز این تجربه‌ها را ندارم، شاید وقتی به این سن و سال برسم همین‌گونه فکر کنم. در فکر و خیال خودم بودم که صدایی مرا به خود آورد؛ صدای مردی که اجازه عبور می‌خواست.

برگشتم، زن و مردی حدود 40 ساله دست در دست هم داشتند؛ در دست دیگر زن یک فلاسک چای بود و دست دیگر مرد ویلچری را به پیش می‌راند که پسری حدود 15 ساله روی آن نشسته بود؛ از ظواهر چنین برمی‌آمد که پاهای پسرک فلج است. از سر راه‌شان کنار رفتم؛ آرام از کنارم گذشتند و تشکر کردند.

در همان فرصت کوتاه گذشتن، کلمات دلنشین زن و مرد توجهم را جلب کرد.

همان‌طور که آرام‌آرام از من دور می‌شدند، نگاهم به دست‌های گره‌شده‌شان خیره ماند و با خودم فکر کردم آیا ما باید مشکلی جدی داشته باشیم تا همدیگر را بهتر ببینیم و با هم مهربان‌تر رفتار کنیم؛ آیا نمی‌توان همیشه قدر هم را دانست؟ چرا مهربانی را در دل‌هایمان زنده نگه نمی‌داریم؟ چه کسی باید این چیزها را به مردم یاد بدهد؟ آیا ما هنوز هم می‌توانیم ادعا کنیم مهربان‌ترین مردم دنیا هستیم؟

زهرا راسخی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها