قسمت سوم و پایانی - گل‌ها و گلوله‌ها؛ این ماجرا:

تیر خلاص

3 عضو یک خانواده کلاهبردار شامل پدر، مادر و دختر به قتل رسیده‌اند. کارآگاه شهاب و دستیارش ستوان ظهوری می‌فهمند قاتل، فردی آشنا یا یک پیک بوده که به بهانه تحویل دادن دسته گل و یک سی‌دی به خانه مقتولان راه یافته و اول شبنم دختر خانواده را جلوی در کشته و بعد سراغ پدر و مادر او رفته است. علاوه بر دسته گل مجللی که قاتل همانجا جلوی در انداخته یک دسته گل ساده نیز در سطل زباله پیدا می‌شود. کارآگاه ابتدا به خواستگار شبنم ظنین می‌شود.
کد خبر: ۴۲۷۳۲۷

محمود مرد ثروتمندی است که به طور اتفاقی با این دختر در شرکتش ملاقات و بعد از مدتی از او خواستگاری کرده بود. در ادامه معلوم می‌شود مقتولان با شیادی 50 میلیون تومان از محمود کلاهبرداری کرده بودند و قصد داشتند فراری شوند. بنابراین احتمال این که محمود موضوع را فهمیده و انتقام‌گیری کرده باشد، زیاد می‌شود.

از سویی راننده محمود به نام داوود نیز مشکوک به نظر می‌رسد. او مدعی است روز حادثه دسته گل و بسته سی‌دی را برای رساندن به خانه شبنم به پیک موتوری داده بود، اما مسوول پذیرش پیک این موضوع را تکذیب می‌کند. کارآگاه که در خانه مقتولان 206 شبنم را که تصادف کرده، دیده بود، وقتی می‌فهمد داوود نیز حدود 2 ماه قبل با ماشین رئیس‌اش تصادف کرده بود، حدس‌هایی می‌زند و قرار می‌شود موضوع را از طریق بیمه دنبال کند. اکنون سوال این است داوود یا محمود کدام یک اعضای آن خانواده را کشته‌اند؟ شاید هیچ کدام و شاید هر دو.

***

استعلام گرفتن از بیمه برای ستوان ظهوری در حالی که همه مشخصات هر دو ماشین را داشت، نه مثل آب‌ خوردن ولی کار راحتی بود.مشکل اینجا بود که او نمی‌توانست بفهمد سرگرد شهاب از این کار ،دنبال چه نتیجه‌ای است. کارآگاه هم فعلا توضیحی نمی‌داد چون آنچه از ذهنش می‌گذشت فقط در حد یک حدس بود. او می‌خواست بداند شبنم و محمود دقیقا چه طور با هم آشنا شده‌اند. شکی وجود نداشت دختر جوان با پشتیبانی خانواده‌اش برای سرکیسه کردن مدیر شرکت تجهیزات رایانه‌ای، دام پهن کرده بود، اما چه طور، خود محمود هم دقیقا نمی‌دانست دلیل رفت و آمدهای شبنم به شرکت او چه بود، شاید هم می‌دانست و مطمئن بود گفتنش برایش گران تمام خواهد شد برای همین ترجیح می‌داد در این مورد مبهم حرف بزند.

یک هفته از تشکیل این پرونده می‌گذشت و کارآگاه به این خاطر که قاتل هنوز راست راست در خیابان‌ها راه می‌رفت و او فعلا هیچ مدرکی علیه‌اش نداشت تحت فشار قرار گرفته بود، اما زیاد به این موضوع اعتنا نمی‌کرد. این پرونده از آن پرونده‌هایی نبود که به سادگی بشود تمامش کرد. به زمان و حوصله نیاز داشت.

صبح هشتمین روز شروع تحقیقات وقتی ستوان ظهوری نتیجه استعلامش را از بیمه گرفت، مبهوت و متحیر ماند. شبنم با ماشین محمود تصادف کرده بود. کارآگاه از شنیدن این خبر خوشحال شد. هنوز ذهن پویایی داشت و می‌توانست خیلی از گره‌ها را با کمک سلول‌های پرجنب و جوش و خاکستری رنگ مغزش باز کند. او قبلا دقیقا همین حدس را زده بود. یک تصادف صوری و بعد هم رفت و آمد به شرکت برای تور کردن رئیس آن. شبنم کارش را به خوبی و طبق نقشه انجام داده بود. محمود یک بار دیگر تلفنی به اداره احضار شد. او در این مدت حداقل 20 مرتبه بازجویی پس داده بود، اما سعی می‌کرد خودش را خونسرد و آرام نشان دهد. این متانت و وقار زیاد هم به نفع او تمام نمی‌شد. ستوان عقیده عجیبی داشت: «آدم اگر بی‌گناه هم باشد بالاخره یک جایی از دست ما عصبانی می‌شود، اما این محمود عین خیالش نیست فکر کنم، نقش بازی می‌کند».

شهاب در واکنش به این نظریه شانه بالا انداخت نه کاملا موافق بود و نه صددرصد مخالف. محمود در اداره آگاهی وقتی شنید راننده‌اش 2 ماه قبل با شبنم تصادف کرده بود، چیزی نمانده بود شاخ دربیاورد یا لااقل این ‌طور وانمود می‌کرد.

ـ ولی داوود به من می‌گفت این دختر را نمی‌شناسد. خود شبنم هم در این باره حرفی نزده بود.

چرا آن دو نفر باید آشنایی قبلی‌شان را انکار کنند؟ آیا برای کلاهبرداری از محمود با هم دست به یکی کرده بودند؟ اگر این طور بود دیگر چرا باید تصادف صوری راه می‌انداختند؟ شاید محمود دروغ می‌گفت. به هر حال می‌شد با بازجویی از داوود جواب این سوال را پیدا کرد.

داوود هم همان روز احضار شد، اما گفت گرفتار است و صبح فردا می‌آید. کارآگاه مخالفتی نکرد، اما دستور داد یک تیم مراقبت او را زیرنظر داشته باشند. بالاخره احتیاط شرط عقل است و همین شرط حکم می‌کرد دستور مشابهی برای محمود صادر شود.

کارآگاه صبح روز بعد را با حس خوبی شروع کرد، یک باوری به او می‌گفت کار تقریبا تمام شده است. داوود اگرچه دیر ولی بالاخره آمد. در تمام مدت شب گذشته و امروز صبح هیچ کار مشکوکی انجام نداده و فقط دنبال رئیس‌اش رفته، او را به محل کارش رسانده، کمی در شرکت مانده و بعد هم به آگاهی آمده بود.

شهاب ترجیح داد تحقیق از داوود را به شکل رسمی‌تری برگزار کند برای همین به دستیارش سپرد مظنون را به اتاق بازجویی ببرد، اتاقی که هرچند تفاوت زیادی با بقیه اتاق‌ها نداشت به خاطر اسم و فضای حاکم بر آن، اعتماد به نفس خیلی‌ها را از بین می‌برد و آنها را در منگنه روحی قرار می‌داد. داوود هم از این قاعده مستثنی نبود و به محض این ‌که پشت آن میز فلزی سرد نشست و نگاهش را دور تا دور اتاق چرخاند، احساس ترس کرد.

شهاب بعد از یک ساعت معطل کردن مظنون و تنها گذاشتن او در اتاق که البته بخشی از شگرد او برای بازجویی بود، سراغش رفت و با لحنی خشک و جدی پرسش‌هایش را شروع کرد.

ـ‌ از کی با شبنم آشنا شدی؟

داوود نگاهش را از سرگرد و دستیارش دزدید و به کاشی لب‌پر شده‌ای چشم دوخت که کنج دیوار بود. او بعد از مکث کوتاهی گفت: «قبلا جواب این سوال را دادم، او نامزد رئیسم بود قبل از آن هم به شرکت می‌آمد، اما چرایش را نمی‌دانم من فقط راننده هستم و در این کارها دخالت نمی‌کنم».

شهاب اسناد بیمه را روی میز به طرف داوود سر داد: «ولی تو قبل از شروع رفت و آمدهای شبنم به شرکت با او تصادف کردی».

مظنون نیم‌نگاهی به سندها انداخت و قبل از این که بتواند دهان باز کند، شهاب سوال بعدی را خیلی قاطع و محکم پرسید: «آن روز چرا به خانه شبنم رفتی؟»

متهم از در انکار وارد شد و این بار ستوان ظهوری برگه اظهارات مسوول پذیرش پیک موتوری را جلوی او گذاشت تا نشان بدهد دروغ او را درآورده‌اند. داوود گوشه رینگ گیر افتاده بود و هیچ دفاعی نداشت. بالاخره یک سنگر عقب‌نشینی کرد: «من و شبنم با هم تصادف کردیم، اما فقط همین. او یک بار برای پیگیری کار بیمه سراغم آمد بعد از آن دیگر نمی‌دانم چرا مرتب آنجا رفت و آمد داشت تا این که دل محمود را به دست آورد».

مظنون حالا باید درباره علت دروغگویی‌اش توضیح می‌داد. کار تمام شده بود این را می‌شد از رنگ‌پریده داوود و به لکنت افتادنش فهمید. او باز هم عقب‌نشینی کرد: «من از شبنم خوشم آمده بود اما او رئیس‌ام را ترجیح داد».

ستوان بالاخره جواب سوالی را که از روز اول در ذهنش بود، پیدا کرد: «دسته گلی را که در سطل زباله پیدا کردیم تو خریده بودی. چرا؟ خواستگاری رفته بودی؟»

جواب مثبت بود. داوود مثل آدمی که در باتلاق گیر افتاده و با هر تقلا بیشتر فرو می‌رود، در برابر هر سوال بیش از پیش قافیه را می‌باخت و احساس می‌کرد به ته خط رسیده است. بازجویی 4 ساعت ادامه پیدا کرد، البته داوود حاضر نشد قتل را بپذیرد. سرگرد دستور داد او را به بازداشتگاه ببرند. دو همکار موقع ناهار با هم مشغول گفت‌و‌گو شدند و هر دو به این اطمینان رسیده بودند که داوود قاتل است.

جلسه دوم بازجویی بعدازظهر همان روز برگزار شد و این بار داوود چاره‌ای ندید جز این که دستانش را به علامت تسلیم بالا ببرد. دروغ‌هایی که قبلا گفته بود مثل تارهای عنکبوت حالا دور خودش گره خورده و دست و پایش را برای فرار از اتهام بسته بود، او باید اعتراف می‌کرد یعنی چاره دیگری نداشت همه رازهایش فاش شده بود. او با صدایی بغض‌آلود همه چیز را از سیر تا پیاز تعریف کرد و توضیح داد شبنم چگونه احساسات او را به بازی گرفت.

ـ‌ بعد از آن تصادف، شبنم کاری کرد که از او خوشم بیاید از قصد این کار را کرد، اما من آن موقع کور بودم. او همین‌که فهمید فقط یک راننده ساده هستم و ماشین برای خودم نیست سرسنگین شد و بعد هم فهمیدم این بار با محمود طرح دوستی ریخته، او دنبال پول بود نه عشق. من چند بار با شبنم حرف زدم، اما فایده‌ای نداشت، توهین می‌کرد می‌گفت من یک راننده احمق هستم که لیاقت او را ندارم. بالاخره دیوانه شدم و تهدیدش کردم اگر به خواستگاری‌ام جواب مثبت ندهد همه چیز را به رئیسم می‌گویم، او هم قبول کرد به خانه‌شان بروم. یک روز قبل از قتل دسته گل خریدم و با پدر و مادر شبنم قرار همه چیز را گذاشتیم حتی تاریخ عقد و عروسی را. بعدا فهمیدم آنها چون می‌خواستند فرار کنند فقط به زمان احتیاج داشتند و باید دهان مرا بسته نگه می‌داشتند، برای همین در آن خواستگاری مسخره مرا قبول کردند.

داوود کمی مکث کرد. ستوان ظهوری برایش یک لیوان آب آورد و او لاجرعه سرکشید و ادامه داد: «فردای خواستگاری، صبح وقتی محمود را از خانه به شرکت می‌بردم گفت تا هفته آینده با شبنم عقد می‌کند. آن موقع بود که فهمیدم مرا بازی داده‌اند. دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم همان موقع که محمود گفت دسته گل و سی‌دی را باید برای نامزدش ببرم من هم بهانه آوردم. یک پیک به آدرس اشتباهی نزدیک خانه شبنم گرفتم تا بعدا ادعا کنم آن روز خانه مقتولان نرفته‌ام، اما در حقیقت خودم بسته و گل را بردم. کلاه کاسکت سرم بود و آنها مرا نشناختند، در را باز کردند همین که شبنم را دیدم شلیک کردم، بعد هم پدر و مادرش را کشتم و فرار کردم».

داوود بازی خورده بود و در این شکی وجود نداشت، اما قطعا راه چاره، کاری نبود که انجام داده بود. کارآگاه جلسه بازجویی را تمام کرد و به جای این که از حل معما خوشحال باشد با قلبی مملو از احساس تاسف، اتاق را ترک کرد.

علیرضا رحیمی‌نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها