در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اسامی خارجی و به قول مسوولان: مورددار و نامفهوم، میشن «بدون نام». 3-کپی پیست نوشتههای دیگران، ممنوع! یا وبلاگ خودت، یا صفحة بروبچ. 4-کوتاه بنویس که امکان چاپش بیشتره. 5-پارتیمارتی نهریییییمهاااا، مگه واسه نوشتههای طنز و بانمک. 6-پارتی نداری؟ آاااخی گووووگولیمگول! پَ یهچی بِنیس چفت و بستش درست باشه، به درد دیگرانم بخوره، آخرش نگیم: «حالا منظور؟»! خودم هوات رو دارم! 7-تا رسیدن نامهها یا ایمیلهاتون، یه یکی دو ماهی (نااااقاااابل!) صبر کنین. بچّهم رو گاااازه و چمدونم نامهم نوبره و اینام چیییی؟... نددارییییمممم جوووونم!
کبوتران خیالتان را [بَهبَه!]، افزون بر چاپار [اَهاَه!]، به «شناسة» pasukhgoo در جیمیل بفرستید! از کودکان دلبند خیالتان در همین فرصت پذیرائی میشود! (اما اونجا میرین، فارسی صحبت کُنیناااا، نه فارگیلیسی و پینگیلیش! مفهوم شد؟! یا بیگیرم همچی...!)
مهسا از شهر شهریور: چشمهایم بسته/ دستهایم خالی/ کولهبارم هیچ است// غمی دارم/ به اندازة غمگینی غمهای جهان/ سنگین است// دلی دارم/ از بار جهان، بارش عشق/ عشقی دارم و بس// به اندازة این فاصلهها/ خونین است/ چشمهایم بسته// دستهایم خالی/ جانم برکف/ باز هم پیش تو میآیم من// عشقی دارم و بس...
بفرما! هی میگم از جادة عشق سفر میکنین، با دندة سنگین حرکت کنین!! گوش نمیدین که! چشمتون بسته میشه، دستاتون خالی، کولهبارتونم هیچ! تاااازه بازم میگین: «باز هم پیش تو میآیم من»! میخوای بری پیشِ تو میآیم من؟! بنویس آدرس رو: امینآبااااد....! دست راست! سمت چپ!...
کامران از بناب: تا از هم دور شدیم این طعم شور زندگی، چتر پُر وسعتش رو دور تموم زندگیم پهن کرده و داره زندگیم رو به تباهی میکشونه. کاش که جفتمون یه حرکتی به خودمون بدیم و دوباره شیرینی محبت جاش رو با این طعم شور لعنتی عوض کنه.
ساغر، 15 ساله: دیگه ساحل چشم نداره/ دیگه دریا پا نداره/ وسعت سیاه دریا/ اول خاطرههاشه/ تن تو به روی ساحل/ عکسیه توی چشامه[...]
بهاره عاطفی، 21 ساله از اهواز: این فاصله بین آدما چه غوغا کرده. یکی دیوانه و مجنون، یکی [رو] هم شاعر والا کرده. پیدرپی و بیوقفه فقط میخواهند با هم «آری» و بدون هم «نه» باشند. تا ز هم دور ولی در دل هم جا دارند، پشت هم میگویند: «بیتو اینجا چه غریبانه شبی میگذرد».[...]
صداش رو در نیار؛ پارتیبازی کردم واسه دلگرمیت، آوردمت تو پستخونه... خوبه؟
مهرداد از تهران: یه جمله میخوام بپرسم، وقتت رو نگیرم... میخوام بدونم این منطقی که میگی تعریفش چیه اصلاً؟ یعنی واقعاً به چه کار آدم میآد؟
(هووووممم... پس الآن این، یه جمله بوووود، نه سه جمله؟! هان؟!!) یادم نیس کجا خوندم و کی بود که گفت! اَمممما: اون آدمه برای اینکه از خطا در تفکراتش مصون بمونه، به یه اصول و قواعدی نیاز داره که [مثل تغییر رنگ تورنسل در محیط اسیدی یا قلیائی!] براش حکم راهنما و معیاری رو داشته باشه و در کشف حقیقت، متوجه صحت یا سقم افکارش بشه. به این اصول و قواعد میگن منطق (یه جور معیارِ تاکنون مناسب مثل خطکشه برای قضاوت دربارة درستی یا نادرستی تحلیلها، دلائل، نظرات، اثبات یا نفی موضوعات، آسمون و ریسمون بافتنا! یا همون مغالطه و سفسطهگریها و... خلاصه درک اینکه کجا میخواد سرت کلاه بره، کجا نع!) میگن اگه تو زندگی، بهترینها رو داشته باشی، فقط کافیه اطلاعات و آگاهیهای درستی دربارهشون نداشته باشی... همچیییی زوووود همهشون رو از دست میدی! آگاهی از اصول منطق، اولین چیزیه که برای جلوگیری از همچی آیندهای باید کسب کنی.
روژین: دستهایم را بگیر، و تنهائی دستهایم را باور کن. سردیاش را حس کن. دستهایم را بگیر، تنها تو میتوانی گرم کنی دست هایم را؛ تنها تو[...].
نسیم صبح: باز صبحی دیگر آسمان در پی ستارهها به خورشید رسیده و از شوق سحرگاهی تیرگی خود را گم کرده است و نسیم صبحگاهی در حال جستوخیز شبنم ناز را نوازش [کرده] و به بیکرانها برده است[...]
نعیمه: بعدِ دو سه سالی که دارم چاردیواری میخونم به خودم جرأت دادم براتون بنویسم! از وقتی ماجرای اون توت جلوی پنجرة اتاقتون رو تعریف کردین، منم سعی میکنم اونطوری باشم! با اینکه چند وقتیه خزیدهم کُنج تنهائیام ولی سعی میکنم [مثل همون درختِ] توت باشم [و] منم جوونه بزنم.
یعنیییی... اِی... وَل! اِنقذِه خوشم میآد از اونا که به جای غر زدن، به جوونه زدن و بلند شدن و یه کاری کردن رو میآااارن، آی صفائی داره ببینی اونائی رو که به جای در دست گرفتنِ کاسة چه کنم چه کنم، با یادگیری و ارتقاء آگاهیهاشون قابلمة «آهاااان... پس اینطوری باید کار کنم» رو بار میذاااارن! (بندگان 23 ساله از بابل و دیگر بندگانِ هر چند ساله از هر جا بُل! دقت فرمایند).
پیمان مجیدی معین: صدای پاهای من، زده تو گوش سکوت/ نگاه این کوچه رو، کرده مات و مبهوت/ قصة تنهائیام، همه جا رو پر کرده/ کوچة خوابآلوده رو از من دلخور کرده/ هر وقت که تو این کوچه قدم میزنم/ انگار دفتر خاطرههامُ ورق میزنم/ من که غبار تردید، از گذر باد نگرفتم/ من که گذشت رو، از گذشته یاد نگرفتم[...]
مشترک محترم! لطفاً مترجم محترم هم فراموش نشود! قبلاً و قلباً از همکاری شما... مُتچککِّریم!
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: