فقط ‌5 سال دیگر زنده‌ام!

کد خبر: ۴۲۶۹۴۴

آنها برنامه‌های زیادی برای روزهای بازنشستگی داشتند؛ همسرش می‌خواست مزرعه‌ای کوچک بخرد و همراه کیت در آن مزرعه مشغول به کار شود. بارها با خودش بعدازظهری رویایی را تصور کرده بود که در بالکن کوچک خانه‌شان نشسته است، فنجانی چای می‌نوشد و همسرش هم در رودخانه روبه‌روی خانه مشغول ماهیگیری است. او حتی از تصور این منظره در خیالش هم آرامش را حس می‌کرد. به همین دلیل هم بی‌صبرانه برنامه‌ریزی می‌کرد و دوست داشت هر‌چه زودتر این روزها از راه برسد.

دکتر آلیسون چشم پزشک بود و معمولا ساعات زیادی از روز را در مطب و بیمارستان می‌گذراند. برای همین خود او هم خسته بود و دوست داشت هرچه زودتر به آرامشی برسد که سال‌ها برایش تلاش کرده بود.

***

اما همه چیز طبق پیش‌بینی‌های او و همسرش پیش نرفت. یک روز بعد از ظهر که دکتر آلیسون حمام بود، متوجه برآمدگی‌ای غیر طبیعی‌ روی گردنش شد.

‌‌ـ‌ «گردنم را که لمس می‌کردم، متوجه یه توده غیرطبیعی شدم، درست روی گلو‌یم. مطمئن بودم این برآمدگی غیر طبیعی قبلا نبوده و بتازگی به وجود آمده است.»

دکتر اطمینان داشت این برآمدگی صبح روی گلوی او نبوده است. اما حالا چیزی به اندازه یک توپ گلف توی گلویش، او را اذیت می‌کرد.

دکتر آلیسون که حسابی نگران شده بود در اولین فرصت به پزشک مراجعه کرد تا اگر مشکل مهمی برایش پیش آمده است، زودتر درمان را شروع کنند. او خودش پزشک بود و می‌دانست نباید این مسائل را ساده بگیرد. البته پزشکش هم نگران سلامت او بود، برای همین هم بلافاصله آزمایش‌ها و معاینات لازم را برایش نوشت تا هر چه سریع‌تر جواب آنها را ببیند. آزمایش‌ها و نمونه‌برداری‌ها از غدد لنفاوی گردن و مغز استخوان دکتر آلیسون انجام شد، اما نتایج رضایت‌بخش نبود. سرطان پیشرفت کرده بود و هیچ امیدی به بهبود او نبود.

وقتی دکتر آلیسون و همسرش این خبر را شنیدند، تمام رویاهایشان از بین رفت. حالا به جای مزرعه‌ای زیبا کنار رودخانه، باید روزهایی را با غم و غصه بیماری می‌گذراندند. متاسفانه او خودش هم دکتر بود و کسی نمی‌توانست بی‌دلیل امیدوارش کند.

پزشک معالج به او 5 سال فرصت داده بود؛ 5 سال برای زندگی کردن همراه با بیماری. هر کس دیگری به جای او و همسرش بود، ناامید و غمگین روزهای زنده بودنش را می‌شمرد و در انتظار تمام شدن این روزها می‌نشست. اما دکتر آلیسون و همسرش کمی متفاوت‌تر به زندگی و اتفاقاتش نگاه می‌کردند.

آنها اول از همه شروع کردند به دعا کردن برای بهبود کیت چون اعتقاد داشتند با دعا می‌توانند به کیت کمک کنند زودتر و راحت‌تر از این بیماری نجات پیدا کند. همسرش همیشه برای او دعا می‌کرد و از خدا می‌خواست سلامت کیت را به او برگرداند.

‌‌ـ‌‌ «خیلی لذت بخش است که حس کنی همیشه برای یکی مهم هستی و او برای تو و سلامتت دعا می‌کند.»

پزشک معالج کیت می‌دانست که بیماران در سنین بالا، ناامیدتر هستند و جواب خوبی به درمان نمی‌دهند. به همین دلیل تصور می‌کرد حتی شاید شیمی‌درمانی هم برای او مفید نباشد. او حتی تصمیم گرفت تغییراتی در شیوه درمان کیت ایجاد کند؛ تغییراتی که مشخص نبود در نهایت به او کمک می‌کند یا نه.

تنها 5 ماه از تشخیص بیماری گذشته بود که کیت و همسرش به سفری طولانی‌مدت رفتند، سفری همراه با اقامت و استراحت در یکی از بهترین هتل‌ها. آنها هر روز برای گردش و تفریح به مناطق دیدنی می‌رفتند، کنار دریا قدم می‌زدند، سوار قایق می‌شدند، در بهترین رستوران‌ها غذا می‌خوردند، از جاهایی که تا به حال ندیده بودند، بازدید می‌کردند و در کل سعی داشتند تا جایی که ممکن است از این روزها استفاده کنند و خوش بگذرانند.

اما روزهای سفر هم به پایان رسید و آنها برای انجام آزمایش‌های بیشتر و پیگیری بیماری به شهر خودشان برگشتند. کیت و همسرش در این چند ماه به قدری از زندگی لذت برده بودند که بیماری به کلی از ذهنشان رفته بود. اما وقتی جواب آزمایش‌های حاضر شد، دکتر هم از چیزی که می‌دید، تعجب کرد.

دکتر در حالی که هم متعحب بود و هم خوشحال به نظر می‌رسید، گفت:

‌‌ـ‌‌ از معجزه چیزهایی می‌دانم. هیچ توضیح دیگری هم برای این وضعیت وجود ندارد. هیچ نشانه‌ای از سرطان نیست.

بیماری از بین رفته و او خوب شده بود. امروز 13 سال از آن ماجرا می‌گذرد و خوشبختانه هنوز هم خبری از سرطان نیست. حالا کیت به همراه همسرش روزهای بازنشستگی‌ را در خانه‌ای ویلایی میان مزرعه‌ای کوچک می‌گذرانند و از روزهای آرام زندگی لذت می‌برند. کیت می‌داند دعاهای او و همسرش، همراه با امیدواری به زندگی، او را نجات داده و این زندگی زیبا را برایشان فراهم کرده است.

مترجم: زهره شعاع

منبع: Cbn.com

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها