یک لحظه ترنم

مگر از راه در رسی

کد خبر: ۴۳۱۴۳۱

پرستویی به ظهر بهار

و من

به دیدن تو

چنان در آینه‌ات مشغولم

که جهان از کنارم می‌گذرد

بی‌آن‌که سر برگردانم

در فصل‌های خونین هم می‌توان عاشق بود

به قمریان عاشق حسد می‌ورزم

و به ستاره و باران

که بر نیمرخ مهتابی‌ات

بوسه می‌زنند

و به گلی که با اشاره تو می‌روید

***

مگر از راه در رسی

مگر از شکوفه سر برزنی

مگر از آفتاب به درآیی

وگرنه روز

تابوتی است

بر شانه‌های ابر

که مارا به افق‌های ناپیدا می‌سپارد

و عشق

آهوی محتضری است

که سر بر شانه‌های باران می‌گذارد

بیا!

با جلوه‌ای از آذرخش

چندان که باز آیی

ستاره‌ها همه عاشق می‌شوند

و جوانی

در باران

از راه می‌رسد.

علی باباچاهی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها