در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
Life and nothing but
زندگی و دیگر هیچ
کارگردان: برتراند تاورنیه/ فیلمنامه: ژان کاسموس/ فیلمبردار: برونو دی کایزر/ موسیقی: اسوالد داندریا/ تدوین: آرمان سونه
بازیگران: فیلیپ نواره، سابین آزما، پاسکال وینیال، موریس باریه و دانیل روسو
خوش ساختترین و به روایتی مهمترین فیلم برتراند تاورنیه همین زندگی و دیگر هیچ است. روایتی درباره عشق، امید و سرانجام که با سختکوشی آدمهای داستان به دست میآید. قهرمانهای فیلم و قصه اصلی، نزدیکی و قرابت بسیار قابل باوری با آدمها و زندگی حقیقی پس از جنگشان دارند.
در همه جای دنیا متاسفانه به هردلیلی، سایه شوم جنگ چه کوتاه و چه بلند مدت بر سر کشوری افتاده است. زندگی و دیگر هیچ روایت بازماندههای جنگ جهانی اول است؛ جنگی که به دلیل گستردگی و درگیری بین چند ملت و قومیت، داستانهای نوستالژیک فراوانی را پس از اتمامش خلق کرد. این فیلم نیز روایت کوچکی از این دردهاست.
اگر چه جنگ جهانی دوم پس از 4 سال سرانجام در 1918 به اتمام رسید، اما فرانسویها تا چندسال بعد هنوز بشدت درگیر تبعات پس از جنگ بودند. زندگی و دیگر هیچ، یک فیلم جنگی صرف نیست اما تمام داستانکهایش محصول همین تبعات پس از جنگ است.
2 سال پس از پایان جنگ جهانی اول؛ دولت فرانسه هنوز نتوانسته هویت بسیاری از سربازانش را به دست بیاورد. بسیاری از این نیروها یا در جبهه جنگ کشته شدهاند یا در اسارت از بین رفتهاند، اما هستند کسانی که یا به اشتباه اسمشان در فهرست مردگان ثبت شده یا هنوز در بیمارستانهای نظامی متفاوت بستری هستند و با مرگ دستوپنجه نرم میکنند.
برای رسمیت دادن و نظم پذیری کار، یک سرگرد فرانسوی با حضور در بیمارستانهای نظامی و با کمک افسران و پرستاران زیر دستش قصد دارد هویت سربازانی را که هنوز مرگشان به ثبت نرسیده پیدا کند و آنان را به آغوش خانوادههایشان بازگرداند.
سرگرد دلفانه از 20 اکتبر 1920 کارش را شدت میبخشد و در این میان زنی به اسم راما نیز به صورت افتخاری به او کمک میکند. راما 2 سالی است که از شوهرش خبر ندارد و آخرین بار، یک ماه پیش از پایان جنگ از او خبر داشته است. مساعدتهای سرگرد به راما اگرچه بسیار است، اما خبری از شوهر وی نمیشود. در همین گیرودار یک زن دیگر به دنبال همان مرد میگردد؛ مردی که شوهر راماست...
زندگی و دیگر هیچ، یکی از احساسی و رمانتیک ترین فیلمهای جنگی است. به نحوی جذاب شخصیتها دارای تشابهات واحدی هستند که قصه را بدون تاخیر پیش میبرند و اگر جایی حسادتها یا حقارتها بخواهد مانعی برای از بین رفتن صلح و آرامش باشد، ناگهان همه چیز با از خودگذشتگی و ایثار، ناملایمات را کنار میزند. با این همه نباید اشتباه کرد که داستان زندگی و دیگر هیچ، قصهای سرراست و یک خطی است. تعلیق و سوسپانس بویژه پس از یک سوم ابتدایی فیلم بسیار مشهود است و باعث میشود تماشاگر با میل فیلم را دنبال کند.
زندگی و دیگر هیچ آنقدر جذابیت و خاصیت داشت که توانست برای تاورنیه تثبیت و شهرت به همراه بیاورد. به نوعی که اگر برتراند تاورنیه این فرصت را نمییافت که زندگی و دیگر هیچ را با بهترین بودجه و بهترین بازیگران بسازد همان 20 سال پیش باید بساطش را جای دیگری پهن میکرد. به واقع او دارد نان همین فیلمش را میخورد.
The sacrifice
ایثار
کارگردانی، تدوین و نویسنده فیلمنامه: آندره یی تارکوفسکی/ فیلمبردار: سون نیکویست/ موسیقی: یوهان سباستین باخ و آهنگهای محلی سوئد و نروژ
«ایثار» شاهکار آندره یی تارکوفسکی فقید است. اوکه فرصت نیافت این فیلم را بر پرده سینماها ببیند و در 1986 به سرطان خون از دنیا رفت، معناگرا ترین فیلمساز تاریخ سینما شناخته میشود. عمده آثار او به نیاز روزافزون بشریت به معنویت اختصاص یافته و به تعبیری میتوان ایثار، هفتمین اثر و آخرین فیلم تارکوفسکی را وصیتنامه هنری و معنوی او نام گذاشت.
در ایثار علاوه بر شخصیت اصلی داستان یعنی الکساندر که هنرمندی سختکوش و پژوهشگری فعال بوده است، تمامی شخصیتها در جستجوی ایمان و رسیدن به ذات احدیت و در یک کلام پناه بردن به ذات مطلق هستند. حتی جمله معروف آندره تارکوفسکی «تعهد هنرمند جز جستجوی مطلق نیست» بارها در همین فیلم از سوی الکساندر گفته میشود. جدای از این، تارکوفسکی به نبود معنویت در ایثار اشاره میکند و هشدار میدهد که این فقر معنویت میتواند جهان را به بحرانی عظیم رهنمون سازد.
داستان فیلم ایثار در ژوئن 1985در جزیرهای دور افتاده به نام گوتلند رخ میدهد. جایی در مرز دریایی سوئد و شوروی سابق. الکساندر همراه پسر 4 ساله و مریض احوالش ـ که بیماری حنجره دارد و نمیتواند حرف بزند ـ مشغول کاشت یک نهال هستند. به نظر میرسد در میانه این ماه و حداکثر تا 19 ژوئن، جنگ اتمی عظیمی در خواهد گرفت و همه چیز نابود خواهد شد و تنها اقدامی که میتواند این حمله اتمی را بازدارد کاری بیباکانه و ایثارگرانه است. اقدامی که حتی اگر هم موفقیتآمیز باشد ممکن است الکساندر را با بیآبرویی و جنون روبهرو کند.
در ایثار هر شخصیت نماد یک نسل یا صنف یا حتی یکی از صفات خوب بشر است. بازهم به همان صحنه افتتاحیه ایثار برگردیم؛ جایی که پسر خردسال الکساندر را میبینیم. به زعم تارکوفسکی این کودک نماد نسل آینده است. نسلی که براساس قصه ایثار نیامده قرار است بر اثر زیاده خواهیها و گم شدن رازهای معنوی در زندگی انسان از بین برود. در کنار این پسر خردسال، خود الکساندر قرار دارد. نماد انسانهایی که درد را یافتهاند و در جستجوی درمانند. نسلی که پسر خردسال او و هزاران کودک دیگر میتوانند جا پای امثال او بگذارنند. از سویی دیگر، روایت اصلی یا احیانا استعاره بنیادین فیلم را در همین سکانس افتتاحیه شاهد هستیم، چرا که تمام حرفهای این سکانس به ایثار ختم میشود. استعارههای ایمان و امید و انگارههای دعا و تواضع در برابر خالق، همگی در نهایت به انگاره پر از تلالوی ایثار میرسند.
در سکانسهای بعدی، تارکوفسکی با معرفی شخصیتهای فراوان باز هم در جهت ارائه نمادهایی از انسان گام برداشته است. در جایی و زمانی که جنگ هستهای دنیا را به کام خود فرومیبرد چیزی جز ایثار و کنار زدن داشتهها و خواستنیها میتواند نجات بخش نسلهای بعدی باشد؟
My father’s glory
پدر پر افتخارم
کارگردان: ایو روبر/ فیلمنامه: ژروم تونور، لویی نوسورا و ایو روبر/ داستان: مارسل پانیول ( یادگارهای کودکی)/ فیلمبردار: روبرت آلازراکی / موسیقی: ولادیمیر کوسما/ تدوین: پیر ژیلت
بازیگران: فیلیپ کوبر، ناتالی روسول، دیدیه پن، ترز لئوتار و پل کروشه
قصر مادرم و و ادامه آن پدر پرافتخارم 2 فیلمی هستند که براساس زندگی مارسل پانیول، نویسنده و سینماگر فرانسوی و با اقتباس از اتوبیوگرافی خود او ساخته شدهاند. پانیون، چهرهای شناخته شده در ادبیات نمایشی جهان است.
عوامل ساخت فیلم در هر دو اثر یکی هستند و هر دو سال 1990 ساخته شدهاند. داستان فیلم قصر مادرم اگرچه جمع و جورتر و مربوط به خردسالی مارسل است، اما قصه فیلم پدر پر افتخارم جذابتر به نظر میرسد، چون به نوجوانی مارسل میپردازد.
در اثر اول، یعنی قصر مادرم، مارسل پانیول خاطرات بسیار لذتبخش خود در دوران کودکی و یکی از سفرهای تابستانیاش را شرح میدهد؛ روزهایی که در اوج کودکی در تپههای خارج از دهکده محل اقامتشان با بچههای دیگر بازی میکردند و چیزی جز صلح و صفا و آرامش در اطرافیان مشاهده نمیشد. اما در فیلم دوم یعنی پدر پرافتخارم هم شرایط جامعه تغییر کرده و هم خود خانواده.
قهرمان قصه پدر پرافتخارم، آموزگاری به نام جوزف است. جوزف پدر مارسل، خودش هم میداند با اینکه حالا تشکیل خانواده داده و آموزگار تعداد زیادی دانشآموز است، هنوز در دوران نوجوانی یا حتی کودکی به سر میبرد. با به دنیا آمدن اولین فرزندشان یعنی مارسل، جوزف بیشتر اوقات را با او میگذراند و اوگوستین، همسرش نیز با کمال میل بیشتر اوقات مارسل را نزد پدرش میگذارد. جوزف، مارسل را حتی با خود سر کلاس میبرد و تمام وقت خود را با او میگذراند. یکی از روزها وقتی مارسل دیگر 4 ساله شده، جوزف متوجه استعداد شگرف او در خواندن و نوشتن میشود. در واقع روزی که با او در آشپزخانه تنها بوده، کلماتی را روی تختهسیاهی مینویسد که همیشه در آشپزخانه بوده و مارسل نسبت به آن نوشتهها واکنش نشان میدهد و جوزف به استعداد کودک خردسالش پی میبرد و پس از اینکه به همگان این استعداد مارسل را میگوید، خانوادهشان نقل محافل اهالی میشود.
با این همه خانواده مجبور میشود به شهر بندری مارسی مهاجرت کند و همین تغییر مکان، شکوفا شدن استعدادهای مارسل را در پی دارد. در این شهر مارسل دارای برادری به نام پل میشود. مدتی از مدرسه رفتن مارسل نمیگذرد که دوستی او و رفاقتش با برادرش بسیار صمیمانه میشود. یکروز مارسل تصمیم میگیرد پل را که پیش از این همه جا همراه میبرده، قال بگذارد و یواشکی پدر و عمویش را دنبال کند.
پدر پر افتخارم که دنباله قصر مادرم است، ابتدا امکان دارد آثاری لوس و تجملاتی یا شاید تکراری به نظر برسد، اما به واقع اینگونه نیست. زندگی کودکان در هر جای دنیا و بدون توجه به ملیتها، جذابیتها و مهمتر از همه صداقتهای خاص خودشان را دارند. پدر پر افتخارم نیز یکی از این آثار است که اتفاقا با قلم توانمند یک نویسنده بسیار آگاه، یعنی همان مارسل پانیول نوشته شده است.
مهدی تهرانی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: