در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
سوریه کشوری است که قدمتش به 3000 سال قبل از میلاد میرسد و به گفته گروهی از مورخان اولین تمدن بشری در این سرزمین شکل گرفته است و من خوشحال بودم که شاید با این سفر بتوانم آنچه از تاریخ شامات قدیم به طور شفاهی در ذهنم نقش بسته را از نزدیک ببینم.
ساعت 30/10 شب بر فراز آسمان به پرواز درآمدیم؛ تهران زیر پاهایمان شروع به درخشیدن کرد. شهری که وقتی در آن هستی بهسختی میتوانی نفس بکشی ولی حالا همه چیز از این بالا زیبا به نظر میرسد.
تکانهای شدید هواپیما و شرایط جوی نامناسب خاطره خوشی از پرواز برایم نگذاشت. وقتی به فرودگاه سوریه رسیدیم با اتوبوسهای از قبل آمادهشده بهسمت هتلی در منطقه زینبیه رفتیم. با این که خسته بودیم در بدو ورود مدیر هتل توضیحات مفصلی در مورد قوانین و مقررات این سفر و آن هتل داد.
دیدار از حرم مطهر حضرت زینب(س) و بابالصغیر
صبح فردا ساعت 10 پیاده به سمت حرم مطهر حضرت زینب(س) راه افتادیم. اطراف آن را مانند همه امامزادهها، بازار احاطه کرده بود. کاشیکاری و آینهکاری و گنبد طلایی و منارها همه از معماری ایرانی حکایت میکرد. تنها چهرههای متفاوت زائرانی که از کشور دیگر آمده بودند شکلی متفاوت با ایران به آنجا داده بود. نمیدانم از کودکی چقدر دربارهاش شنیدهام و چند کتاب در موردش خواندهام ولی هیچوقت بهاندازه زمانی که پا به درگاه او میگذاری نمیتوانی حسش کنی. آنوقت است که پایت سست میشود، در کنارش مینشینی و راز و نیازها و خطبههایش را از دل تاریخ به گوش جان میشنوی و احساس میکنی چقدر تنها و چه اندازه بزرگ بود. آن وقت درک این موضوع که چرا دکتر علی شریعتی دلش میخواست در کنار او آرام بگیرد برایت آسانتر میشود. مدفن دکتر شریعتی در اتاقکی کوچک بدون هیچ نشانی تنها با چند عکس از خودش ـ با همان لبخند همیشگی ـ در کنج حیاط حرم خیلی غریبانه است. عصر همان روز به بابالصغیر رفتیم؛ یکی از دروازههای قدیمی سوریه که حالا به دلیل وجود قبرستان بزرگش مشهور است. در این قبرستان تعدادی از صحابه و تابعین و زنان حضرت رسول و سرهای تعدادی از شهدای کربلا دفن شدهاند و از مکانهای مهم زیارتی شیعیان است. بهروایتی معاویه و پسرش یزید هم در گوشهای از این قبرستان دفن شدهاند.
بتخانه، کلیسا یا مسجد
مسجد جامع اموی در محلهای شلوغ جنب بازار حمیدیه و مرقد حضرت رقیه(س) قرار دارد؛ مسجدی که ردپای تاریخ به وضوح در آن دیده میشود. بهروایتی بنای آن به 3000 سال قبل از میلاد حضرت مسیح میرسد. در آن زمان این مکان بتخانه بوده و بعد از تسلط صلیبیها بر شام به کلیسا تبدیل میشود. پس از فتح شام توسط مسلمانان به مدت 70 سال بهصورت مشترک مسجد و کلیسا بوده تا اینکه در سال 86 هجری قمری این مسجد کاملا به مسلمین تعلق گرفت و مسجد اموی نامگذاری شد.
پس از درآوردن کفشها وارد مسجد شدیم. اولین چیزی که دیدیم مقبره حضرت یحیی با گنبد سبزرنگ و 2 ناودان دو طرفش در وسط مسجد بود. در قسمت شرقی 3 ستون سنگی قرار داشت که گویا چاهی بوده که در زمان رومیها محل غسل تعمید مسیحیان بوده است و سمت جنوب آن هم گلدستهای وجود دارد که گروهی از مسیحیان آن را محل نزول حضرت مسیح میدانند. در شمال شرق مسجد هم اتاقک کوچکی است که سوری ها میگویند ، سر امام حسین(ع) را آنجا قرار دادهاند. منبر امام سجاد(ع) و محل نشستن اسرای کربلا را هم با حصار سنگی مشخص کردهاند. اما چیز عجیب در این مسجد وجود 4 محراب است که به گفته راهنما هر کدام از آنها مربوط به یکی از فرقههای شافعی، حنبلی، حنفی و مالکی است که در زمان نهچندان دور هر کدام دارای موذن و امام جماعت خاص خود بودند. مقام حضرت خضر و هود را هم با 2 کتیبه روی دیوار مشخص کردهاند. با این همه یادگارهای تاریخی به نظر میرسد این مسجد در نوع خود بینظیر است و شاید به همین دلیل حضور گردشگران مسلمان و غیرمسلمان در آن خیلی پررنگ بود.
بعد از ترک مسجد به سمت مرقد حضرت رقیه که در فاصله کمی از مسجد قرار داشت رفتیم. آنجا کاملا رنگ و بوی ایران را داشت؛ هم از نظر معماری و هم به دلیل خدمتگزاران ایرانی آن.
تدمر، شهر تاریخ
صبح فردا با جمع کوچکتری از همسفران تصمیم گرفتیم به شهر تاریخی تدمر برویم. این شهر در 160 کیلومتری شرق حمص واقع شده و مسیر آن از سمت دمشق بسیار گرم و خشک و بیابانی است. تنها صحبت با همسفران بود که جاده ناهموار را قابل تحمل و کوتاه میکرد. قبل از رسیدن به شهر بناهای تاریخی در زمینی وسیع چنان خودنمایی میکردند که تمام مسافران را برای دیدار از خود فرامیخواندند.
ناهار را در شهر جدید تدمر که خیلی پیشرفته بهنظر نمیرسید و در یک رستوران کاملا سنتی صرف کردیم. رستورانی جالب که با پرچم کشورهای مختلف و نشانههای عجیب و غریب مثل شاخ حیوانات و ظروف سرخپوستان و عکس چهگوارا و هنرپیشههای هندی تزئین شده بود. غذا و نوشیدنی هم دست کمی از ظاهرش نداشت؛ با برنج هندی و کباب لبنانی و نوشیدنی سوری از ما پذیرایی کردند. از برخورد مدیر رستوران و پیشخدمتها چنین برمیآمد که ایرانیها خیلی به این منطقه نمیآیند؛ در حالی که وجود چندین هتل در همان خیابان و حضور پررنگ گردشگران اروپایی حکایت از توریستپذیربودن آن منطقه داشت.
برای دیدن بخشهای وسیع و گسترده و پراکنده این مکان تاریخی نیاز به یک راهنما داشتیم به همین دلیل یک لیدر سوری که همان اطراف در حال چرخیدن بود و به زبان انگلیسی مسلط بود پذیرفت با دریافت هزینه، اطلاعاتی درباره آنجا به ما بدهد.
بنای این شهر به هزاره هفتم قبل از میلاد میرسد و نام تدمر در متون آشور دیده شده و تا عصر هلنی و رومی هم این نام همچنان مشهور بوده است. یکی از بخشهای جالب این بنا معبد «خدای خورشید» است که از بزرگترین معابد تاریخی جهان است و مساحت آن تقریبا به 40 هزار متر مربع میرسد و روزگاری داخل آن 20 معبد کوچکتر وجود داشته و در وسط آن، صحن مقدسی به صورت 4 دیوار با 4 ستون و رواق بوده که در مرکز این دیوارها و رواقها، بت بزرگ آن دوران به نام «بل» قرار داشته است. هزاران گروه و دسته از قبایل و سرزمین شام و شهرهای اطراف در مراسم خاصی بر گرد آن طواف میکردند. خیابان اصلی تدمر آثار تاریخی آن را به هم مرتبط میکند و در اطراف آن رواقها و ستونهای عظیم دیده میشد. این مکان آنقدر قدیمی و بکر باقی مانده است که تنها حضور چند نفر از مردم محلی که با شترهایشان توریستها را ترغیب به سوارشدن میکردند و توریستهایی که از فرانسه و آلمان آمده بودند بهاضافه ما، این مکان را به فضای حال پیوند میدادیم.
حلب، شهر سهروردی
برای دیدار از حلب که در 355 کیلومتری دمشق قرار داشت ساعت 4 صبح هنگامی که ستارههای دمشق هنوز میدرخشیدند و شهر در حال خواب بود راه افتادیم؛ شهری چندهزار ساله که به خاطر موقعیت استراتژیکیاش از مهمترین شهرهای باستانی دنیاست به طوری که در سال 2006 میلادی به همراه اصفهان و یکی از شهرهای کشور مالی بهعنوان پایتخت فرهنگی جهان اسلام انتخاب شد. به گفته یکی از همسفران، نام حلب ـ در زبان عربی به معنای شیر است ـ به خاطر روایتی قدیمی که به زمان حضرت ابراهیم برمیگردد در آن زمان حضرت بهمسافران در این منطقه شیر میداده و بههمیندلیل نام این منطقه حلب گذاشته شده است. هر چه از جاده دمشق به سمت حلب پیش میرفتیم اطراف جاده سرسبز و هوا بهتر میشد و زمانی که آفتاب خودش را از دشتهای وسیع سرسبز اطراف بالا کشید ما هم به شهر تاریخی حماه رسیدیم و در آنجا یکی دیگر از شاهکارهای دست بشر را دیدیم ـ البته به دلیل نداشتن راهنما هر کدام در مورد آن حدسهایی زدیم ـ چرخهایی بزرگ و عظیم که بیشباهت به آسیابهای قدیمی نیست و در گذشته دور وظیفه بالا بردن آب را عهدهدار بوده و نشانه نادری از علم مهندسی مکانیک زمان خود است. به دلیل ضیق وقت در شهر حماه نماندیم و صبحانه را در یکی از رستورانهای بین راه در منطقه نزدیک به حلب خوردیم.
بالاخره به شهر حلب رسیدیم؛ شهری که حکومتهای زیادی از جمله هیتیها که ساکنان باستانی سوریه بودند و آشوریها، ایرانیها و سلوکیان را به خود دیده است. اوج شکوفایی حلب در زمان قرون وسطی به دلیل قرارداشتن در مسیر جاده ابریشم بوده و یکی از مراکز تجاری مهم بهشمار میرفته است؛ اما تنها پس از حمله عربها شهرت کنونی را کسب کرد. اولین مکانهایی که برای شیعیان برای دیدن انتخاب میکنند، مسجد نقطه است. بعد از آنجا به قلعه حلب رفتیم که یکی از زیباترین مکانهای تاریخی جهان است. این قلعه در مساحتی گسترده بر تپهای قرار دارد که دورتادور آن را خندق کندهاند. پس از بالارفتن از پلهها و گذشتن از تنها دروازه، شهری را مقابل خود دیدیم که از بخشهای مختلفی چون قصر و زندان و حمام شکل گرفته بود و قسمتهای مختلف شهر با پلهها و راهروهای تودرتو به هم مرتبط میشدند. در بلندترین نقطه آن، شهر حلب به طور کامل پیدا بود.
بازار اصلی حلب طولانیترین بازار سرپوشیده خاورمیانه است. اما چیزی که حلب را در ذهنم ماندگار کرد وجود مقبره عارف بزرگ سهروردی بود.
هوا کاملا تاریک بود که حلب را پشت سر گذاشتیم و تقریبا نزدیک صبح به دمشق رسیدیم.
روز بعد چمدانها را بستیم و عازم ایران شدیم؛ این بار با کولهباری از خاطرات به یاد ماندنی از یک سفر دیگر.
اکرم بیگی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: