ماجراهای‌کارآگاه شهاب - قسمت اول

معمای سه زن

سرگرد شهاب از صبح هوس باغبانی به سرش زده و خودش را در حیاط اداره با درخت‌ها سرگرم کرده بود. انگار نمی‌توانست آرام و قرار بگیرد. یک روز هم که پرونده‌ای نداشت باید دست خودش را جایی بند می‌کرد. برعکس ستوان ظهوری فرصت را غنیمت شمرده و تمام مدت پشت میزش چرت زده بود. بعد از ناهار وقتی دو همکار به اتاق‌شان برگشتند و منتظر چای تازه دم بودند، تلفن زنگ خورد. این صدا برای کارآگاه حسی از دلهره، اضطراب و تعلیق به همراه داشت، درست مثل موسیقی متن فیلم «روانی» آلفرد هیچکاک که او بیشتر از 10 بار دیده بود و با این که به نظرش فیلم تلخ و غم‌انگیزی بود، هنوز هم اگرفرصتی پیدا می‌کرد، سراغش می‌رفت.
کد خبر: ۴۲۸۹۵۹

آن‌سوی خط رئیس اداره بود. جناب سرهنگ همیشه عادت داشت بدترین خبرها را هم بعد از یک خوش‌وبش و در کمال آرامش به زبان بیاورد، برای همین شهاب تا دو دقیقه اول مکالمه هنوز نمی‌توانست حدس بزند ماجرا از چه قرار است تا این که بالاخره باخبر شد یک قاتل را همین سه ساعت قبل در صحنه جرم دستگیر کرده‌اند و او افسر تحقیق این پرونده است. شهاب گوشی را که قطع کرد ‌کمی به فکر فرو رفت. چرا چنین پرونده سهل و آسانی را به او داده بودند؟آیا دیگر پیر شده و وقت آن رسیده بود سرش را با ماجراهای پیش پا افتاده گرم کند تا وقت بازنشستگی‌اش برسد؟مدت‌ها بود سر هر ماجرایی این افکار به ذهنش هجوم می‌آورد.

او شاید بیش از هر آدم دیگری از شماره‌انداز عمرش بیزار بود و اگر قدرت داشت زمان را متوقف می‌کرد تا آن جشن لعنتی برایش برگزار نشود. به هر حال باید کارش را شروع می‌کرد. قاتل در اختیار نیروهای مبارزه با مواد مخدر بود و مقتول هم هنوز در بیمارستان رسالت.

ستوان ظهوری با این که آدم راحت‌طلبی به نظر می‌رسید، دیگر با ماجراجویی‌های رئیس‌اش خو گرفته و حتی یک جورهایی به آن معتاد شده بود. او هم احساس می‌کرد این پرونده برایش جز کسالت چیز دیگری ‌ به بار نمی‌آورد با این همه به دستور کارآگاه گوش کرد و با دو سرباز به پلیس مبارزه با مواد مخدر که البته دیوار به دیوار آگاهی بود، رفت تا متهم را تحویل بگیرد. بچه‌های مواد مخدر یک گزارش کامل هم نوشته و همه چیز را آماده کرده بودند.

کمتر از نیم ساعت بعد متهم در اتاق بازجویی بود و سرگرد داشت گزارش قتل را می‌خواند. تیمور از آن هفت‌خط‌های روزگار بود و برای این که بفهمی سابقه‌دار است لازم نبود بایگانی را مرور کنی. جای بخیه‌ از 5 سانتی‌متر پایین‌تر از چشم چپ تا زیربنا گوش، از او چهره‌ای مخوف ساخته بود. روی بازوی راستش هم شکلی را خالکوبی کرده و چیزی نوشته بود که ستوان شرمش می‌آمد به کارآگاه بگوید.

شهاب گزارش را دو بار با دقت خواند، اما هنوز چیزهایی برایش نامفهوم بود. تیمور جلوی چشم ماموران از پشت به مردی نزدیک شده و بدون هیچ حرف و مقدمه‌ای سه ضربه چاقو به او زده و وقتی می‌خواسته فرار کند، گیر افتاده بود. او حتما قربانی‌اش را از مدت‌ها قبل تعقیب می‌کرد و قطعا انگیزه‌ای قوی برای این جنایت داشت. در واقع این پرونده یک نزاع معمولی نبود و دستگیری متهم در همان بدو امر فقط یک اتفاق محسوب می‌شد. ستوان ظهوری آن اتفاق را این‌طور توضیح داد: گزارش داده بودند یک قاچاقچی حرفه‌ای آنجا قرار ملاقات دارد و می‌خواهد جنس رد و بدل کند برای همین هم بچه‌ها محل را پوشش داده بودند که تیمور به تورشان افتاد.

سرگرد خودش را برای یک بازجویی سخت و فرسایشی آماده کرد، اما هنوز از اتاقش بیرون نرفته بود که دوباره تلفن زنگ خورد و این بار ستوان گوشی را جواب داد و وقتی قطع کرد از سر تعجب و شگفتی لبخندی زد و گفت: مقتول زن است نه مرد.

شهاب چشمانش را تنگ کرد و ستوان ادامه داد: لباس مردانه پوشیده بود.

کاسه‌ای زیر نیم کاسه بود. کارآگاه به پشت میزش برگشت، دفترچه یادداشتش را از کشو برداشت و رو به دستیارش گفت: این تیمور که فعلا مهمان ماست. بیا اول سری به بیمارستان بزنیم. باید خودمان جسد را ببینیم.

جنازه هنوز به سردخانه منتقل نشده و در اتاقی در اورژانس بیمارستان قرار داشت. مقتول لباس مردانه تابلویی پوشیده بود؛ پیراهن بلند یکدست قرمز، شلوار کتان سبز یشمی و یک کلاه هم داشت، کلاه بیسبال آن هم آبی پررنگ. خودش را مثل رنگین‌کمان درست کرده بود طوری که جلب توجه کند. نه اسمش معلوم بود و نه کار و کسبش، اما وقتی زنی با تیپ مردانه در شهر می‌چرخد، نمی‌شود او را آدم موجهی دانست. پزشک اورژانس حرفی برای گفتن نداشت: سه ضربه خورده که یکی‌شان خیلی عمیق است، طحالش را شکافته و ما هم کاری از دست‌مان برنمی‌آمد با این که زود رساندندش وقتی بالا سرش رفتم تقریبا مرده بود.

قتل آن طرف بزرگراه، پشت یک پارک کوچک‌ در خیابانی خلوت و فرعی اتفاق افتاده بود. کارآگاه بد ندید سری هم به آنجا بزند. لکه‌ها و آثار خون روی آسفالت ماسیده و صحنه رقت‌انگیزی ‌ ساخته بود. کارآگاه به حرف آمد، اما معلوم نبود مخاطبش ستوان است یا دارد ماجرا را پیش خودش حلاجی می‌کند: تیمور قاتل را تعقیب کرده و او را زده یا فکر می‌کرده طرف، مرد است و قربانی‌اش را اشتباه گرفته یا می‌دانسته او زن است، اگر نمی‌دانسته آن وقت باید بفهمیم این زن چرا خودش را شبیه یک مرد درآورده؟

شاید جواب همه این سوالات با یک بازجویی مختصر از متهم پیدا می‌شد. پس نباید وقت را هدر می‌داد. حدود ساعت 6 بعدازظهر بود که تیمور بالاخره با شنیدن در اتاق بازجویی تکانی به خودش داد. او تمام این مدت را همانجا روی یک صندلی تاشوی فلزی که پشتی‌اش هم خراب بود، نشسته و هیچ حرکتی نکرده بود. احساس کرختی می‌کرد برای همین با دیدن سرگرد اولین چیزی که خواست باز کردن دستبندش بود، اما شهاب فعلا نمی‌توانست چنین لطفی در حق متهم بکند. او قبل از این که وارد این اتاق سرد و بی روح شود، سابقه تیمور را درآورده بود، سه محکومیت، یک فقره چاقوکشی و نزاع، سرقت و فروش مواد، او را می‌شد بیشتر از هر چیز یک خرده‌فروش مواد دانست که گاهی اوقات ناخنکی هم به جرایم دیگر می‌زند. پایبند هیچ اصل و اخلاقی نبود، یک وقیح تمام‌عیار. بازجویی از چنین متهمی برای هر ماموری حتی شهاب سخت بود. طرف آب از سرش گذشته و در زندگی‌اش چیزی که زیاد دیده و تجربه کرده پلیس و دستبند و زندان بود. پس دیگر نه هراسی دارد و نه شرم و حیایی.

شهاب از او خواست ماجرای قتل را توضیح بدهد. او بدون این که به انگیزه‌اش اشاره کند فقط همان صحنه‌ای را توصیف کرد که بچه‌های مبارزه با مواد مخدر هم دیده بودند. کارآگاه مجبور شد برگ برنده‌اش را رو کند: تو به یک مرد چاقو زدی ولی کسی که مرده یک زن است.

ضریب هوشی تیمور آنقدر بالا نبود که منظور سرگرد را بفهمد. این بار ستوان رک و راست ماجرا را گفت و متهم زیربار نرفت: طرف مرد بود.

شهاب حرکت بعدی را هوشیارانه انجام داد: فکر نمی‌کنی برایت دام پهن کرده بودند؟ تو درست جلوی چشم ماموران قتل انجام دادی از طرفی مقتول همانی نیست که باید می‌کشتی. این بار بازی خوردی آن هم چه بازی محشری.

تیمور به فکر فرو رفت و بعد از چند ثانیه مکث با فریاد گفت: مرا ببرید بازداشتگاه.

هنوز زود بود و او باید درباره قتل بیشتر توضیح می‌داد. خود تیمور هم می‌دانست دلیلی برای پنهانکاری وجود ندارد و به هر حال سرش بالای دار بود. او فقط می‌خواست هر چه زودتر از این وضعیت خسته‌کننده نجات یابد. برای همین اصل ماجرا را تعریف کرد تا ابهامات پرونده بیشتر از قبل شود.

ـ‌ خانمی از من خواست این قتل را انجام بدهم. 40 تومان هم نقد داد یعنی ریخت به حسابم. قرارمان این بود که 10 تومان دیگر را هم بعد از کار بگیرم. او مشخصات طرف را داد و گفت امروز ساعت 10 صبح می‌توانم زیر پل سیدخندان ببینمش.

لباس‌های تابلویی داشت. همان اول شناختم و دنبالش کردم. می‌دانستم به طرف پارک می‌رود. حتی آن زن گفته بود از آن سر پارک که خیابانی خلوت است بیرون می‌رود و من می‌توانم آنجا کار را تمام کنم. من هم همین کار را کردم. آن موقع از ماموران خبری نبود، اما همین‌که چاقو را زدم ریختند سرم. کمین کرده بودند. آن زن سرم کلاه گذاشته بود. برای این که 10 تومان دیگر را ندهد من را انداخت توی این هچل من هم هیچ‌چیز از او نمی‌دانم فقط اسمش محبوبه بود. شماره حسابش را هم دارم حالا که گیر افتاده‌ام او هم باید تقاص پس بدهد. از حساب خودش برایم پول ریخته. راحت می‌توانید ردش را بزنید.

همان‌طور که تیمور می‌گفت راحت می‌شد حساب بانکی را ردیابی کرد البته به شرط این که آن زن حساب را با نام و آدرس واقعی خودش باز کرده باشد که چنین خطایی از یک چنین شخصی تقریبا محال بود.

کارآگاه وقتی به اتاقش برگشت قبل از هر چیز به همکارانش در اداره مواد مخدر تلفن زد و سوالاتی را درباره فردی که گزارش قاچاق را داده بود، پرسید. کسی که پلیس را خبر کرد یک زن بود که به ظاهر اطلاعات دقیق و کاملی داشت، اما خودش را معرفی نکرده بود.

سرگرد بعد از اتمام مکالمه صندلی‌اش را به سمت حیاط چرخاند و کمی بیرون را تماشا کرد. او داشت به یک موضوع مهم فکر می‌کرد؛ همه چیز این جنایت زنانه بود. یک زن سفارش قتل را داده، یک زن کشته شده و از همه مهم‌تر یک زن، پلیس را به محل وقوع جرم کشانده بود. این وسط تیمور فقط یک بازیچه بود، اما این سه زن چه کسی بودند، چه نسبتی با هم داشتند و چه طور می‌شد دو نفر دیگر را پیدا کرد؟

سرگرد باید تا روز بعد منتظر می‌ماند تا بتواند حساب بانکی تیمور و محبوبه را البته به شرط این که واقعا اسمش همین باشد بررسی کند.

علیرضا رحیمی‌نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها