در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
حمیده کلاس چهارم بود و کیلد دار مدرسه، گفت: اجازه اگر باد باشه باباهامون بیکار میشن!
پریسا که کلاس اولی بود و کمرو، یواشکی به حمیده میگفت: «از معلم سوال بگیر بابای خودش چه کاره هستش؟»
حسین یواشکی میگفت: «بابای معلم حتما مهندسه! و گرنه معلم که معلم نمیشد!»
خندهام گرفته بود! «نه بابای من مهندس نیست! اصلا مدرسه نرفته که بشود مهندس، شغلش هم مثل باباهای شما ماهیگیریه و زندگی ما وابسته به ماهیهای دریا.»
مدرسه تا سال قبل از آمدن من در حسینیه روستا بود، یک میز معلم با دو تا نیمکت تمام سهم مدرسه کالو از دنیا بود! بعدها شنیدم که حاج حبیب مسوول خدمات اداره آموزش و پرورش منطقه، خانهای که انبار متروکه وسایل صیادی بوده با هفتصد هزار تومان از صاحبش که اهل کالو نبوده خریده بود و آن خانه شد بود مدرسه ما.
چقدر زود، زود میشود! بچهها بزرگ شدهاند. پریسا حالا خانمی شده است. امسال در مدرسه نیست رفته است اول راهنمایی. حسین زارعی کلاس سوم راهنمایی است و حمیده دبیرستانی شده.
نسل اول مدرسه کالو همه رفتهاند، چقدر دلم برای بچهها تنگ میشود...
منبع: یادداشتهای یک سرباز معلم جنوبی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: