در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
فقر مالی، ترک تحصیل، حضور در جمع خلافکاران، بدرفتاریهای پدر و شاید دهها دلیل دیگر دست به دست هم دادند تا امیر به فردی بزهکار تبدیل شود. او تنها پسر خانواده است و 4 خواهر دارد؛ 2 خواهر بزرگتر و 2 خواهر کوچکتر. پدر او نقاش ساختمان بود البته کارگری ساده با دستمزد نه چندان زیاد، با اینحال ، این خانواده 7 نفری به درآمد او اتکا داشت تا اینکه حادثهای غیرمترقبه رخ داد. امیر میگوید: «آن موقع دوم راهنمایی بودم یک روز از مدرسه که برگشتم، گفتند پدرم بیمارستان است، تصادف کرده و هر دو پایش شکسته بود. بعد از آن دیگر نتوانست کار کند. مدت زیادی که خانهنشین بود، بعدش هم 2 روز کار میکرد یک هفته پا درد داشت مخصوصا وقتی میخواست بالای داربست یا نردبان برود برایش خیلی سخت بود. او از همان اول بداخلاق بود، به بچهها رو نمیداد اما از وقتی تصادف کرد اخلاقش بدتر هم شد، ما را خیلی بد میزد، اعصابش دست خودش نبود».
امیر یک سال بعد ترک تحصیل کرد تا با اشتغال به کاری ، کمک خرج خانه شود. این پیشنهاد پدر بود که خودش هم با آن موافقت کرد: «از همان اول هم اهل درس و مشق نبودم، خوشم نمیآمد. مجبوری میرفتم. ترک تحصیل که کردم، رفتم چلوکبابی کار کنم. صاحبش از دوستان پدرم بود و مرا کارگر ساده کرد. پول خوبی نمیداد، اما من بچه بودم و همان هم خیلی بود. بیشتر حقوقم را به پدرم میدادم فقط مقدار کمی برای خرج رفت و آمدم میماند. بعد از مدتی تصمیم گرفتم بعضی شبها را مثل دو کارگر دیگر در همان چلوکبابی بخوابم. حوصله پدرم را نداشتم؛ فحش میداد و کتک میزد. نمیشد تحملش کرد.دو خواهر بزرگم را هم با زور کتک شوهر داد».
امیر برای اولینبار از رستوران محل کارش سرقت کرد. او میگوید: نقشه را با یکی از بچهها که شب آنجا میخوابید کشیدیم. برنج دزدیدیم و فروختیم البته نه زیاد. کمکم این کار را کردیم تا لو نرویم، اما صاحب چلوکبابی فهمید و هر دو نفرمان را اخراج کرد. آن موقع کمتر به خانه میرفتم و بیشتر شبها خانه رفقا بودم تا اینکه تصمیم گرفتم با یکی از بچهها همدستی کنم و ضبط ماشین بدزدیم».
دوست امیر یک سارق سابقهدار و حرفهای بود که برای ادامه دادن به جرایمش به یک همدست نیاز داشت و با سوءاستفاده از شرایط امیر توانست او را با خودش همراه کند. متهم ادامه میدهد: «خانه ما حاشیه شهر بود. اصلا خانهای که در آن زندگی میکردیم سند نداشت، فکر کنم از همینها بود که همین طوری بیاجازه ساخته بودند.
در آن محل نمیشد دزدی کرد، هم زود تابلو میشدیم و هم اینکه اصلا چیز زیادی برای سرقت نبود برای همین میآمدیم تهران. دوستم خوب بلد بود در ماشینها را باز کند. سه سوت رادیو پخش را کار میگرفت ما داشبوردها را هم خالی میکردیم. یک بار 500 هزار تومان در داشبورد بود که نصفش به من رسید، من هم 100 هزار تومانش را به مادرم دادم تا یک جایی برای خودش قایم کند. 50 هزار تومان هم به پدرم دادم. او اصلا نمیپرسید این پولها را از کجا میآورم. شاید میدانست چه کار میکنم و به روی خودش نمیآورد».
امیر در این مدت به سمت مواد مخدر هم کشیده شد. او میگوید: «اوایل تفریحی میکشیدم تا غصههایم یادم برود، اما خیلی زود معتاد شدم. اگر مواد به من نمیرسید جنی میشدم و اخلاقم از پدرم هم بدتر میشد برای همین باید بیشتر سرقت میکردم تا خرج موادم دربیاید».
پسر جوان بالاخره یک شب توسط ماموران گشت بازداشت شد و حالا نیز در بازداشت به سر میبرد. او میگوید: «نمیدانم پدر و مادرم خبر دارند کجا هستم یا نه و من که چیزی نگفتهام. چون سابقه ندارم شاید زود آزاد شوم شاید هم برایم زندان ببرند. اینجا کسی چیزی نمیداند و همه میگویند قاضی باید تصمیم بگیرد».
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: