پایانی‌تلخ برای ‌شروعی اشتباه

خانم «سارا سمپل» زن 36 ساله‌ متهم است طی 4 سال زندگی با «کرک سمپل» مردی که از ازدواج اولش 2 فرزند داشت تا جایی که توانسته کودکان او و بخصوص فرزند کوچکش را زجر داده و شکنجه کرده است.
کد خبر: ۴۲۸۹۶۲

«من هیچ‌وقت بچه دوست نداشتم و این را زمانی که می‌خواستم ازدواج کنم به شوهر گفتم، اما او اهمیتی نداد. شاید فکر می‌کرد با گذشت زمان و ارتباط بیشتر با فرزندانی که از ازدواج اولش داشت نظرم عوض می‌شود و به آنها علاقه‌مند می‌شوم، اما واقعیت این بود که من هرگز از بچه‌ها خوشم نمی‌آمد و نمی‌توانستم با آنها ارتباطی برقرار کنم و انگار این رابطه کاملا دوطرفه بود؛ چون می‌دیدم که هیچ کودکی هم هرگز به سمت من نمی‌آید و کنجکاوی در مورد من نمی‌کند. اشتباهم آنجایی بود که با علم به این‌که نمی‌توانم بچه‌ای را دوست داشته باشم با مردی ازدواج کردم که 2 فرزند کوچک داشت و حاضر به ترک کردن آنها نبود.

مرگ مادر بچه‌ها به اندازه‌ای به آنها ضربه زده بود که امکان زندگی کردن با مادربزرگشان را هم نداشتند و به‌ناچار پدرشان به تنهایی از آنها مراقبت می‌کرد. ازدواجمان تنها چند روز اول با خوشی همراه بود و بعد واقعیت زندگی کردن با بچه‌هایی که فقط دردسر داشتند به وضوح جلوی چشمانم آمد، من نباید وارد این ازدواج شوم می‌شدم.»

خانم «سارا سمپل» زن 36 ساله‌ای است که دست‌کم چهار بار تاکنون در دادگاه حاضر شده تا در مورد اتهاماتش توضیح دهد. او که اکنون با قید وثیقه آزاد است و به‌زودی با صادر شدن رای نهایی راهی زندان می‌شود، متهم است طی 4 سال زندگی با «کرک سمپل» مردی که از ازدواج اولش 2 فرزند داشت تا جایی که توانسته کودکان او و بخصوص فرزند کوچکش را زجر داده و شکنجه کرده است؛ اتهام سنگینی که با وجود آثار جراحت روی دست و پای دختر کوچکی که از خانه فرار کرده بود دست کم 2 سال حبس را برای این زن به ارمغان خواهد آورد.

دوستش نداشتم

همسرم کرک در دانشگاهی که من به عنوان محقق در آن مشغول به کار بودم، پروفسور بود و تدریس می‌کرد و ما در همین محل با هم آشنا شدیم. شنیده بودم که او چند سال قبل همسرش را از دست داده و با 2 فرزندش به تنهایی زندگی می‌کند. ارتباط ما در ابتدا تنها یک رابطه کاری بود، اما وقتی به من پیشنهاد ازدواج داد، متوجه شدم ‌او در تمام این مدت در حال فکر کردن و آشنا شدن با من بوده تا به عنوان همسر دومش انتخاب شوم.

وجود فرزندانش مهم‌ترین عامل برای رد‌کردن این پیشنهاد بود، اما اصرارهای کرک و کوتاهی ‌خودم باعث شد تا این ازدواج سر بگیرد و من روانه خانه پروفسور شوم. او پسری 6 ساله و دختری 4 ساله داشت که هر‌دو گوشه‌گیر بودند و توجه زیادی به من نشان نمی‌دادند و در همان نگاه اول فهمیدم که هرگز به آنها علاقه‌مند نخواهم شد. رفتارهای لوس آنها که به خاطر از دست دادن مادرشان کسی با آن مخالفت نکرده بود اوضاع را کاملا غیر قابل تحمل می‌کرد، اما چاره‌ای نبود. من ازدواج کرده بودم و زندگی در کنار مردی را که به او علاقه‌مند بودم، نمی‌خواستم به‌راحتی از دست بدهم. دختر کوچک کرک بسیار لجوج‌تر و بی‌ادب‌تر از برادرش بود و هفته اول ورودم به خانه متوجه شدم، اگر قرار باشد مشکلی داشته باشم آن هم با این دخترک است که هیچ حرفی را گوش نمی‌داد و به نظر می‌رسید که در نگاه اول از من هم خوشش نیامده است. ارتباط عاطفی میان من و این دختر هرگز رشد نکرد و کار را به جایی رساند که در ماه‌ها و سال‌های بعد اوضاع به جای بهتر شدن رو به وخامت بگذارد. کرک همه امور خانه را به من سپرده بود و از صبح تا شب سرکار بود و من با دختری که هرگز دوستش نداشتم همیشه تنها بودم. برادر بزرگترش قابل تحمل‌تر بود پس همه انرژی‌ام را صرف دخترکی می‌کردم که حرف‌شنوی نداشت. تنبیه‌‌هایش برای بزرگ شدن بود و چاره‌ای جز این نبود.»

دخترکی آواره در خیابان

زنی میانسال حدود ساعت 7 شب در تماس با ماموران پلیس ادعا کرد، دخترکی نحیف و بسیار رنجور در خیابان محل سکونتش دیده می‌شود که به نظر بیمار است و حاضر نیست با کسی صحبت کند. ماموران بلافاصله به محل اعزام شدند تا او را که حتی توان حرف زدن نداشت به پاسگاه پلیس منتقل کنند. در همان بررسی‌های اولیه جای ده‌ها جراحت و زخم جدید و قدیمی روی بدن دخترک دیده شد که حاکی از شکنجه شدن در خانه‌اش می‌کرد. او آنقدر گرسنه بود که بعد از خوردن چندین بیسکویت و دست کم 3 لیوان شیر توانست لب به حرف زدن بگشاید و پس از تعریف کردن اوضاع زندگی‌اش تنها از ماموران خواست که از فرار او به مادرش چیزی نگویند. چند ساعت بعد و پس از شنیدن همه آنچه ماموران به دنبال آن بودند، خانم «سارا سمپل» نامادری دخترکی که به نظر می‌رسید سال‌هاست گرسنگی کشیده و شکنجه دیده است به اتهام کودک آزاری بازداشت شد تا راهی دادگاه شود. شوهر او کرک نیز به اتهام همدستی با همسرش و سکوت در برابر رفتارهای وحشیانه این زن با فرزندش به عنوان متهم دوم معرفی شد تا دادگاه در مورد این پروفسور متبحر هم تصمیم‌گیری کند. دست‌کم یک سال زندان برای سارا و 9 ماه حبس برای شوهرش کمترین حکم برای آنان خواهد بود و حضانت فرزندان آنها تا اطلاع ثانوی به عمه جوانشان سپرده شد.

باید تربیت می‌شد

«کرک» هرگز در بهتر کردن رابطه من با فرزندانش کمکی نکرد. گاهی اوقات به این نتیجه می‌رسم که انگار او هم هرگز فرزندانش را دوست نداشته و بعد از مرگ مادرشان به‌ناچار از آنها نگهداری می‌کرده است.

در طول 4 سالی که من با آنها زندگی کردم پدر خانواده هیچ وقت روی‌خوشی به بچه‌ها نشان نداد و همین باعث می‌شد من فکر کنم که می‌توانم هرطور که می‌خواهم با آنها رفتار کنم. دخترک کوچک کرک آنقدر لجباز بود که حتی حرف زدن با او بی‌فایده بود و من به‌ناچار برای تربیت کردنش مجبور به تنبیه و روش‌های غیر انسانی می‌شدم.

می‌دانستم کاری که می‌کنم عادلانه و انسانی نیست اما اگر هر کس دیگری هم جای من بود، شاید همین رفتار را در پیش می‌گرفت. او علاقه‌ای به من نداشت و به همین خاطر می‌دانستم، اکثر مواقع از روی لجبازی که با من دارد کارهایی انجام می‌دهد که مرا عصبانی‌تر کند. در طول 4 سال انواع و اقسام تنبیه‌ها، به این نتیجه رسیدم که او حتی نسبت به خشونت هم بی‌تفاوت شده و حتی حبس کردنش در اتاق و غذا ندادن برایش عادی و پیش پا افتاده است.

‌کسی را برای کمک به شرایطی که داشتم نمی‌شناختم و ده‌ها باری که از شوهرم تقاضای کمک کردم، مدام شنیدم که بهتر است هر طور که صلاح می‌دانم رفتار کنم و او دخالتی در این امور نخواهد کرد. از این‌که می‌دیدم در مقابل دخترکی کوچک تا این حد ناتوان هستم زجر می‌کشیدم و بارها و بارها به خاطر ازدواج اشتباهم خودم را نفرین ‌کردم. دخترک از من منتفر بود و این را در چشمانش می‌خواندم و این احساس بیشتر کلافه‌ام می‌کرد.

برادرش که بزرگتر بود توانست ارتباط بهتری با من داشته باشد و به همین خاطر از انواع تنبیه‌های روزانه برای بهتر رفتار کردن در امان بماند، اما در مورد دخترک اوضاع فرق می‌کرد. او حتی با خوراندن سم به خرگوش‌های کوچکی که من در حیاط خانه نگه می‌داشتم باعث مرگ آنها شد تا مرا به هر شکلی که می‌تواند زجر بدهد و از کوره به‌در کند.

روزها و شب‌هایی که بر من در 4 سال زندگی مشترک با کرک و فرزندانش گذشت، فراموش نشدنی است و دادگاه به جای آن که مدام از من به عنوان زنی بی‌رحم که توانسته سال‌ها دختری را زجر بدهد معرفی کند باید شرایط زندگی مرا هم در نظر بگیرد. من عاقلانه رفتار نکردم و گرسنگی دادن و تنبیه بدنی جرمی نابخشودنی است، اما این را هم باید بگویم که در این راه من تنها نبودم و پدر بچه‌ها در برابر رفتارهای من سکوت کرده بود و مرا از کارهای دیوانه‌وارم باز نمی‌داشت. اکنون با این‌که می‌دانم ماه‌ها زندانی خواهم بود و براحتی از مخمصه‌ای که در آن گرفتار شده‌ام خارج نمی‌شوم، اما لااقل ‌از اینکه لازم نیست با بچه‌هایی که علاقه‌ای به آنها نداشتم و تنفری دو‌طرفه میانمان برقرار بود زندگی کنم ، از این بابت بسیار خوشحالم. می‌دانم که آنها بزرگ می‌شوند و احتمالا همه چیز را فراموش می‌کنند، اما خاطره 4 سال زندگی سخت من در کنار آنها هرگز از یادم نخواهد رفت.

ازدواج با پروفسور غلط‌ترین تصمیم زندگی من بود که تاوان سنگین آن را هردویمان باید بپردازیم.‌

 

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها