در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
هاشم وارد اتاق کامیار میشود و با ترس خجالت سرفهای کوتاه میکند. کامیار چشمانش را باز میکند و هاشم را در حالی که لباس کار نیلیرنگ پوشیده است، میبیند. با حالت خوابآلودگی میپرسد:
ـ چیه هاشم؟!
هاشم در حالی که خجالت میکشد که کامیار را از خواب بیدار کرده است، میگوید:
ـ کامیار جان! خانمی اومده به اسم هما، میگه با شما کار داره.
کامیار لبه تختش مینشیند و با زحمت چشمانش را باز نگه میدارد و میگوید:
ـ هاشم جان ساعت 8 صبح جمعه، یک خانم جوون اومده انبار، توی جاده کرج. خیلی هم با کلاس. اسمش هم هماست و با من کار داره؟!
هاشم با سرش تایید میکند و میگوید:
ـ بعله آقا.
کامیار با همان حالت میگوید:
ـ اسکل کردی؟!
هاشم با دستپاچگی میگوید:
ـ به خدا آقا دروغ ندارم بگم که. پاشین بیایین خودتون ببینین. به جون بچههام دروغ نمیگم.
کامیار لبخندش از سادگی پیرمرد کش میگیرد و میگوید:
ـ کی میگه دروغ میگی آقا هاشم. ببرش تو اتاق مدیریت و براش یه چیزی ببر بخوره. من آبی به سر و صورتم بزنم میام.
هاشم هم لبخند از سر رضایت میزند و میگوید:
ـ چشم آقا.
و از اتاق کامیار خارج میشود.
****
کامیار با موهای شانه کرده و کت و شلوار اتو کشیده وارد اتاق مدیریت میشود. هما از جایش بلند میشود و سلام میکند. کامیار هم مثل یک مدیر اداری با شخصیت جواب سلامش را میدهد. هاشم برای هما آب پرتقال و کیک آورده است. هما خیلی زن متشخصی دیده میشود.
کامیار رو به روی هما مینشیند و میگوید:
ـ چه کمکی از دست من بر میاد خانم هما؟!
هما صدایش را صاف میکند و میگوید:
ـ بذارین بی مقدمه و رو دربایستی برم سر اصل مطلب، من دوست غزلم.
کامیار کمی شوکه میشود. غزل کسی است که کامیار خیلی دوستش دارد و باهاش نامزد کرده است. کامیار از استرس دستی به موهایش میکشد و میگوید:
ـ اتفاقی افتاده؟!
هما کمی مکث میکند و سرش را پایین میاندازد. چند ثانیه سکوت مرگباری بر اتاق حاکم میشود. هما یک حلقه نامزدی از کیف دستیاش درمیآورد و روی میز میگذارد و میگوید:
ـ آقا کامیار غزل دیگه شما را نمیخواد. خواهش میکنم فراموشش کن. اینم پس داد. گفت دیگه دنبالش نگرد. لطفا.
و بعد بلافاصله کیفش را برمیدارد و از اتاق خارج میشود. کامیار حتی یک کلمه هم نمیتواند بگوید. فقط به حلقه روی میز خیره میشود.
****
دختری جوان و زیبا در حال شستن ظرفهاست. او همیشه میخندید ولی الان اشک چشمانش به آب لولهکشی تهران هم کمک میکرد تا ظرفها شسته شوند. غزل صدای ضبط را بلند کرده است. حالا کسی صدای او را نمیشنود. بعد از چند ثانیه دست از ظرف شستن برمیدارد و دستهایش را روی کابینت میگذارد و زار زار گریه میکند. صدای گریهاش لابهلای موسیقی گم شده است. دستکشهایش را درمیآورد و به یک طرف پرت میکند.
از آشپزخانه خارج میشود. دوباره خون دماغ کرده است. با پشت دستش خون را از بالای لبش پاک میکند و به سمت اتاقش میرود. خون همه لباسش را زرشکی کرده است. خودش را روی تختش میاندازد. حالا سعی نمیکند جلوی خون دماغش را بگیرد. با خودش زمزمه میکند: «غزل ناصری کرمانی.... سرطان خون دارد.»
«غزل ناصری کرمانی تا همیشه عاشق کامیار است.»
سالار مبتکر
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: