در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
صغری در یکی از شهرهای غربی کشور به دنیا آمد. او 4 خواهر بزرگتر از خودش دارد و تا زمانی که در خانهشان بود مشکل حادی نداشت.
او میگوید: وضع مالی پدرم خوب نبود ولی خیلی هم ندار نبودیم. کارگری میکرد و هر چه هم که درمیآورد خرج خانه میشد. اهل رفیق بازی و برنامهای هم نبود.
صغری در کلاس سوم راهنمایی مدرسه را رها کرد و بعد از آن در دام عشقی شوم افتاد. خودش میگوید: با مجید در راه مدرسه آشنا شده بودم. همدیگر را دوست داشتیم، خیلی زیاد، ولی میدانستیم پدر و مادرهایمان برای ازدواج رضایت نمیدهند.
ما هم دل را به دریا زدیم و فرار کردیم. آن موقع 15 سالم بود و عقلم به جایی نمیرسید. آمدیم تهران. همان روزهای اول بود که مرا گرفتند. البته به خاطر سرقت، چون پول نداشتیم مجبور شدم دزدی کنم. خیلی زود آزادم
کردند.
صغری و مجید برای اینکه بتوانند به آرزوی دوران نوجوانیشان برسند به یک محضرخانه رفتند اما در آنجا فهمیدند برای ازدواج به رضایت پدر دختر نیاز است.
زن جوان توضیح میدهد: دفتردار به ما گفت یک راه دیگر هم هست باید برویم دادگاه و اجازه ازدواج بگیریم. ما هم این کار را کردیم دادگاه پدرم را خبر کرد و او وقتی دید کار به اینجا رسیده خودش رضایت داد، اما پدر و مادر مجید اصلا راضی نبودند و هیچ وقت هم رابطهام با آنها خوب
نشد.
صغری خیلی زود گرفتار مواد مخدر شد.آن طور که خودش میگوید مجید اعتیاد داشت و او را هم معتاد کرد. این زن و شوهر در شرایطی بسیار نابسامان در منطقهای در حاشیه تهران زندگی میکردند و برای امرارمعاش دزدی را پیشه خودشان قرار دادند.
زن زندانی توضیح میدهد: ما که پولی نداشتیم، پدر و مادرهایمان هم بیخیالمان شده بودند مثل دندانی که میکشند و میاندازند دور. برای همین چارهای جز دزدی نداشتیم. مجید یک موتور گرفته بود، با همان کیفقاپی میکردیم. تیپ پسرانه میزدم و ترک موتور مینشستم. خیلی فرز بودم. مجید خیلی خوشش میآمد.
این زن و شوهر مدتهای طولانی به جرایمشان ادامه دادند و البته چند سابقه هم برایشان رقم خورد تا اینکه صغری احساس کرد به انتهای خط رسیده است: عملم بالا رفته بود، از این زندگی خسته شده بودم، دیگر نمیخواستم با مجید زندگی کنم، از او بدم میآمد. آن موقع دخترم تازه به دنیا آمده بود.
مهریه و نفقه را بخشیدم، دخترم را هم به مجید دادم و طلاق گرفتم. البته مجید هم نتوانست بچهمان را نگه دارد و او را به پدر و مادرش داد.
زن جوان حالا کاملا تنها شده بود. نه میتوانست به آغوش خانوادهاش بازگردد و نه راه دیگری برای اصلاح زندگی به ذهنش میرسید. برای همین به سرقت ادامه داد تا اینکه دوباره دستگیر شد. او میگوید: این دفعه جرمم سنگین است. میگویند چون سابقهدار هستم به این راحتیها ولم نمیکنند. نمیدانم چه میشود.
برای من فرقی نمیکند. بیرون هم که باشم وضع از این بهتر نیست. حتی شاید بدتر هم باشد. حالا فعلا باید منتظر بمانم. همه ترسم برای بعد از آزادی است. اگر بخواهم به شهر خودمان برگردم میترسم پدرم قبولم نکند. من آبروی او را بردهام. در خانواده ما از این جور کارها سابقه نداشت من مایه ننگشان هستم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: