درباره «زندگی با چشمان بسته»

جنگل آسفالت

رسول صدرعاملی را با فیلم «من ترانه پانزده سال دارم» به یاد می‌آوریم. او در یک مقطع به ساخت فیلم‌هایی با موضوع دختران نوجوان رو آورد و سه‌گانه نسبتا موفقی را ساخت. سپس 3 فیلم با موضوع زیارت و مشهد ساخت که اولی (شب) با بازی زنده‌یاد خسرو شکیبایی اصلا موفق نبود، دومی «هر شب تنهایی» با شرکت لیلا حاتمی و حامد بهداد اثر قابل توجهی از کار درآمد و سومی که با حضور حمید فرخ‌نژاد ساخته شده، هنوز به نمایش درنیامده است. در فاصله ساخت این سه فیلم، صدرعاملی فیلم «زندگی با چشمان بسته» را کارگردانی کرد که هم مراحل ساخت طولانی‌ای داشت و هم با مشکلاتی در زمان نمایش روبه‌رو شد. اما نتیجه کار که اینک بر پرده سینماهاست، نه تنها نشان از آثار خوب این کارگردان ندارد بلکه یکی از ضعیف‌ترین فیلم‌هایی است که در سال‌های اخیر از یک فیلمساز نام‌آشنا می‌بینیم. در این مختصر سعی می‌کنیم به دلایل این ناکامی بپردازیم.
کد خبر: ۴۲۹۶۲۸

در عنوان‌بندی فیلم، نام محمود اربابی به عنوان فیلمنامه‌نویس آمده است. اربابی زمانی رئیس اداره نظارت و ارزشیابی بود و سال‌ها در زمینه فیلمنامه‌نویسی به تدریس و آموزش پرداخته است. چیزی که از تماشای زندگی با چشمان بسته مشخص می‌شود این است که نه فیلمنامه این اثر قابلیت دارد که درباره‌اش بتوان جدی صحبت کرد و در آن نکته قابل تاملی یافت و نه فیلمی است در حد نام عوامل دیگرش (از خود صدرعاملی گرفته تا هایده صفی‌یاری، بازیگران و...) بنابراین معلوم نیست این فیلم در مرحله اجرا چقدر تغییر یافته و تا چه اندازه به فیلمنامه اربابی وفادار است.

موضوع مهم، فقدان ایده‌های جذاب و انسجام ساختاری در فیلمنامه‌ای است که داعیه اجتماعی بودن دارد و بشدت سعی می‌کند ماجرا را در بستری بومی و با مشخصه‌های سرزمین ایران روایت کند. درونمایه قصه در فیلمنامه، تقابل میان سنت و تجدد وارداتی است. هوشمندی فیلمنامه‌نویس در این است که جانب هیچ‌کدام از این دو جریان را نمی‌گیرد و به نقد آن می‌پردازد.

همان اندازه که زندگی در محله سنتی می‌تواند جذاب و توام با نوستالژی باشد، اهالی همان محله نیز می‌توانند رفتار غیرانسانی و دژخیم‌گونه‌ای از خود به نمایش گذارند. از این‌رو تصویر اولیه فیلم از سرخوشی کودکانه شخصیت اصلی در محله می‌تواند قرینه صحنه‌هایی باشد از اهل محل در حال جمع‌آوری امضا برای بدنامی و بیرون کردن دختر از آن منطقه اما این جزو معدود ایده‌های خوب فیلمنامه است، چون در موارد دیگر که عموما به جنبه‌های ساختاری مربوط می‌شود، فیلمنامه دچار اشکالات اساسی است. مثلا معلوم نیست چرا در سکانس‌های اولیه فیلم، آدم‌ها و شخصیت‌ها بدرستی معرفی نمی‌شوند.

در معرفی شخصیت فرهاد قائمیان تنها پلانی گذرا از او می‌بینیم که برای زن صیغه‌ای‌اش عطری خریده و دارند توی محل راه می‌روند. همین آقا اندکی بعد میزبان پدر پرستو (فرهاد آییش) در مغازه است و فیلمنامه توضیح نمی‌دهد میان این دو چه می‌گذرد. پسر جوانی (پولاد کیمیایی) که به پرستو دل بسته، در نیمه‌های فیلم کاملاً رها می‌شود و از قصه بیرون می‌رود و سپس در موقعیتی تعریف نشده و بیخود دوباره سر و کله‌اش پیدا می‌شود. گذشته از بحث شخصیت‌ها و نحـوه معـــرفی‌شان، این که هر کس رازی در دل دارد و همین راز عامل پیش‌برنده‌ای در قصه است، نه پرداخت درستی دارد و نه باری از دوش اثر برمی‌دارد. چرا جوان علاقه‌مند به پرستو باید راز مرده بودن فرزند یک زن را از او پنهان کند و اصلی‌ترین ضعف فیلم ـ که در فیلمنامه رقم می‌خورد ـ این است که چرا پرستو (ترانه علیدوستی) حقیقت زندگی‌اش را از پدر و مادرش پنهان می‌کند و آنها را تا مرز بی‌آبرویی و بدنامی می‌کشاند و پس از بازگشت برادرش هم به این کار بیهوده ادامه می‌دهد.

زندگی با چشمان بسته از نظر اجرا نیز اثر ناکام و ضعیفی است. شنیدن صدای برادر و خواهر روی تصاویر فیلم در سکانس‌های اولیه، هم ریتم را دچار اخلال و هم تماشاگر را خسته می‌کند. ایده گذر زمان در یک چشم به هم زدن اصلا کارایی ندارد و تنها چیزی که در فیلم باعث تغییر فضا می‌شود و به تماشاگر گذر زمان را یادآوری می‌کند، گریم بد بازیگران است که به ساده‌ترین شکل ممکن انجام شده است. در سکانسی عجیب از فیلم، شاهد گفت‌وگوی حامد بهداد و پولاد کیمیایی در جایی شبیه پارک هستیم که در معرض بادی شدید با هم درباره مشکلات زندگی حرف می‌زنند. ساختگی بودن این فضاسازی به این علت است که اولا هیچ ربطی به ساختار تصویری فیلم ندارد و ثانیا کاملا مشخص است که این تغییر فضا به شکل مصنوعی ایجاد شده است. از این گونه صحنه‌ها در فیلم بسیار است بویژه جاهایی که کارگردان از طریق تیپ‌سازی در صدد القای مفهومی خاص است. کافی است به تمام صحنه‌های مربوط به بازی قائمیان دقت کنید که در سراسر فیلم همواره کت یا بارانی‌ای بر دوش دارد و با چشم غره رفتن می‌خواهد به تماشاگر بگوید لات و گردن کلفت است یا شخصیت مادر با بازی پریوش نظریه در طول فیلم با گریه و ناله‌های فراوان معنی پیدا می‌کند. عجیب این است که صدرعاملی برای ایفای نقش مادر، نظریه را انتخاب کرده که تفاوت سنی کمی با حامد بهداد دارد و اصلا باورکردنی نیست که او مادر این فرزند بزرگ باشد. همسر بدمن ماجرا با بازی الهام پاوه‌نژاد دائم در حال رختشویی است و شوهرش برای نشان دادن نفرتش از او تنها کاری که می‌کند بستن فلکه آب است!

اینها مواردی از دلایل ضعف فیلم زندگی با چشمان بسته است و مشتی نمونه خروار. اما پیش از به پایان بردن این نوشته، باید به نکته مهم دیگری اشاره شود که تا پیش از این فیلم به عنوان نقطه قوت فیلم‌های صدرعاملی قلمداد می‌شد اما در زندگی با چشمان بسته به شکل عجیبی عامل سکون و وقفه فیلم شده است. منظور جنبه بازیگری است. همه می‌دانیم صدرعاملی طی سال‌های فیلمسازی‌اش همیشه کار با بازیگر و هدایت او را خوب بلد بوده است. از معرفی ترانه علیدوستی در من ترانه پانزده سال دارم تا بازیگران دیگری که امروزه به نام‌های شناخته شده‌ای در حرفه‌شان تبدیل شده‌اند.

پیش از این دیده بودیم حتی در فیلم‌های ضعیف صدرعاملی مثل «دیشب باباتو دیدم آیدا» نیز یک بازی خوب، حداقل چیزی بود که به دست می‌آمد و به یادگار می‌ماند. خاطره اسدی با آن فیلم معرفی شد و فعالیتش را آغاز کرد. اما حضور چهره‌های شاخص و مطرح سینما در زندگی با چشمان بسته نیز نتوانسته کمک‌حال فیلم باشد که هیچ، حتی در مواردی بازی‌های ضعیف دلـــیــــل عمــده‌ای بر کاستی‌های فیلم شده‌اند.

حامد بهداد با نقش نامتعارفی که در این فیلم دارد، در فصل‌های مربوط به نمایش علاقه‌مندی به خواهر، گاه رفتاری از خود به نمایش می‌گذارد که فیلم را برای تماشاگر به اثری کمدی و خنده‌دار تبدیل می‌کند. البته او چندان مقصر نیست. وقتی شخصیت‌پردازی فیلمنامه اینقدر دچار کمبود و تناقض است، بازیگر را به تنهایی نمی‌توان مقصر دانست.

معلوم نیست چرا جوانی که اینقدر به خواهرش وابستگی عاطفی دارد، در برابر متلک‌های زننده اهل محل هیچ واکنشی از خود نشان نمی‌دهد یا درباره بازیگران نقش‌های مکمل، ماجرا بسیار حادتر از این است؛ فرهاد آییش فقط ایفاگر نقش پیرمردی فرتوت است که خمیده راه می‌رود، پریوش نظریه دائما گریان است، فرهاد قائمیان فقط راه می‌رود و مراقب کتی است که روی دوش انداخته، اندیشه فولادوند در فیلمنامه هیچ هویتی ندارد و بازی‌اش هم در حکم مصور کردن همان شخصیت بی‌هویت است (چگونه می‌توان مادری را تصور کرد که از مرگ نوزادش در لحظه تولد مطلع نباشد؟) و...

به هر حال زندگی با چشمان بسته فیلمی است که به لحاظ ایده‌های کلی‌اش این قابلیت را داشت که به اثری متفاوت تبدیل شود، اما متاسفانه نه تنها این گونه نشده، بلکه فیلمی است که تکلیفش با خودش و مضمونش روشن نیست و صرفا مجموعه سکانس‌هایی است که بی‌ربط با یکدیگر جمع شده‌اند و تیتراژ ابتدا و انتهای فیلم یعنی شروع و پایان آن.

لیلا خراط

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها