چه خوب شد که برگشت

پرستارها می‌آیند، باقی مانده بودنش را جمع می‌کنند و بعد به بچه‌هایش زنگ می‌زنند که بیایند و یادگارهای مادر یا پدرشان را تحویل بگیرند.
کد خبر: ۴۳۲۰۷۳

«یادگارهای مادر یا پدر» می‌دانی یعنی چه؟ یعنی یک جسم 30 -40 کیلویی با رنگ زرد و گونه‌های گود رفته که دیگر نفس نمی‌کشد، به علاوه یک کارتن مقوایی که پس مانده بودنش در آن خلاصه شده است؛ پس مانده‌ای که زیاد نیست چند تکه لباس رنگ و رو رفته، برسی برای شانه کردن موهایی کم پشت، عکسی از حرم امام رضا (ع) برای وقت‌هایی که دلش خیلی تنگ می‌شده است و جانمازی که سر آن، برای طفلکانش که بزرگ شده بودند و او را در آسایشگاه سالمندان جا گذاشته بودند، آرزوی عاقبت به خیری می‌کرده است.

پرستارها می‌آیند، باقی مانده بودنش را جمع می‌کنند، تنش را با ملحفه‌ای سپید می‌پوشانند و بدرقه‌اش می‌کنند تا اتاقک تنگ و سرد و بی‌نور سردخانه و آن وقت او، در تاریکی طولانی و مطلق تنها می‌ماند اما نمی‌ترسد از تنهایی، او با تنهایی خو گرفته است، او از همان روزی که طفلکانش او را در خانه سالمندان جا گذاشته‌اند با تنهایی نفس کشیده است، مثل بقیه همقطارهایش؛ همقطارهایی که تن‌شان مثل تن خودش که بوی داروخانه می‌داده است، همقطارهایی که مثل خودش شعر زمزمه می‌کرده‌اند و به واکر تکیه می‌داده‌اند، همقطارهایی که مثل او اشک‌هایشان را از غریبه‌ها پنهان می‌کرده‌اند و لبخند می‌زده‌اند.

پرستارها می‌آیند، باقی مانده بودنش را جمع می‌کنند، آن تکه روزنامه روی میز فلزی کنار تختش را که تیتر زده «بدترین خانه‌ها از بهترین خانه‌های سالمندان بهتر است» دور می‌اندازند و پیش از آن که بقیه همقطارهایش بیدار شوند و بفهمند او دیگر بیدار نمی‌شود، بی سر و صدا جسمش را از اتاق بیرون می‌برند و اگر یکی از آنها بپرسد «فلانی کجاست؟» با بغض جواب می‌دهند «بچه‌هایش آمدند، گفتند دلتنگش شده‌اند، برگشت خانه‌اش، برگشت پیش بچه‌هایش» و آنها گرچه می‌فهمند پرستارهای غمگین دروغ می‌گویند اما به روی خودشان نمی‌آورند و تلخ و سخت لبخند می‌زنند که «چه خوب.... چه خوب شد که برگشت...»

مریم یوشی‌زاده
‌ گروه جامعه

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها