دوستان واقعی

کد خبر: ۴۳۱۴۳۹

آن روز وسلی برای این‌که از تصادفی شدید پیشگیری کند، به ناچار به سمت تپه‌ای خاکی می‌پیچد و پس از برخورد با تپه، چند متر پرت می‌شود و محکم به زمین می‌خورد. با این‌که وسلی قبل از حرکت، کلاه ایمنی را سرش گذاشته بود، اما متاسفانه شدت ضربه به حدی زیاد بود که باعث شده بود کلاه هم از سر او بیفتد. به همین دلیل وسلی در وضعیت خطرناکی قرار داشت و پزشکان مجبور بودند برای نجات جان او مغزش را جراحی کنند.

بالاخره دکتر از اتاق عمل بیرون آمد. سعی کردم از چهره‌اش بفهمم عمل جراحی موفقیت‌آمیز بوده یا نه، اما خوشبختانه دکتر خودش شروع به صحبت کرد: «عمل تمام شد.»

جمله کوتاه و نامشخص بود اما این بار هم دکتر به من کمک کرد و خودش قبل از این‌که سوالی بپرسم جوابم را داد: «روند درمان و بهبود خیلی طولانی است و مدت زمان زیادی لازم است تا وضعیت سلامت وسلی مشخص شود. البته هیچ راهی هم وجود ندارد که بتوانیم به طور دقیق بگوییم صدمه‌ای که به مغز یا سایر اعضای بدن وسلی وارد شده چطور است، ولی خوشبختانه وسلی فعلاً شرایط خوبی دارد.»

در طول چند هفته بعد هم وسلی چند عمل جراحی دیگر داشت تا تمام صدماتی که به مغزش وارد شده بود، درمان شود. من هم دائم در بیمارستان بودم و کمتر پیش می‌آمد که او را تنها بگذارم. حس می‌کردم باید کنارش بمانم و نیاز دارم با او باشم، اما من تنها کسی نبودم که چنین حسی داشت؛ یکی از دوستان صمیمی وسلی هم هر روز به دیدنش می‌آمد.

جیمز و وسلی با هم در یک مهد کودک بودند و از همان دوران این دوستی شروع شده بود و تا امروز هم ادامه داشت. برای همین زیاد تعجب نکردم وقتی که جیمز را در بیمارستان دیدم.

وقتی پزشکان اجازه دادند جیمز به دیدن وسلی برود، او گفت که آمادگی دیدن هیچ کس را ندارد و می‌خواهد در اتاقش تنها باشد. وسلی ترسیده بود و درد داشت، برای همین رفتارش خیلی دور از انتظار نبود، اما چون جیمز دوست داشت وسلی را ببیند، من هم اصرار کردم و او بالاخره راضی شد.

وقتی پسرک وارد اتاق شد، گویا با خودش نور و امید را هم به این اتاق تاریک و دلگیر آورد. او حتی سعی می‌کرد کاری کند که وسلی لبخند بزند و کمی شادتر باشد.

جیمز هنگام رفتن برای این‌که مرا آرام‌تر کند، گفت: «وسلی هر روز بهتر از قبل می‌شود و خدا مراقبش است. نگران نباشید، او به زودی خوب می‌شود.»

بالاخره وسلی خوب شد و به خانه برگشت، اما جیمز هیچ‌وقت او را تنها نگذاشت و در درس‌ها و کارهای مدرسه هم به او کمک کرد تا از بقیه بچه‌ها عقب نیفتد. او هر روز به دیدن وسلی می‌آمد و برای آرامش بیشتر او هر کاری می‌توانست انجام می‌داد.

سال‌ها گذشت و جیمز و وسلی همچنان دوستان خوب هم بودند، اما یک روز تلفن زنگ زد و همسایه خبری وحشتناک به خانواده وسلی داد؛ جیمز در یک تصادف رانندگی جان خود را از دست داده بود.

خبر وحشتناک بود و من می‌ترسیدم وسلی با از دست دادن دوستش دوباره به روزهای ناامیدی و افسردگی قبل برگردد. به یاد کمک‌ها و کارهای جیمز افتادم، کارهایی که برای وسلی کرده و او را از این همه افسردگی و ناراحتی نجات داده بود.

وقتی به وسلی خبر دادم جیمز مرده است، خیلی ناراحت شد، اما به جای این‌که افسرده شود، حالتش تغییر کرد. او به من می‌گفت جیمز هیچ وقت دوست نداشت لحظه‌ای را در زندگی از دست بدهد و برای همین او هم می‌خواست تلاش کند مانند جیمز از هر دقیقه زندگی لذت ببرد.

با خودم فکر می‌کردم جیمز زمانی که زنده بود و از همان دوران کودکی به همه، بخصوص وسلی کمک می‌کرد. امروز و پس از مرگش هم طرز فکرش به وسلی کمک می‌کند و همیشه با او همراه است.


مترجم: زهره شعاع

منبع: guideposts.org

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها