در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
او میگوید وسوسه پولدار شدن باعث شد دست به دزدی بزند: دیپلمم را که گرفتم دنبال کارهای معافیتم رفتم، مادرم ناشنواست و من تک پسر خانواده. خیلی راحت معاف شدم و افتادم دنبال کار. اهل دانشگاه رفتن نبودم. دوست نداشتم البته کنکور دادم ولی الکی بود و خودم میدانستم قبول نمیشوم. در یک مغازه لوازم یدکی ماشینهای سنگین مشغول به کار شدم، بیشتر پادو بودم و چون سنم کم بود حقوق زیادی نمیدادند، فقط آنقدر بود که خرج خودم را دربیاورم اما من دلم میخواست بالابالاها بپرم تا اینکه به سرم زد از مغازه دزدی کنم، صاحب مغازه به من اعتماد کرده بود و خیلی وقتها جنسها در اختیار من بود، اگر از آنها کم میشد او چیزی نمیفهمید، من هم خرده خرده سرقت میکردم تا اینکه مبلغ کلان شد و همه چیز لو رفت و او هم از من شکایت کرد پدرم هر چقدر التماسش کرد که رضایت بدهد زیربار نرفت و من افتادم زندان.
حمید میگوید: پدرم خدا بیامرز برای اینکه مرا بیرون بیاورد خیلی زحمت کشید، از یک طرف دلش از دستم پر بود و هر وقت در دادگاه مرا میدید یک بد و بیراهی میگفت، از طرف دیگر تک پسرش بودم و دلش نمیآمد همین طور ولم کند. خلاصه اینکه یک سال زندان ماندم و پدرم پول همه جنسهایی را که دزدیده بودم داد تا آزاد شدم.
مرد جوان در روزهای اول آزادی بشدت افسرده و غمگین بود، او میگوید: «بیشتر شرمنده بودم، شرمنده پدر و مادرم و همین طور خواهرم. وقتی به زندان رفتم خواهرم داشت برای کنکور میخواند، قبول شده بود اما در دانشگاه آزاد و پدرم به او گفته بود فعلا باید مرا بیرون بیاورد و پول برای دانشگاه او ندارد. به خودم قول دادم کار کنم که هم پول پدرم را بدهم و هم خرج دانشگاه خواهرم را اما او سال بعد در کنکور قبول نشد و بعد از آن هم قید درس خواندن را زد و شوهر کرد.»
حمید برای اینکه بتواند از گذشتهاش فاصله بگیرد، تصمیم داشت بار دیگر سر کار برود اما در بازار لوازم یدکی هیچکس حاضر نبود او را قبول کند، زندانی سابق میگوید: «هر کجا که میرفتم گواهی عدم پیشینه میخواستند که نداشتم. من نمیدانم یک زندانی وقتی مجازاتش تمام شد باید چه کار کند، نمیتواند که بمیرد. برای همین است که خیلیها دوباره سراغ دزدی و خلاف میروند اما من با خودم عهد کرده بودم، پای قولم هم ایستادم. وقتی دیدم دستم به جایی بند نمیشود، سیگارفروشی کردم. از بازار عمده میخریدم و جلوی پارک ملت مینشستم و میفروختم. بعد به سرم زد چیزهای بهتری هم برای فروختن هست اما مشکل اینجا بود که جاهای شلوغ که بازار خوبی دارد قرق است و غریبه راه نمیدهند، برای همین در کرج جایی را برای خودم پیدا و بساط کردم، کاسه و بشقاب میفروختم بعد رفتم در کار روسری و شال، بعد کریستال و قاب عکس، خلاصه اینکه هر چیزی که گیرم میآمد میخریدم و خردخرد میفروختم.»
حمید یک بار هم تصمیم گرفت ازدواج کند ولی نتوانست، وی گفت: «دختر خوبی بود اما خانوادهاش تا فهمیدند سابقهدار هستم و کار درست و حسابی هم ندارم نه آوردند، بعد از آن هم دیگر به فکر زن گرفتن نیفتادم جز اعصاب خردی فایده دیگری نداشت.»
حمید هنوز هم در همان کرج دستفروش است او میگوید: «در این سالها یک بار هم از راه راست بیرون نرفتم. پدرم که فوت شد خانه او را فروختیم و سهم خواهرم را دادم با بقیهاش هم در کرج آپارتمان گرفتم که نزدیک محل کارم باشد؛ چون باید از مادرم مراقبت میکردم و نمیتوانستم او را تنها بگذارم، الان در آن محل که بساط میکنم برای خودم آبرو دارم و همه به من احترام میگذارند. همین خودش یک دنیا میارزد.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: