یک قاچ از زندگی

چشم‌هایی‌که جز زیبایی نمی‌بینند

کد خبر: ۴۲۵۷۱۷

شاید برای همین‌هاست که این شهر زیرزمینی را خیلی دوست دارم و هر وقت بتوانم سری به آنجا می‌زنم تا از تراکم نفسگیر ماشین‌ها و ترافیک تهران فرار کنم، تا نفسی به آرامش بکشم تا همهمه و فریاد و دود و گرما، کمتر آزارم دهد.

در روزهای گرم رمضان امسال گویا این آرامش را بیشتر دوست دارم و به آن محتاج‌ترم.

یکی از همین روزها که در واگن قطار مترو ایستاده بودم، چشمم به جوانی آراسته و شیک‌پوش افتاد. کیفی در دست داشت، از آنها که در گذشته نه‌چندان دور با نام کلی سامسونیت شناخته می‌شدند. در دست دیگرش هم عصایی سفید بود که معنایش با عینک مشکی روی چشمش کامل می‌شد.

باید در ایستگاه شهید حقانی پیاده می‌شدم، بناچار به دنیای روی‌زمین و هرم گرما و دود و دمش می‌آمدم و از آنجا به گوشه دیگری از این شهر می‌رفتم.

از اتفاق آن جوان هم در همان ایستگاه پیاده شد، آرام و متین قدم برمی‌داشت و عصای سفیدش جلوتر از پاها، راه را نشانش می‌داد.

به پله‌برقی که رسیدیم، جوان دیگری به او نزدیک شد، اجازه خواست و دستش را گرفت تا بتواند پاهایش را روی پله‌ها بگذارد. بالا که رسیدیم قدری مکث کرد، نزدیکش شدم، پرسیدم کجا می‌خواهد برود.

گفت همسرش در طبقه بالا منتظرش است، نمی‌دانم چرا ولی گفتم: خوب می‌توانست بیاید پایین و با هم بروید بالا.

جوان لبخندی زد و گفت: او که هر روز نمی‌تواند بیاید دنبالم، خودم باید راه‌ها را یاد بگیرم، باید با این وضع کنار بیایم.

این را که گفت، فهمیدم تازه با مشکل بینایی مواجه شده است.

گفتم: اگر فضولی تلقی نکنید، می‌توانم بپرسم چرا این مشکل پیش آمده؟ مادرزادی است؟

گفت: نتیجه یک بیماری است، من ام‌اس دارم.

ام‌اس را می‌شناختم، یکی از بیماری‌های سیستم ایمنی بدن است. جوان ادامه داد که چند ماهی هست که نمی‌تواند ببیند، اما بلافاصله گفت: ولی همه آن چیزهایی را که می‌بینم، زیبا و دوست‌داشتنی هستند.

منظورش را هم فهمیدم و هم نفهمیدم، اما چیزی نگفتم.

راه‌مان را به سوی بالا ادامه دادیم، هر جا که باید می‌پیچید می‌گفتم، مثلا حالا یک کم به راست. او هم تکرار می‌کرد، یک کم به راست.

می‌گفت: این‌طوری بهتر در ذهنم می‌ماند که از کدام مسیر باید بروم.

اراده‌اش متحیرم کرده بود. همان قدر که محکم قدم برمی‌داشت، محکم هم حرف می‌زد.

وقتی آخرین پله‌ها را پشت سرگذاشتیم و آفتاب چشم مرا زد، او همان‌طور آرام ایستاده بود.

پرسیدم همسرتان کجا منتظر است.

گفت: خودش می‌آید.

همین موقع زن جوانی نزدیک شد، خنده روی لبانش بود، مثل این‌ که همسرش او را می‌بیند، آهسته و با مهربانی سلام کرد، مرد پاسخش را داد.

گفتم: با اجازه‌تون مرخص می‌شوم، روز خوبی داشته باشین.

جوان دستش را به طرفم دراز کرد، دستم را محکم فشرد و تشکر کرد و نمی‌دانم چرا دوباره تکرار کرد، واقعا همه آنچه می‌بینم زیباست.

زن و شوهر راه افتادند و دست در دست هم، آرام آرام رفتند و من ماندم با حیرتی از توان انسان‌ها در مقابله با مشکلات زندگی، حیرتی که گرمای تند و گزنده آفتاب بعدازظهر تابستان در برابرش ضعیف می‌نمود.

راستی ما انسان‌ها اگر بخواهیم، بیش از آنچه فکر می‌کنیم، قوی هستیم.

کورش اسعدی‌بیگی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها