در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
«پسرم خودش خوب میداند که من همیشه عاشقانه دوستش داشتم و هرگز نخواستم کوچکترین ناراحتی در زندگی برایش ایجاد شود. در تمام 12 سالی که ما با هم زندگی کردیم، حتی یک روز را به خاطر ندارم که من از او ناراضی بوده باشم یا حتی خودش لحظهای فکر کند که علاقهای به او نداشتهام، اما گاهی اوقات انواع و اقسام فشارهایی که در زندگی به هر انسانی وارد میشود، سبب رفتارهایی بیمارگونه و غیرعادی میشود که عمری ناراحتی را در پی دارد. اتفاقی که در مورد من و پسرم هم افتاد، از این قاعده مستثنی نیست. فشارهای روحی و مالی که طی چند ماه گذشته به من وارد شد، توانایی درست فکر کردن را از من گرفت و مرا به مردی خشن تبدیل کرد که نمیتوانستم هیچ چیزی را به شکل عاقلانه تجزیه و تحلیل کنم و بالاخره هم رفتار وحشیانهای که از من سر زد، نتیجه همین مشکلات بوده است. رفتاری که هنوز وقتی خودم به آن فکر میکنم، عرق سردی بر بدنم مینشیند و از آن شرمنده میشوم».
«جیمز موس» پدری 53 ساله است که در رفتاری وحشیانه برای تنبیه کردن پسر 12 سالهاش دستهای او را روی شعله گاز خانهشان قرار داده و سوزانده است. بنا بر مندرجات پرونده، شدت جراحات روی بدن این کودک که کریستوفر نام دارد، تا حدی بود که پزشکان با دیدن آن، ماموران را در جریان قرار دادند. پلیس به محض حاضر شدن در بیمارستان و بررسی پرونده سوختگی دستهای پسربچهای که از شدت درد بیهوش شده بود، فورا شروع به جمعآوری اطلاعات از چگونگی این سانحه کرد و در نهایت پدر این پسر بچه که به نظرمی رسید حالتهای عصبی دارد، به عنوان متهم دستگیر شد.
تنها چند ساعت بازجویی کافی بود تا آقای موس به اتهام شکنجه و آزار پسربچه 12 سالهاش راهی بازداشتگاه شود تا دادگاه در مورد او تصمیمگیری کند. تصمیمگیری که با وجود بخشش پسربچه نسبت به پدرش، حکم او را تا حد زیادی تحتتاثیر قرار داد و سبب شد از 7 سال حبس در زندان نیویورک، آقای «موس» حکم 5 سال حبس و تنها یک سال زندگی دور از پسرش را دریافت کند. حکمی که از نظر بسیاری از وکلا با وجود ابعاد گسترده جرم، بسیار ناچیز است و نمیتواند این مرد بیرحم را به سزای رفتار وحشیانهاش برساند.
اشتباه از من بود
«من و همسرم بجز کریستوفر یک فرزند دختر هم داریم که 7 ساله است و شباهت بسیاری هم به مادرش داد. کریستوفر از لحاظ اخلاقی بیشتر به من شبیه است و به همین خاطر همیشه فکر میکنم انگار کودکی خودم را جلوی چشمانم میبینم. او پسری بسیار حساس و در عین حال مهربان است که هر موضوع کوچکی او را ناراحت میکند و روحیه لطیفش را تحت تاثیر قرار میدهد و به همین خاطر دخترمان که فاصله سنی زیادی هم با برادرش ندارد، هرگز نتوانست رابطه خوبی با او برقرار کند و خانه ما کمکم تبدیل شد به محلی که کریستوفر همه وقتش را با من و دخترم همه وقتش را با مادرش میگذراند. انگار رابطهمان یک رابطه کاملا کاری و حرفهای بود. این اتفاق سبب شد روز به روز من و پسرم بیشتر به هم نزدیک شویم و رابطه دوستانهتری پیدا کنیم، اما با بزرگتر شدن پسرم مشکلاتش بیشتر میشد و من که او را عادت داده بودم تنها به من تکیه کند، احساس میکردم گاهی اوقات از پس مسائلش برنمیآیم.
از طرفی هم نمیخواستم همسرم را وارد ماجرا کنم چون فکر میکردم برای یک پدر بسیار غیرعادی است که نتواند مسائل پسرش را حل کند و راهحلهایی برای آنها در نظر بگیرد.
اکنون که وقت بیشتری برای فکر کردن دارم، خیلی خوب میفهمم که این اشتباه من بود که این رابطه را به شکلی غیرعادی شکل داد که او هر روز بیشتر از مادرش فاصله بگیرد و به من نزدیک شود. تکیه کردنش به من که خودم از لحاظ احساسی میدانستم کمبودهای بسیاری دارم، سبب میشد دچار ترس و حشت شوم و هر چقدر هم که سن کریستوفر بالاتر میرفت و مسائلش بزرگتر میشد، این احساس در من بیشتر بروز میکرد. تکیهاش به من، او را از مادرش دور کرده و همه اطمینانش را به من جلب کرده بود و احساسی به من دست میداد که از آن راضی نبودم. وقتی از محل کارم اخراج شدم و مشکلات جدیتر زندگی باز هم به من هجوم آوردند، احساس کردم حضور همیشگی پسرم در کنارم تنها مرا خسته و منزجزتر میکند و میخواستم هر طور شده این مسوولیت را از خودم باز کنم. که بالاخره هم این کار را به بدترین شکل انجام دادم».
شکنجه وحشیانه پدر
آثار جراحات روی دستها و بدن کریستوفر بخوبی روشن میکرد که او چند ساعت قبل مورد بدترین حملات قرار گرفته و بشدت شکنجه شده است. آنچه برای ماموران پلیس، جای تعجب داشت، آن بود که این پسرک که از شدت درد به خود میپیچید، حاضر نبود برای ماموران تعریف کند که چه اتفاقی برای او افتاده و چطور تمام پوست دستش بر اثر سوختگی شدید کنده شده و از بین رفته است. مادر پسرک که زمان وقوع حادثه در خانه نبود، هیچ اطلاعاتی نداشت و خواهر کریستوفر هم به نظر میرسد که از شدت شوک نمیتوانست بخوبی صحبت کند. تنها فردی که حقیقت را میدانست، پسرک بود که با دیدن ماموران، صورتش را برمیگرداند و در مقابل سوالات هیچ پاسخی برای آنها نداشت. چند ساعت تلاش و بازجویی از آقای موس سرانجام روشن کرد که او با بیرحمی هر چه تمامتر دو دست فرزندش را روی شعلههای گاز خانه گرفته و آنها را بشدت سوزانده است. این مرد که ظاهرا نمیتوانسته خود را کنترل کند، سپس با قرار دادن پسر 12 سالهاش در فر گاز خانگیشان حرارت زیادی را هم به بدن او داده و در نهایت قبل از آن که سبب مرگش شود، او را بیرون آورده و از خانه خارج کرده است. توضیحات این شکنجه بیرحمانه که تنها به خاطر دزدی 20 دلار توسط کریستوفر از کیف پول پدرش صورت گرفته بود، توانست پرونده را تکمیل و این مرد بیرحم را دادگاهی کند. هفتهها بعد و با کمال تعجب اعضای هیات منصفه و حتی مادر کریستوفر، او با حضور در دادگاه از همه خواست تا پدرش را به خاطرکاری که کرده ببخشند و او را زندانی نکنند. به گفته این پسربچه، پدرش بهترین مرد دنیاست و ماندنش در زندان تنها سبب ناراحتی بیشتر او خواهد شد؛ ادعایی که بالاخره توانست حکم این پدر را تخفیف دهد و زودتر از موعد راهی خانهاش کند.
من شرمنده شدم
«توضیحاتی که پسرم در دادگاه در مورد من داد، سبب شد بیش از همیشه در زندگیام شرمنده شوم. او به من یاد داد که چطور به خاطر کسی که دوستش دارد حاضر است ببخشد و همه چیز را فراموش کند. کاری که من با پسرم کردم، وحشیانه بود و هرگز نمیتوانم به خاطر آن، خودم را سرزنش نکنم، اما او در مقابل اعضای هیات منصفه از من دفاع کرد و خودش را مقصر دانست. از نظر او، دزدی پول از کیف پدری که تازه بیکار شده و هیچ درآمدی نداشت، بهانه خوبی بود که تنبیه شود و برای همیشه یاد بگیرد که دزدی نکند.
رفتار من برای پسر بچه که نیمی از پوست دستش از بین رفته و زجر زیادی کشیده است، از سوی او پاسخی برای گناه رخ دادهاش توصیف شده و مرا بهتزده کرده است. میدانم که اعضای هیات منصفه با وجود بخشش کریستوفر، حکم مرا تخفیف دادهاند و برخلاف هر پدر بیرحم دیگری که برای همیشه از دیدن فرزندش محروم میشود، تنها یک سال حق دیدن او را ندارم، اما آنقدر شرمندهام که نمیدانم چطور در چشمان پسر نگاه کنم و از او بخواهم که مرا ببخشد.
مادرش که بعد از این ماجرا از من درخواست طلاق کرده و مدعی است او و دخترمان در خانهای که مردی وحشی چون من در آن زندگی کند، آسایش و امنیت جانی ندارند، برای همیشه خانه را ترک کرده و مرا تنها گذاشته است. اکنون میدانم اگر تنها یک نفر را در زندگی داشته باشم که بدانم مرا دوست دارد، پسرم است که او را شکنجه و تنبیه بدنی کردهام و تا ابد شرمندهاش هستم. پسرم به من نشان داد که چطور عشق واقعی میتواند همه چیز را تحت تاثیر قرار دهد و بدیها را به فراموشی بسپارد. من همه عمرم را مدیون پسری خواهم بود که به من درس واقعی زندگی را آموخت».
المیرا صدیقی
منبع: کورتنیوز
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: