یک روز به یاد ماندنی

کد خبر: ۴۳۲۹۲۳

البته تجربه به من ثابت کرده علاوه بر حس و حالی متفاوت، معلم‌ها خاطره‌هایی جالب هم از این روزها دارند؛ خاطره‌هایی جذاب، شاد، غمگین و... که در هر صورت دوست داشتنی و به یادماندنی است.

آن سال هم طبق معمول سال‌های گذشته از چند روز قبل آماده شده بودم تا به بهترین شکل راهی مدرسه شوم. همیشه دوست داشتم ظاهر، رفتار، اخلاق و برخوردم با بچه‌ها به بهترین شکل ممکن باشد. دوست داشتم طوری در کلاس‌هایم حاضر شوم که بچه‌ها همیشه از من به خوبی یاد کنند و من را معلمی دوست‌داشتنی بدانند.

من معلم زبان انگلیسی بودم و با این‌که وظیفه‌ای برای آشنایی با پدر و مادرها نداشتم، هر سال قبل از شروع سال تحصیلی جلساتی تشکیل می‌دادم تا با بچه‌ها و والدین آنها آشنا شوم. فکر می‌کردم این جلسات باعث بهبود رابطه من با بچه‌ها و والدین شان می‌شود و البته تجربه‌ هم این موضوع را ثابت کرده بود.

طبق عادتی قدیمی آن سال هم قبل از شروع رسمی کلاس‌ها، چند جلسه با بچه‌ها و مادرهایشان داشتم. در همین جلسات بود که متوجه شدم یکی از مادرها نگران 2 دختر کوچکش است؛ آنها تازه به این منطقه آمده بودند و با این مدرسه و محله آشنایی نداشتند. دخترها هم خیلی کوچک بودند؛ یکی کلاس اول بود و دیگری سوم. پس مادر کاملا حق داشت نگران آنها باشد؛ با این سن و سال کم و ناآشنا بودن با این منطقه، به راحتی ممکن بود گم شوند یا مسیر را اشتباه بروند.

پس باید کاری می‌کردم که مادرشان با خیال راحت آنها را راهی مدرسه کند. با توجه به برنامه حرکت اتوبوس‌ها و ساعت شروع مدرسه‌، شماره اتوبوس را به دخترها گفتم و تاکید کردم باید سوار اتوبوس شماره 136 شوند؛ و تکرار کردم یک، سه، شش.

مطمئن بودم با دانستن شماره اتوبوس هیچ وقت گم نمی‌شوند و روز اول سر وقت در کلاس درس حاضر هستند. اما باز هم شماره اتوبوس را برای مادرشان هم تکرار کردم تا اگر بچه‌ها بازیگوشی کردند و شماره فراموش‌شان شد، مادر آنها را راهنمایی کند.

روز اول مدرسه،‌ از لحظه ورود دنبال دخترها بودم، نگران بودم و می‌ترسیدم راه را اشتباه بروند. در عین حال می‌دانستم آنها چقدر ذوق ‌زده‌اند و دوست دارند هر چه زودتر به مدرسه جدیدشان بیایند. اما هرچه بیشتر نگاه می‌کردم، ناامیدتر می‌شدم؛ آنها نیامده بودند و این غیبت کمی غیرطبیعی به نظر می‌رسید.

خیلی تعجب کردم، چون حتی روز قبل هم دوباره با آنها تماس گرفته و گفته بودم: «خیلی مراقب باشید، از جلوی خانه شما اتوبوس‌های زیادی می‌گذرد. اما شما فقط باید سوار اتوبوس 136 شوید؛ 136. برای این‌که از اتوبوس جا نمانید، موقع سوار شدن دقت کنید حتما 3 و 6 را در آخر شماره اتوبوس ببینید.»

دقیقه‌ها پشت سر هم می‌گذشت و مطمئن بودم دیگر نمی‌آیند. برای همین سریع به دفتر مدرسه رفتم و سرویس‌ها را بررسی کردم. همین موقع بود که از دفتر مدرسه‌ای دیگر با ما تماس گرفتند و اطلاع دادند 2 تا از دانش‌آموزان ما به اشتباه در مدرسه آنها هستند! هماهنگ کردیم تا مسوولان آن مدرسه بچه‌ها را به مدرسه ما فرستادند.

بالاخره بچه‌ها رسیدند. ترسیده بودند و چشم‌های قرمز و پف کرده‌شان نشان می‌داد چقدر گریه کرده‌اند. وقتی از آنها پرسیدم چه اتفاقی افتاده و چرا اتوبوس شماره 136 سوار نشده‌اند، فهمیدم وقتی من با تاکید 2 شماره آخر اتوبوس را به آنها گفتم، دخترها فقط شماره 36 را به یاد سپرده‌اند و صبح هم با همان اتوبوس به مدرسه‌ای دیگر رفته‌اند!

البته خوشبختانه بچه‌ها بی‌دردسر و بموقع به مدرسه رسیدند، اما گریه‌ها و ترس آنها و نگرانی من از دیر رسیدن‌شان خاطره‌ای شد که تا امروز به یاد دارم و مطمئنم آنها هم این اتفاق را فراموش نمی‌کنند.

زهره شعاع

imaginelearning.com

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها