آلیس

کد خبر: ۴۲۲۹۶۸

اسکات مردی تنها و مرموز بود. بعضی‌ها می‌گفتند او جادوگر است. بعضی هم می‌گفتند که او نفرین شده است ولی بیشتر مردم، او را مردی مهربان و سختکوش می‌دانستند. خلاصه اسکات عاشق دختر یک چوپان شد. او تا حدی عاشق آن دخترک شده بود که به پسری که دخترک را دوست داشت، تهمت دزدی زد و به زندان فرستاد و دختر را مجبور کرد که با او ازدواج کند. خود چوپان هم از خدا می‌خواست که دختر، عروس یک حاکم شود.

از آن وقت به بعد از کاخ اسکات فقط صدای گریه‌‌های یک زن جوان به گوش می‌رسید. اسکات هر کاری برای شادکردن دل دختر انجام داد ولی فایده‌ای نداشت تا بچه آنها متولد شد. یک دختر زیبا بود ولی باز هم سودی نداشت. تا این که دختر چوپان خودش را نابود کرد. دیگر هیچ‌کس، هیچ‌وقت اسکات را خندان و شاد ندید و غیر از روزی خاص که بر سر مزار دختر چوپان می‌رفت، هیچ‌کس او را بیرون از کاخش ندید.

اینها را پدربزرگ به نوه‌اش تام و پنبه می‌گفت که با دقت به حرف‌های پدربزرگ گوش می‌کردند. آلیس هم در حال درست کردن سوپ به حرف‌های بابابزرگ گوش می‌کرد. پدربزرگ قبلا این داستان را برای او تعریف کرده بود. تام در حالی که پنبه رو نوازش می‌کرد پرسید: «بچه‌شون چی شد؟!»

پدربزرگ گفت: «می‌گن اسکات اونو به یک کشیش داد تا از او نگهداری کنه.»

تام پرسید: «تا حالا اونو دیدین؟!»

پدربزرگ دستی به سبیل‌های پر پشتش کشید و گفت: «آره. فکر کنم. آخرین باری که دیدمش دقیقا 7 سال پیش بود.»

تام چشمانش را تنگ کرد و پرسید: «دقیقا؟!»

آلیس یک دفعه وسط حرف آنها پرید و گفت: «امروز بیست و چهارم ماه اکتبر است. حالا بدو برو بخواب، داداشی» آلیس دست برادرش را گرفت و سمت اتاق برد.

فردا صبح آلیس با اسب از وسط جنگل رد می‌شد تا به روستای همسایه برود. در وسط جنگل مردی را دید که خسته و گریان بود. آلیس از اسب پیاده شد و از مشک آب کمی به او داد. مرد لحظه‌ای چهره آلیس را دید. ناگهان با تعجب و ترس گفت: «آلیس؟!!»

آلیس با سردرگمی گفت: «بله. شما؟!!»

مرد از روی زمین بلند شد و با ساعدش اشک‌هایش را پاک کرد و بازوهای آلیس را گرفت و گفت: «آلیس، خودتی؟ من پدرتم.»

آلیس لبخندی زد و با اطمینان گفت: «پدر من یک کشاورز بوده و 2 سال پیش مرده. الان هم با بابابزرگم زندگی می‌کنم.»

مرد با بغض گفت: «اسم پدربزرگت مگه تد نیست؟!»

آلیس با تعجب: «خب که چی؟!»

مرد ادامه داد: «پدربزرگت قبلا کشیش بوده. من تو روبهش دادم تا ازت نگهداری کنه...»

آلیس به یاد داستانی که پدربزرگش تعریف کرد افتاد.

مادربزرگ ایزابل کتاب را بست و گفت: «پایان».

سارا با غر و غر گفت: «خب آخرش چی شد؟!!»

مادربزرگ پیشانی سارا را بوسید و گفت: «سارای خوشگلم یاد بگیر یکم تخیلتو به کار بگیری و خودت برای خودت بقیشو تعریف کنی. شب بخیر عزیزم.»

نویسنده: کرتیس جنکینس

کتاب قصه‌های شبانه مادربزرگ ایزابل

ترجمه: نیما اکرامی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها