ناگفته‌های دفاع مقدس

موقعیت بعدی؛ بغداد

ساعت حدود 8 صبح بود که نیروهای کمین خبر احتمال پاتک عراقی‌ها را از طریق بی‌سیم اعلام کردند. البته پاتک عراقی‌ها هر روزی بود و دفع آن امری طبیعی! خط فاو و کارخانه نمک، خط حساس و از آتش پرحجمی برخوردار بود، ولی آن روز عراقی‌ها دست به ترفند جدیدی زده بودند و با پیشانی‌بند سفیدرنگ که شعار الله‌اکبر روی آن نقش بسته بود، با شعار تکبیر حمله خود را آغاز کردند. دهمین روزی بود که ما عملیات والفجر هشت را ادامه داده بودیم و به خاطر همین حساسیت و اهمیت منطقه، نتوانسته بودیم پوتین‌ها را از پا درآوریم.
کد خبر: ۴۳۱۷۲۷

حتی هنگام استراحت و خواب، نماز را با همین وضع می‌خواندیم. عراقی‌ها به خاطر جلوگیری از پیشروی رزمندگان اسلام آب اروندرود را هدایت کرده بودند در بیابان‌های اطراف شهر فاو و کارخانه نمک. در همین 10 روز ما در خاکریز کوچکی که شبیه آشیانه تانک بود و مثل یک جزیره اطرافش را آب گرفته بود به سر می‌بردیم، آنجا هم خط دفاعی ما بود، هم سنگر دیده‌بانی، هم سنگر استراحت!

پاتک دشمن جدی بود، جدی‌تر از هر روز بالاخره بازپس‌گیری فاو برای عراقی‌ها مهم و حائز اهمیت بود. پاتک دشمن باید دفع می‌شد، باید می‌رفتم پای قبضه خمپاره 60، در فاصله 40، 50 متری ما در سنگری که وضعیتش مثل وضعیت سنگر ما بود. ولی رفتن تا پای قبضه خمپاره کار سختی بود، جاده زیر تیر مستقیم تک‌تیراندازهای عراقی قرار داشت، جاده‌ای که روز هیچ عبور و مروری در آن نمی‌شد و فاقد خاکریز بود. کوله بی‌سیم را محکم بستم و سینه‌خیز حرکت کردم، البته با خط آتشی که بچه‌ها به طرف تک‌تیراندازهای دشمن ایجاد کرده بودند. خودم را رساندم پای قبضه، به هر زحمتی که بود، بچه‌های ادوات گردان می‌خواستند شلیک کنند و منتظر بودند برای گرا گرفتن. آتش دشمن شدید شد. وقتی نیروهای پیاده به طرف مواضع ما حرکت کردند. گلوله‌های همین قبضه بود که بر سرشان فرو می‌ریخت. دقایقی بعد اسماعیل هدف قرار گرفت و جمع 4 نفری‌ ما را پریشان کرد. اسماعیل از ناحیه سر ترکش خورد و تا 3 ساعت بعد روی زمین ماند و در کنار ما ناله زد و وضع روحی ما را منقلب کرد. چاره‌ای نداشت جز جان دادن، آن هم کنار ما.

عراقی‌ها آمده بودند جلو تا چند متری سنگر قبلی، خودم را رساندم کنار بچه‌ها ساعت چهار بعدازظهر شده بود؛ تشنه و گرسنه. از شب قبل دو قبضه تیربارشان از کار افتاده بود و روی آورده بودند به اسلحه کلاشینکف، همان‌ها که زیر باران مانده بود. از قبضه آرپی‌جی هم فقط یک موشک مانده بود، چند نارنجک دستی هم بین بچه‌ها تقسیم شده بود برای جنگ تن‌به تن و لحظه‌های آخر! که بی‌سیم را لابه‌لای گونی‌ها پنهان کردم و یکی از رفقا گوشی بی‌سیم را گرفت و کمک خواست و اعلام کرد موقعیت بعدی بغداد!

نگران حمیدرضا اطلاعی، نوجوان 16 ساله بودم. رفته بود روی همان خاکریز کوچک و تک‌تیراندازی می‌کرد و مانع پیشروی عراقی‌ها می‌شد ـ حمیدرضا بعدها شهید شدـ .گفتم اگر مجروح شوی چه کنیم؟!

دقایقی بعد صدای کسی از پشت سر می‌آمد. سیدهادی حسینی نیشابوری بود ـ که بعدها به شهادت رسید ـ سید زده بود توی آب با یک قبضه تیربار که روی دوش داشت، نمی‌دانم چه جور آمده بود و خودش را رسانده بود پیش ما. جمع شش، هفت‌ نفری ما با دیدن سید، اشک شوق ریخت. افتادیم به دست و پای سید، سید قربون جدت چی شد اومدی؟ و سید گفت: بچه‌ها نماز خوندید؟ انگار چیزی می‌دانست و بعد گفت از نماز کمک بگیرید! تیربارش را کار گذاشت، دو تیربار دیگر را هم به کار انداخت. یکی یکی رفتیم سراغ نماز و آتش تیربارها بود که دشمن را قلع و قمع کرد و بعد از 8 ساعت درگیری جانفرسا، آرامش دوباره حکمفرما شد آن هم به برکت نماز!

محمد خامه‌یار

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها