قسمت دوم / گل‌ها و گلوله‌ها؛ این ماجرا:

تصادف مرموز

3 عضو یک خانواده شامل پدر، مادر و دختر که همگی سابقه کلاهبرداری دارند در خانه‌شان به قتل رسیده‌اند. کارآگاه شهاب و دستیارش ستوان ظهوری وقتی به صحنه جرم می‌روند، می‌فهمند قاتل فردی آشنا یا یک پیک بوده که به بهانه تحویل دادن دسته گل و یک سی‌دی به خانه مقتولان راه یافته و اول شبنم دختر خانواده را جلوی در کشته و بعد سراغ پدر و مادر او رفته است.
کد خبر: ۴۲۴۷۲۲

 علاوه بر دسته گل مجللی که قاتل جلوی در انداخته، یک دسته گل ساده نیز در سطل زباله پیدا می‌شود. کارآگاه می‌فهمد سی‌دی، فیلمی از مسافرت این خانواده به کلاردشت است. در این سفر مردی به نام محمود نیز که خواستگار شبنم بود، حضور داشت. از قتلگاه چیزی سرقت نشده و خودروی پژو 206 شبنم نیز که اخیرا تصادف کرده بود، در پارکینگ است. 2 مامور ویژه مبارزه با قتل هیچ سرنخی از این جنایت پیچیده ندارند و اکنون سرگرد شهاب امیدوار است با بازجویی از محمود که با پای خودش به اداره آگاهی آمده است، اطلاعات بیشتری به دست بیاورد.

آفتاب داشت غروب می‌کرد که ستوان ظهوری از راه رسید، خسته و کلافه. حق هم داشت صبح زود این همه راه را کوبیده و برای پیدا کردن محمود تا کلاردشت رفته و آن وقت خود این مرد به اداره آمده بود. کارآگاه وقتی رنگ پریده و چشمان سرخ دستیارش را دید به او اجازه داد برود، اما لحنش چنان تعارف‌آمیز بود که ظهوری ترجیح داد این یکی دو ساعت باقی مانده را هم تحمل کند. وقتی شهاب داشت تازه‌ترین اطلاعات پرونده را برای ستوان تعریف می‌کرد، محمود در اتاق کناری تنها مانده بود تا کمی بیشتر فکر کند و ببیند چه چیزهایی برای گفتن دارد. محمود از این که در مظان است، خبر نداشت البته سرگرد هم نسبت به او نرم‌تر شده بود به نظرش غیرمنطقی بود قاتل موقع جنایت یک فیلم از خودش را در صحنه جرم بیندازد و صبح روز بعد هم به آگاهی برود، اما ستوان به این جوانک خوش‌پوش و پولدار بدجوری بدبین بود: «شاید آنقدر حرفه‌ای است که همه این کارها را برای رد گم کردن می‌کند و می‌خواهد کاری کند که باور کنیم بی‌گناه است».

این هم بعید نبود، اما هیچ مدرکی علیه محمود وجود نداشت فقط نحوه آشنایی او با شبنم کمی عجیب به نظر می‌رسید. محمود دختر جوان را در شرکت واردات و فروش تجهیزات رایانه‌ای خودش دیده و بعد از چند ملاقات با او دوست شده و از او خواستگاری کرده بود. دو همکار سراغ محمود رفتند و او را گریان یافتند. مرد خودش را جمع و جور کرد و با تکان دادن سر فهماند که برای ادامه پرسش و پاسخ آماده است. ظهوری از رئیس‌اش شنیده بود محمود روز جنایت فیلم سفر و دسته گل را با پیک برای مقتولان فرستاده و صبح خودش به خانه آنها رفته و متوجه ماجرا شده بود. او سوال اول را پرسید: «اسم و مشخصات پیک را برایمان بنویس. باید حتما از او هم تحقیق کنیم».

- بسته را به راننده خودم داده بودم، اما داوود سرش شلوغ بود برای همین پیک گرفت. او بیشتر می‌تواند در این باره به شما کمک کند. البته شرکت ما با یک موسسه پیک موتوری نزدیک دفتر خودمان طرف قرارداد است و معمولا از آنجا موتور می‌گیریم.

سرگرد سوال بعدی را پرسید: «تا چه اندازه شبنم و خانواده‌اش را می‌شناختی؟»

ـ‌ مدت آشنایی ما زیاد نبود ولی در همین چند وقت خوب شناختمشان. خانواده محترم و خوبی بودند. شبنم می‌توانست بهترین همسر دنیا باشد، اما حیف که... .

بغض محمود دوباره ترکید و حوصله ظهوری را سر برد. برای همین رک و راست اصل مطلب را به خواستگار عاشق‌پیشه گفت و همه را خلاص کرد: «کدام خانواده محترم؟ هر سه نفرشان از آن هفت‌خط‌ها بودند و سابقه کلاهبرداری دارند».

محمود جا خورد و با نگاهی هاج و واج به شهاب چشم دوخت. سرگرد که تا آن لحظه هنوز برای دادن این اطلاعات به مظنون سبک سنگین نکرده و تصمیم نگرفته بود از این رفتار دستیارش بشدت دلخور شد و چنان چشم غره‌ای به او رفت که ستوان تا آخر جلسه دهان باز نکرد، البته این جلسه ناتمام باقی ماند. یعنی حضور غیرمنتظره پیرزنی بداخلاق و عصبانی باعث شد محمود نتواند همه اطلاعاتش را رو کند. پیرزن، صاحبخانه مقتولان بود و از این‌که خانه‌اش را پلمب کرده بودند بدجور آتشی شده بود: «قرار بود فردا اثاث‌کشی کنند. پول پیش‌شان را هم داده بودم البته یک کمی‌اش مانده بود. خانه را به مستاجر جدید داده‌ام و می‌خواهند فردا ظهر اثاث بیاورند. حالا جواب مردم را چه بدهم؟»

این مکالمه در حضور محمود انجام شد و دل آقای خواستگار را پر از نفرت و کینه کرد: «ولی آنها که به من گفته بودند خانه برای خودشان است. اصلا حرفی از اثاث‌کشی نزده بودند».

پیرزن حوصله توضیح اضافی نداشت: «آنها خیلی بی‌خود کرده بودند با تو. همین الان بیایید در خانه‌ام را باز کنید وگرنه از اینجا تکان نمی‌خورم».

محمود از لحن پیرزن عصبانی شد و جوابش را داد و مشاجره آن دو بالا گرفت. کارآگاه با یک تشر هر دوشان را آرام کرد و به دستیارش گفت: «مادر را ببر کارهایش را پیگیری کن.» منظورش این بود که یک جوری دست به سرش کن چون آنها هنوز به خانه احتیاج داشتند و شاید لازم می‌شد برای تحقیق بیشتر باز هم آنجا بروند.

شهاب قیافه درهم محمود را که دید یک لحظه دلش برایش سوخت. جوانک حالت مردی را داشت که با امید و آرزو خانه‌ای را ساخته و درست سر خشت آجر، خانه ویران شده بود. او برخلاف معمول سعی کرد مظنون شماره یک پرونده را دلداری بدهد: «از این اتفاق‌ها برای خیلی‌ها می‌افتد. سعی کن فراموش کنی. می‌دانم سخت است ولی چاره‌ای نیست. راستی تو پولی به شبنم یا پدر و مادرش داده بودی؟»

50 میلیون تومان. پدر شبنم می‌خواست مغازه بخرد با هم ملک را دیدیم مغازه کناری‌اش هم خالی بود، اما بزرگ و گران‌تر. گفت پولش نمی‌رسد 50 تومان کم داشت من هم به او قرض دادم تا مغازه بهتری بگیرد بالاخره قرار بود پدر زنم شود.

آن روز به هر سختی‌ای که بود تمام شد و شهاب حتم داشت فردا سخت‌تر خواهد بود. او و دستیارش صبح روز بعد به دفتر محمود رفتند تا از داوود درباره پیک و ارسال دسته گل سوال کنند. داوود مردی چهارشانه، خوش‌تیپ و در عین حال بداخم بود. از آن آدم‌هایی که باید با موچین از دهان‌شان حرف کشید. او همان حرف‌هایی را زد که رئیس‌اش گفته بود: «من بسته و دسته گل را دادم به پیک سر خیابان اما اسم موتورسوار را نمی‌دانم اصلا هیچ وقت نمی‌پرسیم.»

چرا خودت بسته را نرساندی. مگر تو راننده محمود نیستی؟

- آن روز می‌خواستم زودتر بروم خانه، کاری برایم پیش آمده بود.

- چه کاری؟

- به خودم مربوط است. شما پیک را پرسیدید من هم جواب دادم. به کارهای خصوصی من چه کار دارید؟

شهاب موقتا دستانش را به علامت تسلیم بالا برد و همراه ظهوری به دفتر پیک موتوری رفتند. البته هر دوشان بعید می‌دانستند قتل را یک پیک انجام داده باشد مگر این‌که همه چیز از قبل با او هماهنگ‌شده باشد و دسته‌گل و سی‌دی هم فقط ظاهرسازی بوده باشد. مدیر دفتر شرکت رایانه‌ای را خوب می‌شناخت: «مشتری همیشگی‌مان است. هر وقت موتور بخواهد می‌فرستیم. فاکتورهایش را سر ماه تسویه می‌کنیم.»

او سپس فاکتورها را از کشوی میز فلزی‌اش بیرون آورد و شروع به گشتن کرد.آن روز شرکت 4 پیک گرفته بود که یکی‌شان سمت خانه شبنم بود. البته نه دقیقا به همان آدرس. راننده‌ای که آنجا رفته بود، پشت یک پارتیشن سبز رنگ روی کاناپه‌ای قدیمی داشت استراحت می‌کرد. کارآگاه خودش را به او معرفی کرد و موتورسوار رنگ باخت.او وقتی سوال را شنید به حافظه‌اش زیاد سختی نداد چون خوب یادش بود: «آدرس غلط بود روی پاکت یک شماره نوشته شده بود. تلفن زدم و گفتم چنین پلاکی وجود ندارد. او هم گفت موضوع حل شده، بسته را بینداز دور. من هم اطاعت کردم.»

ستوان تذکر داد: «بسته نه، یک دسته گل هم بود.»

پیک جواب داد: «نه فقط یک بسته کوچک بود یک کمی بزرگ‌تر از قوطی کبریت. برای خودم هم عجیب بود ولی این چیزها به ما ربطی ندارد.»

کارآگاه پرسید: «شماره‌ای را که به آن زنگ زدی هنوز هم داری؟»

نه چه می‌دانستم به درد می‌خورد با موبایلم تلفن کردم و می‌توانم پرینت بگیرم.

پیشنهاد خوبی بود. دو نفری بدون معطلی راهی دفتر خدمات مشترکین شدند. سرگرد در طول راه به این فکر می‌کرد که کاسه‌ای زیر نیم کاسه داوود است. البته این موضوع مستقیم به او ربط پیدا نمی‌کرد و احتمالا پشت پرده این جنایت همان محمود ایستاده و این صحنه‌آرایی را ترتیب داده بود.حالا از این‌که دیشب برای مرد عاشق‌پیشه دل سوزانده بود، احساس پشیمانی می‌کرد. افکار ستوان ظهوری هم در همین حول و حوش می‌چرخید. او هم به این نتیجه رسیده بود که محمود بعد از اطلاع از شیادی شبنم و خانواده‌اش و فهمیدن این‌که بازی خورده، ترتیب قتل را داده است. کار 3 مرد در دفتر خدمات مشترکین بیشتر از یک ساعت طول کشید چون آنها فقط پرینت ماه قبل را می‌دادند نه 2 روز پیش را اما بالاخره همکاری کردند و معلوم شد آن شماره یک تلفن اعتباری بوده که البته الان خاموش بود و نمی‌شد ردش را گرفت.

ظهر بود و خورشید گرم می‌تابید، اما نه گرما، نه خستگی، نه گرسنگی هیچ‌کدام باعث نشد شهاب یک ساعت به خودش و ستوان مرخصی بدهد. آن دو بار دیگر به شرکت محمود رفتند و باز هم از او سوال و جواب کردند، البته این دفعه هم ظهوری خاموش ماند.

در این چند وقت اخیر چیز مشکوکی از داوود ندیده‌ای؟ مثلا سر کار نیاید. دیر بیاید یا زود برود؟

نه. خیلی منظم است در تمام این مدت فقط سه بار پیش آمده یک بار که مادرش مریض بود، یک بار با ماشین من تصادف کرده بود و یکدفعه هم همان روز قتل.

تصادف. این کلمه در ذهن شهاب طنین انداخت و تداعی‌کننده پژو 206 شبنم شد. او این دفعه پرسید: «اصلا شبنم برای چه به شرکت تو رفت و آمد می‌کرد؟»

- دیروز که گفتم، برای خرید. آخرش خودم هم درست سر درنیاوردم.

- تصادف کی بود؟

- حدود 2 ماه پیش. قبل از آشنایی من و شبنم و اتفاقا از چند روز بعد از آن تصادف ما با هم آشنا شدیم.

داوود درباره تصادف توضیح زیادی نداد: «یک تصادف عادی بود و حل شد.»

کارآگاه به این نتیجه رسید که از طریق بیمه ماجرا را پیگیری کند. شاید این بار می‌توانست سرنخ خوبی به دست بیاورد البته ستوان بیشتر از تصادف به دسته گلی فکر می‌کرد که در سطل زباله خانه مقتولان یافته بود.

علیرضا رحیمی‌نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها