مکث

درد ما این نیست

موش لب بالایش را جویده بود، آنقدر از دیدن زخم چرکی و بوی ناک روی لب پسربچه بدحال شدم که اسم و سنش را نپرسیدم. پسرکی سبزه‌رو بود که هنوز قدش به سر شانه‌ام هم نمی‌رسید. او و خانواده 6 نفری‌اش در یکی از شهرهای جنوبی کشور خرابه‌خواب بودند. امروز، روز بدی است.
کد خبر: ۴۲۶۸۴۱

بی‌قرارم و تا می‌خواهم آرام بگیرم یاد پسرک بی‌اسم و خنده زخم‌دارش می‌افتم و همین که از آن خلاص می‌شوم، خاطره طاهره در ذهنم زنده می‌شود که صورت و بدنش با اسید سوخته است و هزینه درمانش را ندارد، بعد به نرگس 7 ساله و یتیم فکر می‌کنم که در برف سنگین چهارمحال و بختیاری با دمپایی و یک پیرهن نخی پاره جلوی دوربینم می‌لرزید و سعی می‌کرد لبخند بزند و میان همان خنده، صدای ضجه‌های مرد سرطانی در بیمارستان لقمان توی گوشم می‌پیچد که وسط راهروی بیمارستان نشسته بود و از خدا می‌خواست زودتر بمیرد تا بیش از این خرج روی دست خانواده‌اش نگذارد و....

امروز روز بدی است. بی‌قرارم و چشم‌هایم روی خبرهای بستنی طلا در رستوران برج میلاد می‌گردند. فلان مسوول می‌گوید «سرو بستنی را متوقف کرده‌ایم»، آن دیگری اعلام می‌کند «مجوز بهداشتی استفاده از طلا در بستنی را نمی‌دهیم» و خلاصه هر کس به اقتضای جایگاهش در این باره نظری می‌دهد. ظاهرا همه عزم‌شان را جزم کرده‌اند این نماد اختلاف طبقاتی را هر چه زودتر از صفحه روزگار پاک کننند، اما آنها که دست به دست هم داده‌اند تا بستنی طلا را با گرمای عدالت‌طلبی‌شان آب کنند، احتمالا نمی‌دانند اختلاف طبقاتی در کشورمان با حذف این بستنی از منوی رستوران گردان برج میلاد حل نمی‌شود، آنها از خانه‌های ویلایی محله‌های شمال شهر تهران که در حوض‌های‌شان دلفین و در باغ‌های‌شان طاووس دارند بی‌خبرند، آنها احتمالا پنت هاوس‌های چند میلیاردتومانی را ندیده‌اند و نمی‌دانند خودروهایی در خیابان‌های سربالایی شمال شهر می‌خرامند که قیمت‌شان از 200 میلیون تومان هم بالاتر است و باور نمی‌کنند قیمت کیفی زنانه 5 میلیون تومان باشد و اگر بشنوند تی‌شرتی 250 هزار تومان می‌ارزد، از ناباوری خنده می‌زنند. آنها بی‌خبرند که خانه‌ها، خودروها و لباس‌هایی در این شهر وجود دارند که هزار تا بستنی طلا هم در برابر‌شان هیچند! و اگر آنها نبودند، هزینه صرف شده برایشان شاید پیراهن تن نرگس‌های چهارمحال و بختیاری می‌شد و سقف بالای سر پسرک‌های بی‌نام و نشان آواره و درمان درد هزاران بیمار مثل طاهره و آن مرد سرطانی. خط آخر این یادداشت نجوایی در گوش آنهایی است که این روزها تمام هم و غم‌شان بستنی طلای رستوران برج میلاد است: آقایان! بیایید بی‌خیال بستنی روکش طلا شویم! درد ما، با این حرف‌ها درمان نمی‌شود!

مریم یوشی‌زاده

گروه جامعه

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها